اسيرِِی

 

۱. شيك و مجلسي. زنگ مي‌زنم به آدم‌ها كه گه‌كاري‌هايم براي خودم بماند. لبخند مي‌زنم، يقه‌ي عقلم را مي‌گيرم و با خشونت پرتش مي‌كنم وسط حرف هايمان. لبخند مي‌زنم و مي گويم فلان‌كس بهمان‌طور است و بهمان كس را هم نمي‌خواهم ديگر ببينم و نمي‌گويم چرا. مثلن حل شد. گردنبند را محكم از گردنم مي‌كشم و زنجيرش پاره مي‌شود. شيك و مجلسي مي‌نشينم به درست كردنش. لبخند هم يادم نمي‌رود.

۲. فكر مي‌كنم. آرام موهاي نرم‌م را مي‌زنم پشت گوشم و يادم مي‌آيد اين كار، كار من نيست. انگار دست‌هاي سپيده را قرض گرفته‌ام. دلم... بگذريم.

فكر مي‌كنم. به يك شب فكر مي‌كنم كه هيچ خاص نيست. هيچ خلوت نيست. پر از آدم هايي است كه پاهايشان را محكم رو ثانيه‌ها چفت مي كنند و مي‌روند. به يك خيابان پر شلوغي فكر مي‌كنم. مثلن تجريش دم عيد. نمي‌دانم. كسي كه به آرامي، به شانه ام فشار مي‌آورد. پر مهرباني. پر نااميدي از من. من آرام عقب مي‌روم. اول مي نشينم. بعد تاب نمي‌آورم با چشم‌هاي نيمه بازم دراز مي‌كشم. وسط خيابان به آن شلوغي. آدمها از بغلم به تندي مي‌گذرند. اما قاب زمان من، شناور و كند، دور مي‌شود. دورم همه‌ي چيزهايي‌ست كه بايد به خاطر مي‌آورده‌ام. به فاصله سايش پلك‌هايم نفس مي ‌كشم و... تمام.

 

1391

 

سایمون.

ما داریم پیر می‌شویم.

داریم تمام می‌شویم.

تولد

 

«ــ فردا حتمن زنگ مي‌زنم. ملكه‌ي من فردا به دنيا اومده.»

لب‌خند می‌زنم و گوشی‌ام را آرام، از روی مچ، می‌سرانم پایین. چیزی نمی‌گویم. فردا تولدم است و آرام یک گوشه‌ی ذهنم به این فکر می‌کنم که چنان ده ساعت درسی بچپانم توی برنامه‌م که به عمرم نچپانده‌ام هیچ‌جا.

خسته نیستم. دال اگر این دوروبر بود، می‌دانست این هاله‌ای که خودم را تویش مستغرق کرده‌ام چه رنگی است و چه‌قدر است. این حالت ِ آرام  ِ غدا نخوردن و حرف نزدن و ناخن‌ها را برانداز کردن. دال نیست. اصلا مطمئنم نیستم از زمان هم که بود، این اطراف بوده باشد. خب، باید آرام و سبک، بپرم. از روی این موضوع و موضوع‌های دیگر. و وجوری رفتار کنم که انگار قلبی در کار نیست. انگار چیزی مهم نیست. و خسته‌ هم نیستم. کوشی را برمی‌دارم انگشت‌هایم را چفت می‌کنم دورش:

«ــ اوج آهنگ سام‌دی هست؟ از بلک‌فیلد.

اون‌جام دلم می‌خاد بمیرم.»

 

91

 

من؟ من گفتم هیچی از نود بارم نمی‌شود؟ من غلط کردم. اشتباه کردم. به مثابه یک خرگوش خوش‌بین بودم. فکر می‌کردم چه لطفی می‌کنم به خودم با این منتظر نبودنم برای اتفاق‌های خوب.

نود روی سرم آ و ا ر شد. خراب شد و ریخت پایین. تمام آن لحظه لحظه‌هایی که با بدبینی همیشگی‌ام جنگیده بودم و ذره ذره امیدهایی که با ناخن‌ها و دندان‌ها و پنجه‌های خشکم نگه داشته بودم، مثل بخارات گس و مسموم از روی زمین بلند شدند. توی گرگ و میش هراسان هوا محو شدند. و من، و تنهایی. و بازهم تنهایی. تنهایی بی‌کران ِ ابدی.

من بر بلندای خرابه‌های نود ایستاده‌ام حالا و مواظبم که نگاهم به پایین نیفتد. پایینی که خودم را با تقلاهای شرافت‌مندانه‌ام ازش کشیده‌ام بیرون. شاید تنها چیزی برای افتخار کردن برایم مانده همین است، من ‌بی‌شرف نبودم. انتخاب نکردم که نباشم. شاید فرصت نشد. شاید هم باید می‌بودم. باید دندان‌هایم به رخ یک مشت آدم هرز و بدکار می‌کشیدم. اما خب، نکشیده‌ام. و حالا زمان گذاشته است. این نود لعنتی تمام شده است. رفته است. و من زنده‌ام هنوز. دوام آورده‌ام. انعکاسم توی آینه‌ها هنوز دیده  می‌شود و به همه‌ی آن عوضی‌ها با دهان‌های متعفن پرلبخندشان و دندان‌های پیروزمندانه‌شان  نشان می‌دهد که برای دوام آوردن لازم نیست آدم بی‌شرف باشد. من دوام آورده‌ام. مشت‌هایم پر سر و صداتر از همیشه آماده‌اند که استخوان‌هایشان را احاطه کنند. خرد کنند.

 

شهر کتاب مرکزی/کافه‌کتاب.

 

ــ از من متنفرید؟

جا میخورم. نگاه می‌کنم به شال‌گردن چهارخانه‌ای که دور گردنش پیچانده و لبه‌ی بالای عینک مشکی‌اش. فکر نمی‌کردم با من حرف بزند. اصلن فکر نمی‌کردم چیزی بگوید. فکر می‌کردم مثل بقیه کافی‌من های این شهر یخ‌زده‌ی پُرمدعا، یک مشت "مشتری ثابت" دارد که آرام با دست می زند پشتشان و زن‌هاشان را به اسم کوچک‌ صدا می‌زند و "همان همیشگی" را آن پشت برایشان آماده می‌کند و بقیه آدم‌ها هم که ارزش سرمایه‌گذاری ندارند. حالا به آرامی به ناو گفته بودم به آدم پشت خط بگوید ازش متنفرم و او شنیده بود.

ــ از من متنفرید؟

وقت فکر کردن ندارم. یا می‌خواهم نشان بدهم که دست‌هایم خالی است دختر هیجده‌ساله‌ای هستم که هنوز آن‌قدر بزرگ نشده که موضع مشخصی در قبال آدم‌بزرگ ها داشته باشد و بخندم، یا باید به سرعت نور اخم‌هایم را بکشم توی صورتم و یک جواب شل و ول مسخره سرهم کنم.

می خندم.

ــ نه! یکی هست... که همه‌ش هست. همه‌جا هست. توی همه‌ی لحظه‌ها سر و کله‌ش پیدا می‌شه. با اون بودم.

می‌خندد.

ــ به هر حال تو هر خانواده‌ای از این جور آدما پیدا می‌شه. مهم اینه که خواهر برادرها هوای هم رو داشته باشن.

و نگاه محبت‌آمیزش روی من و ناو می‌گردد. مردک آمده که من را غافل‌گیر کند! بر می‌گردم پشت‌سرم و ناو را نگاه می کنم که دارد وسایل مرا جمع می‌کند. چیزی نمی‌گویم. می‌خندم و پول‌ را حساب می‌کنم و از آن شهر بزرگ می‌آییم بیرون.

 

داستان ما.

 

«اگه نمی‌تونی گریه کنی، پس چهکار می‌کنی؟»

بعدش شروع کردیم به پوسیدن. حرف‌هامان بوی کهنگی گرفت و تن‌مان بوی نا. بعدش من شروع کردم گریه کردن و خون آمدن. گریه کردن و خون آمدن. تا انتهای دنیا را گریه کردن و بس هم نمی‌آمدم.

بعدترش ما ماندیم و خودمان، که می‌خواستیم خودمان را پشت یک عالم آینه و کاغذ و بخارات دخانیات قایم کنیم. زدیم قلب‌مان را منفجر کردیم و زیر بارانی که از پوست و گوشت‌‌مان بر سر می‌بارید به هم لبخندهای لرزان زدیم. حالا هم که چیزی نمانده، مثل الکن ها به حفره‌های خالی توی سینه‌ی هم دیگر اشاره می‌کنیم، روی خاک دست و پا می‌زنیم، دور و بر هم می‌پلکیم که اگر نعشی مانده بود زودتر خلاصش کنیم...

 

هاها یور دد...

 

 چیز شیرین توی خانه نیست و من باید بروم سراغ گنجینه‌ی شکلات‌های ناو. آرام یکی از بیسکوییتی‌هاش را می‌گذارم توی دهنم و به رو به مامان داد می‌کشم: به م. گفتم که به ب. بگه... که ‌می‌بینم آن‌جور  ِ احمقانه‌ی پراَخم بی‌دلیل است و لابد من هم باید آن «جهنّم» ِ همیشگی‌ را، که مثل آدامس کهنه یک گوشه‌ی دهنم هست، بگویم و بروم توی غار تنهایی خودم.

از سردرد مهمانی چند شب پیش بیرون آمده‌ام دیگر اما خوشی‌اش توی خونم مانده. کسی نیست که بشنود. اساسن یادگرفته‌ا‌م خودم هم که دیگر بی‌خود دهانم را باز  ِ تعریف کردن نکنم. انرژی می‌برد. ناراحتی‌ هم ندارد. به اوآر اس می‌زنم و می‌گویم بهتر که تنهام. می‌گوید شب ولنتاینی حالا؟ می‌گویم بله. به همه‌ی آدم‌های لعنتی‌ای فکر می‌کنم لازم نیست امشب حضور ناخواستنی‌وارشان را با لب‌خندهای سه تا صد تومنی‌ام یر به یر کنم و یک راحتی خاصی می‌نشیند توی دلم. بگذار مامان‌جان هر چه ‌می‌خواهد اخم کند. زندگی یک جایی همین‌جا توی اتاقم سرش را نداخته پایین، قدم می‌زند وبه بسته‌ی ریتراسپورت‌های خوش‌مزه‌ی ناو نگاه می‌کند.

 پ ن : عنوان پست نام آهنگی است از گروه راک امریکایی گرین‌دی.

 

رخوت ِ ناخوب ِ آكسار.

 

حقش بود آن موبايل لعنتي را كنار مي‌گذاشتم و انگشتم را از حلقه‌ي هندزفري آي‌پاد خلاص مي‌كردم و گوش مي‌دادم به حرف‌هاي ب. خانم ب. كه رفته به آقاي د. گفته امتحان جامع سه‌شمبه هيچ بازدهي برايمان ندارد و دست‌هايش، كه روسري بزرگ گل‌وگشادش را مي‌خاراندند و و تكان مي‌خوردند موقعي كه داشت اسم كتاب تست‌ها را مثل گنج برايمان مي‌گفت. براي من ‍ِ بي‌شعوري كه حواسش از پنجره رفته بود بيرون. حقش بود ناو را به حال خودش رها مي‌كردم و با دست برايش بوس مي‌فرستادم و مي‌رفتم ردّ ِ كارم. كار ِمثلن مهم  ِ گوش كردن اين حجم انبوه حرف‌هاي خانم ر. كه منطق درس مي‌دهد و وصيت‌نامه‌ي امام، و براي آن كه گوشش بدهي بايد به خودت بقبولاني كه دوست‌دخترت است و دارد از چالش‌هاي بي‌مزه‌ي فلسفي‌اش برايت مي‌گويد. خب، چالش هاي فلسفي دوست‌دختر نوجوانت.

حقش بود پاهاي نه‌چندان كشيده‌ي بي‌ابهتم را روي هم مي‌انداختم، دهانم را باز مي‌كردم و مي‌گفتم  خيلي... خيلي... اني. بي آن كه صورتم تكاني بخورد با ابروهايم جابه‌جا شوند. فكر كنم ان خوب چيزي است براي اين آدم. بعدش يكي يكي يكي لحظه ‌هاي ابلهانه‌ي سر پايين انداختنش را موقع حرف زدن با دخترها و "خانم  ِ فلان" صدا كردن‌هايش را و دست‌ندادن هايش را و خداجان، اما‌م ِ معصوم جان كردن هاي لجن‌مالش را مي‌كوبيدم توي صورتش. نه، فرو مي‌كردم توي پهلوهايش. كه يادش نرود اين وقاحت‌هاي پلاستيكي نوجوانانه‌، همان‌قدر ان اند كه مذهبي بودن دوماه پيش‌ش.

وقتي ايتاليا را مي‌روم پايين، تا به طالقاني برسم، به هيچ چيز فكر نمي‌كنم. نه به پاكت بهمني كه زيرپا افتاده دل مي‌بندم، نه به لب‌خندهاي كشيده‌ي پسرها از توي ماشين برق‌شان. مي‌گذارم خيسي و كثافت ِ هواي تهران به صورتم بخورد و تمام شود. تمام ِ حقّ ِ مطلب ادا شود.

 

بی‌توفیر

 

یکی‌شان صدایم می‌کند. می‌دانم که نگرانم نیست. از سر گوشی هست است که پهن حرف‌هایش می‌کنم. جوابش را نمی‌دهم و دستم را می‌برم سمت دهانم. آن یکی اسمم را سوت می‌زند و می‌خندد. هر چه سعی کردم میزان صمیمیت‌مان را برایش تبیین کنم نشده. خسته‌م می‌کند. می‌زنم‌ش کنار تا چیزی را ببینم که قرار است مثلن گوهر وجودی‌ش باشد بدرخشد و تابناک و هرچی. که می‌بینم از من گذشته خودم را گول بزنم و بی‌خود لنگ آدم‌ها کنم. چیزی آن‌جا نیست. آن یکی به نتیجه‌ی سالمی رسیده که ولم کند. درست شش ماه بعد از این که من ولش کردم. بهتر. مجبور نیستم به هوای بین‌مان چنگ بزنم که نیفتم.

کسی نیست و من هم از واقع‌بینی بدم می‌آید.

گلشیفته یا هرچی

 

 پ ن : این رو تو وبلاگ یلدا کامنت کردم اول. بعدشم تصمیم گرفتم بیام این جا بگمش. لابد واس این که خودمو از اون حاشیه امن بی‌قضاوت همیشگی‌م بکشم بیرون.

۱. نه، جدی، می‌خام بدونم، سکه میشه نهصد تومن و کوشت کیلویی ده‌ونیم و دلار دو تومن مهم‌تره یا یه کار شخصی یه بازیگر معمولی که هیچ‌کجاش هیچ ربطی‌م به ما نداره، که ملت دارن مث پاپ‌کورن ِ تو ماکروفر بالا پایین می‌پرن بابتش؟

۲. من می‌گم بیاین یه‌جور دیگه بهش نگا کنیم. اون‌قدرام مهم نیست این قضیه. می‌دونی چی می‌گم؟ قبل این‌که بیایم حالا پرچم یا نیزه دستمون بگیریم و حمله کنیم ازش یا ازش دفاع، بیایم یاد بگیریم این همه قضاوت‌گر نباشیم. این همه لیبل ِ "خوب بود بد بود عالی بود افتضاح بود ارزش بود تابوشکنی بود" نزنیم. چیزی که عجیبه اینه که این همه موضوع هس واس این که دغدغه ذهنیمون باشه. واس قضاوت. چرا ما باید همه چیو داوری کنیم اساسن؟ از همه چی یه معنایی، یه ارزشی چیزی دربیاریم؟ این کار معمولیه وسط یه روز معمولی تو یه دنیای معمولی این همه کف و هورا و تف و لعنت چیه دیگه؟


پ ن : اولی حرف من نیس. اما منم قبولش دارم.

پ ن : دومی کاملن حرف خودمه.

 

Aware

 

فكر كردن نمي‌خواهد. اسمت را، بر آهنگِ اسم ِ خودت، مي‌گذارم نــاو، كه همان وادي عربي باشد. يك جور درّه است اين ناو، يك دره‌ي خوش و خرّمي كه همه توش حالشان خوب است و بين دوتا كوه هم هست. كوهاي بلند. شيب‌دار، ناجور. كوه‌هايي كه من، با همه‌ي لشكريان شكست خورده‌اي كه دل آدم را مي‌پيچانند ازشان بالا رفته‌ام. مني كه مرواريد ِ درشتِ وسطِ  هيچ گردن‌بندي نبوده‌ام و گناه‌م اين است كه اين لب‌هاي كشيده‌ي پرلبخندم، مزه‌ي فيلتر كنت مي‌دهند.

از آن بالاي كوه، بهت نگاه مي‌كنم. به سبزي بهشت‌وارت و بادي كه توي صورتم مي‌زند. ولي دل ِ س‍‍ُرخوردن ندارم. دست را نمي‌تابانم كه بگيرمت. مي‌ترسم بعد دست‌ها را باز كردن و پـــــــــــــايييـــــــــن سرازير شدن، دوباره تيزي سنگ‌لاخ‌ها منتظر پوست صورتم باشد و محض ِ نااميدي كه چي؟ كه سراب بود و ناوي نبود...

 الهام گرفته از چهارمقاله‌ي نظامي‌عروضي.

 

Gravity Unknown

 

اگر من، با همه‌ی آن لقمه‌های گنده‌تر از دهانم، با همه‌ی این هیاهوهای بزرگ‌تر از کله‌ام و این دردهای پر سروصدا دور و برم، برسم به جایی که جیمز می‌نارد کینن می گوید : "...I Choose To Live" با آن لحن دردواره و خاموش، دیگر تمام است. دیگر حاضرم بقیه عمرم را زور بزنم تا به خورشید برسم.

خوب‌ها و آدم‌ها

 

و ارشک درست همانی است که روی بازوهای مردانه‌ش پر دارد و دور موهای فرفری فوق‌العاده‌ش یک حلقه‌ی پر نور. که با قدم‌های بلندش توی زندگی‌ام می‌آید تا دستم را بگیرد و مرا از آن دریای گریه‌های بی‌صدا و فین فین‌های بی‌نهایتم بکشد کمی آن‌ور تر تا غرغر هایم را به جان دنیا بزنم و آن‌قدر خوب باشد که کسی چه می‌داند؟ حتا بعدش هم کلی بخندم.

مرگ‌های خوب برا بچه‌های خوب

 

۱. دی که بیاید مرد مُرده یازده ساله می‌شود. بابا می‌گوید تقصیر سیگار و ذات‌الریه بوده‌. حالا روح پوسیده‌ش بالای سرم پرواز می‌کند و من توی سکوت بارانی که بر سرم می‌بارد می‌ایستم و به یک جفت ریه‌ی نو فکر می‌کنم. براق، تمیز. بی‌زخم.

۲.تاریکی داشت لبخند هایم را قاپ می‌زد و می‌بلعید. یادم نمی‌آید داشتم چه می‌گفتم. ولی نور بود یک لحظه آمد پایین، به من خندید، بعد هم راهش را کشید و رفت توی باغ پشت کافه، تا من بمانم و چیزهای غلیظی که می‌چکیدند روی شمع و با پارافین‌ش یکی می‌شدند. و سکوت زن تنهای کنار دستم.

۳.

ــ سین یک روزی مسلسلش را انداخت روی دوشش و خواست همه را بکشد. اما دید فایده ندارد. کز کرد یک گوشه تا ناخن هایش بلند شدند. بعد ناخن‌هایش را انداخت توی گلوی این و آن و خرخره‌شان را پاره کرد.

ــ خب؟ بعد؟

 ــ هیچی دیگر. بعد ندارد. داستان همین‌جا تمام می‌شود.


۱. پدربزرگ عزیز. هیچ‌کس از مردنت خوش‌حال نشد. این را با صراحت یک دختر شش ساله می‌گویم که توی خانه‌ی نه چندان بزرگت، بالا و پایین می‌رفت و درست نمی‌دانست چه شده. کاری به بعدش و آن دعواهای گستاخانه سر ذره ذره هایی که باقی گذاشته بودی ندارم. تو یک گوشه از ذهن منی. گرچه هیچ وقت نگذاشتند برایت کمی، کمی گریه کنم.

۲.پسره خوش‌گل بود. خیلی خوش‌گل. بحثی نیست. از آن هایی بود که دستت را هر چه بتابانی بازهم گیرشان نمی‌آوری. برق زد یک گوشه‌ی کافه و یک گوشه‌ی ذهنم و یک چیزهایی گفت و در رفت. یعنی باید دست به دامان مادرخوانده‌ام بشوم که کنارم نشسته بود؟ شاید هم حالا باید مثل زن‌های مدرن و هوشمند داستان راه بیفتم دنبال همه‌ی آن سرنخ های لعنتی. شاید که نفس بکشم.

۳.

ــ دروغ گفتم. بعدش این طوری شد که سین دستش را بالای سرش تکان داد تا این فکر های بد بروند. برای خودش تراویس گذاشت. و منتظر شد تا حالش کمی بهتر شود.

ــ آها.

 

دنیاها

 

دست می‌برم لای موهایم و چیزهایی می‌گویم راجع به جنگل‌های حرا و این که برویم ببینیم‌شان و لب‌م را هم حین حرف ها با دندان‌هایم می‌دهم تو. می‌گوید "شاید" و "شاید"ش آن قدر لرزان است که از میان دهانش کج می‌شود و می‌افتد توی خاک و اثری دیگر ازش نیست.

به مردن فکر می‌کنم. به این که روزی می‌آید که دراز به دراز افتاده‌ام و آن چیزی که توی کله‌ام می‌گردد جنگل‌های حراست و نرفته‌ام و ندیده‌ام و همین. یک فین فین طولانی پشت‌بند حرف‌هایم راه می‌افتد که : فقط بگو آره. شاید من هیچ‌وخ نیام بندر. شاید هیچ‌وخ حرا رو نبینم. اما این‌جا فقط باهاس بگی آره. همین.

که می‌خندد و یک چیزهایی می‌گوید راجع به این که هرمز و قشم هم می‌برد مرا یا هر چی.


 من؟ باربارا استنویک؟ نه بابا. چشماتان خوش‌گل می‌بیند.

    

می‌فهمی؟ نور. نور کام بک.

 

My Deadly Venom
Soon
.You'll Be Dead
.
.
.
Can You Forgive Me
?For The Things That I've Said
?Things That I've Done

.Go Now And Never Come Back


 

Strange In Strange Land

 

امشب باید بگذارم جرد لتوی عزیزم هر چه دلش می‌خاهد بگوید. باید همه‌ی آن حس ِ "خانوم شما فوبیاي آسیب‌پذیری داری" و آن لبخند حرفه‌ای را بیاورم تا لبه‌ی جانم و بگذارم جرد لتو بگویدشان:

انمی آف ماین، آیل فا.ک یو لایک د دویل...

و یادم برود جاودانه نیستم. و فکر کنم من درست همان جایی ایستاده‌ام که مرد تن به تن های مردانه‌ی داستان، با دندان‌هایش گلوی دشمن ِ داستان را پاره می‌کند و منم که تغذیه می‌شوم.

پ ن : احتمالن در جلسه چهارم بهش بگویم من هرگز با جنسیتم کنار نیامده‌ام. که یک نگاه به دایره لغات فریبنده‌ي کذایی‌م بکند دستش می‌آید.

پ ن : اگر جرد لتو نبود بیشتر از این‌ها می‌مردم. اگر متیو بلامی نبود. اگر آقای سی نبود. خانم فروتی نبود.

 پ ن : یک تکه از من هست که روی آن نیمکت های یخ زده‌‌‌ی نو، چسبیده به تن ِ گرم و نرم و خوشبوی سایمون. کنده هم نمی‌شود انگار.

 

فتح ِ راحتی.

 

دانه‌های برف پاییزی می‌ریزند روی بینی‌ام. این شهر را دوست دارم، منتها خالی از آدم‌هایش. آب می‌شوند و من فکر می‌کنم چه جان‌دار و گرمم پس.

کسی نیست. حیاط خالی را چند‌باره دور می‌زنم. دست کودک فکرم را می‌گیرم و می‌گویم خوب خودش را بپوشاند و با انگشت، من ِ بالغ را نشانش می‌دهم که به دیوار آجری تکیه داده، شال‌گردن کهنه را دور دهانش بسته که ساکت بماند. خاک‌ها برآمده‌اند و تپه هایی را شکل داده‌اند که به اندازه همه‌ی نخواسته هایم بلندند. به کودک فکر می‌گویم زیر هر کدام از این تپه‌ها یک من خوابیده. منی که با دست‌های خودمان خفه‌ش کرده‌ایم. بعد همان دست‌های گلی را کشیدیم پشت دماغمان و از سر گورها بلند شدیم و رفتیم. تعجب نمی‌کند. وقتی جلوتر می‌رویم فندکم را می‌خواهد. سیگاری دود می‌کند کودک فکر، به سرفه هم نمی‌افتد لامسب. چیزی نمی‌گوید.

کسی نیست. هوا ابری است. سرم را می‌آورم بالا. باید تا اسفند صبر کنم. می‌گیرمش رو به آسمان. صدای تقه‌ی بیل‌های کودک می‌آید. چیزی نمی‌گویم. صبر ‌کنم که کیارش بیاید. که به کیارش بگویم : من یک ورژن خفیف سندرم کوتارد گرفتم. که بخندم پشت بندش.

 

لجن‌زار عارفان

 

ق ن : و میوز دقیقن اون دستی بود که اجزای تیکه پاره شده‌ی منو که با فشار گریه این ور اون ور افتاده بود جمع کرد،

و اون نخی بود که به هم گره‌شون زد و دوباره من از ریخت افتاده رو برگردوند اون وسط، تو زندگی.

 

سال پیش این وقت، من توی حیاط ِ مدرسه‌ی باران‌های ریز نشسته بودم و سمفونی مردگان می‌خواندم و آقای دال را سبک سنگین می‌کردم توی آن ذهن یک دست‌، و شاید گه گاهی هم از ته دلم می‌خندیدم به این و آن.

سال پیش‌تر ش، این وقت، من ِ شانزده ساله موهایم را با کلیپس جمع می‌کردم و سال‌ها پای تلفن با الف حرف می ‌زدم و نگاه می‌کردم به برج های رو به رو و نور اتاق‌هاشان.

الان، از دیروز، کم‌تر از همیشه روی کله‌ام مو مانده و دارم تصمیم می‌گیرم یکی از صمیمی‌ترین آدم‌های دوروبرم را با نوک ِ پا پرت کنم و از دایره‌ام بیرون و لب‌هایم یک خط واقعی‌ست.

سبای بعدن‌ها! یادت باشد که سال‌ها را بهتر از امسال بازی کنی.

 

پ ن : آها. این آهنگ را در تمام این مدت‌ها، گوش می داده ام و گوش می‌داده‌ام و گوش...

پ ن : بعد هم یک به تخمم بزرگ و داد، داد، داد زدن که "مای پلاگین بیب ِ .... کوریسیفایز مای انِمیز، ون آم تایر آف لیوینگ"

پشت بندش هم یکی از آن اووو های زنانه‌ي متیو بلامی وار.

 

 

باله

 

"و همانا مرگ را تمنا می‌کردید قبل از آن که با آن روبه رو شوید، اینک مرگ را دیدید و در آن می‌نگرید."

آل عمران/۱۴۳

 

 

نمی‌مونم.

 

اولين بار است كه نمي‌نالم از اين كه هيچ چيز خوبي نيست و فعلن هم نخواهد بود. سرم را فرو مي‌كنم لاي كتاب‌ها، شروع مي‌كنم به حفظ كردن بي‌سر و ته اصوات و فكرم را پر مي‌دهم اين ور آن ور و آخرش هم گند مي‌خورد به همه چيز. و تمام  ِ آن توجه بازيگوش را مي‌اندازم روي اين كه مثلن "ساعات درس خواندم بايد بيشتر از پنج شود" و انگار هيچ چيز ديگري جز مولتي ديل خوردن‌هاي صبحانه و درصد ۷۵ براي جغرافيا وجود ندارد. خسته نشده ام هنوز. از اين همه كله را پايين گرفتن و دست را گير بازوها كردن. از اين كه موقع راه رفتن وسط آن حياط عريان و سرد، مواظب پايم باشم تا به كسي گير نكند. هنوز از اداهاي آدم هايي كه زماني، چه بي‌فكرانه رويشان اسم "نزديك" گذاشته بودم و حرفاي كوكي ِ عروسكي‌شان. اما بالاخره مي‌شوم. مي‌دانم.


(۱) : به سپيده : عيب ندارد سپيده. هيچ عيب ندارد. تهش هم من گيتار نداشته‌م را كول مي‌گيرم، دست تو را هم مي‌گيرم و راه مي‌افتيم كه جهان را يك كاسه كنيم. بعدهم آخر هر كنسرت بهت مي‌گويم فقط بايستي وسط و لبخندت را به دنيا عرضه كني، و من تمام سازها را با آن خشونت نيمه‌جان هميشگي‌م خرد و خاكشير مي‌كنم تا يك جور، چه مي‌دانم، "تقابل ملايم جهان پست‌مدرن و اسارت انسان معطوف به سنت" را اجرا كرده باشيم. دست كم اين جوري ديگر مجبور نيستيم تخممان را به جهانيان اثبات كنيم.

(۲) : به مهدي : اين كه كامنت‌هايم را مي‌بندم از آن بابت است كه حوصله حرف‌هاي مردم و زر زر ها‌ي يامفتشان را ندارم.

 

ادامه نوشته

سین همیشگی من.

 

- اگه شارژ نداری واست بگیرم.

می خای خابتو واسم تعریف کنی؟

سبا؟

.

.

.

+ یه سری سگ بودن. داشتن... منو می‌خوردن.

.

.

.

- ترسیده بودی؟

+ آره.

- الان می‌دونی که خاب دیدی؟

+ خب آره.

- پس دیگه نمی ترسی.

- اگه تو این دورو برا باشی نه.

.

.

.

- سبا! از حافظیه واست فال گرفتم. برسم خونه می‌خونمش.


(۱) : یکی از عوامل الان زنده بودنم، این است.

(۲) : ببخشید اگر متن هیچ ارزش ادبی‌ یا غیر ادبی ندارد.

 

سي ثانيه به مريخ

 

No Matter How Many Deaths That I Die I Will Never Forget
 
...No Matter How Many Lifes That I Live I Will Never Regret

.This Hurricane's Chasing Us, So Long To Cry

فواره‌های جیوه‌ای، بیان تجربه‌ی ‌اوج

 

دلم نمی آید این را نگفته از این جا بروم که "این آهنگ" مرا می برد می گذارد توی آن دیوانه ی داغی که بوده‌م. دیوانه ای که حتی حدس هم نمی توانی بزنی... نچ، نمی توانی.

اجزای نیم بند این شعر دارند شمّه ای از آن چه در بالا سرمان، در "لابراتوار خداوند" می گذرد را نشان می‌دهند. این اجزا گاهی شکسته‌اند، گاهی به مثابه گریزگاهی از کلمه‌ی گفته شده ما را به کلمه‌های دیگری می‌برند که خواننده نامی ازشان نمی‌برد، و گاهی به مثابه یک تابلو چیزی را به رخمان می کشند که درست نمی‌دانیم چیست، اما خوب ِ خوب می‌فهمیم چه حسی دارد : عطر گیاه تازه‌ای، زیر پایه برهنه‌تو/ حس می کنم این ور مرز، و ارتعاش خنده‌تو...

فضا در این آهنگ به طرز به کلام در نیامدنی ای ملموس و به طرز پرتی دور از ذهن و سورئال است. این به کلام در نیامدن مال آن نیست که خیلی چیز  ِشاه کار و و فوق العاده ای است، نه اتفاقن. کلی قافیه سر هم بندی شده دارد حتا. اما محال است که این شعر را بشنوی، و خاکستری گرگ میش سحری اش تو را نگیرد. گرگ میشی به مراتب غلیظ تر و سیاه تر از تاریکی یک دست شب، و اندوه سیالش تا مدت ها توی دل و ذهنت تاب نخورد، و به پاهات نریزد که جانی بشود برای دویدن.

 

پ  ن : مرسی هادی پاکزاد جان. باز هم بخوان، زیاد، و خوب البته بخوان.

 

و ابرها پایین میان...

پیش نوشت :

"یو نو وات؟ آی هیت یو گایز."

داد زدم. نه با آخرین پرده صدایم، ولی با حداکثر جانم. کله ام را از آن پنجره سه در چهار کردم بیرون، بازوهای نحیفم را گیراندم به لبه ی پنجره و داد زدم. پنجره ای نیمه باز که رو به خیابانی درست وسط این طرح آشغالی ترافیک تهران باز می شد. نمی دانم چه مرگم بود. اما می ارزید به دیدن مرد جوان سیاه پوشی که زل می زند به من، از آن پایین، و یک جوری می خندد بهم که انگار: "آره..." بعد هم می رود توی یک ساختمان کشیده و سفید که پلاسمای خونش را اهدا کند و من هر چه فکر کردم درست نفهمیدم پلاسمای خونش به چه کار چه کسی می آید.

خب، مهم این است که یک ساعت و نیم بعد که آن پایین منتظر آژانس بودم، و فقط منتظر آژانس بودم، و منتظر آژانس بودم و نه هیچ چیز دیگر... زیر چشمی به آن ساختمان کشیده نگاه می کردم و بدمصب هم نیامد که نیامد. البته آژانس را نمی گویم.


 

آهنگش را دوست دارم چون فکر می کنم از آن تیکه هایی است که می شود توی تاریکی و مستی خیال، فرض کنی موهایت بلند است و کله ات را تاب بدهی به این ور و آن ور و دست هایت، دست های خسته ی بیکارت را مشت کنی، مشتی به اندازه همه ی آن خشم هایی که سقط کرده ای، و کمی خودت را تکان بدهی که انگار داری می رقصی و کسی آن جا نیست که بگوید نچ، بلد نیستی.

من مرده بوده ام. و من، خودم را، با چشم های باز  ِ باز، بارها و بارها و بارها زیر آوار آن همه کلمه خاک کرده بودم و خاک کرده بودم و خاک کرده بودم و دیگر چیزی نمانده بود. و فقط صدای پاهایی را می شنیده ام که روی تنم راه می رفته اند و نمی فهمیدم کجا. اما حالا، انگار یکی، انگار صدای یکی، کلمه های یکی، دست کرده توی شکمم و روده هایم را، شاید هم رحمم را، نه همان روده هایم را کشیده بیرون و من متوجه شده ام این ها که دارند با فشار می چرخند و داغ داغند خون است، آنی که لمیده زیر سایه سینه ام و می تپد قلب است، و این ها، این پاها بلدند بدوند، گرچه صدایشان در می آید بعد یک مدت و قرار هم نیست بدوند. اما بلدند. و این ها که می ریزند پایین و و شره می کنند روی صورتم، از سر  ِ پوچی و یاس نیست، این ها می تواند از سر آن صدای یکی باشد که روی رحمم، نه همان روده هایم، سنگینی کرده و حالا چشم هایم دارند صدایش را بالا می آورند.


(۱) : الان نایس ترین حالتم "زندگی گهه؟ گور پدرش" ئه. نه از توی من، نه از توی خدا، چیز بهتری درنمیاد.

(۲) : چشونه اینا؟ کجای دنیا رو می خان بگیرن؟ کُجاشو دقیقن؟

 

 

کودکی کردیم من و تو، تو یه باغ کهنه و پیر

تازگی نَ داره این فصل، فصل ِ پاییـــــــــــــــــــز  فراگیر...

 

پنجره را که باز کردم، باران، بی هوا، آمده بود.

ادامه نوشته

متبرک باد نام ساموئل بکت.

 

 ۱.سرم را خم می کنم روی آن لیوان عظیم موکا و  مایع قهوه ای عجیبی که هر چه لیوان را تکان می دهم از جا تکان نمی خورد. رو می کنم به نیلوفر : والا چی بگم خانوم؟ زندگیت گهه دیگه! بعد هم چارتاییمان هی هی هی می خندیم ادا در می آوریم از سرو کول هم بالا می رویم قرار است بروم بالای میز های کافه گودو ــ با آن آدم های فرفری که انگار از دانشکده هنر تهران فرار کرده اند ــ برقصم و از عکس بکت شاباش بگیرم که البته فکرش هم پشتم را می لرزاند.

۲. می گوید "آن چیز" که قرار است به من بدهد جا به جا کردنش سخت است و باید بهش بسپارم یک روز تا بیاوردش. مکث می کنم و می پرسم لامبورگینی است؟ می گوید اولین "تیر"ش است و من یادم می آید آن روز ها که تازه رفیق شده بودیم از سر  ِ جلب ِ حسن ِ ظنّش گذاشتم یک روز تمام را درباره تیراندازی با کمان عزیزش حرف بزند و پز بدهد و شلنگ تخته بیاندازد و من هم سر تکان بدهم که به هر دویمان کمک کرده باشم. یک دفعه یک جور عجیبی می شوم، انگار تمام این مدت سر  ِ دلم را بی خود گرم کرده باشم که مهر سنگینش که توی دلم نشست کرده مثلن از یادم برود، اما یک جایی آن بالا توی مغزم خوب می دانستم که من همیشه دلم برایش تنگ است، اصلن دلم برایش خفه است، و هر وقت که دم دست ذهنم بیاید مثل یک چیز خوش مزه هی گازش می زنم و گازش می زنم و دلم تنگ تر می شود. اما حالا، یک جور  ِ عجیبی به من فهمانده بود که لازم نکرده سر  ِ دلم را گرم کنم، جایی بندش کنم، ما هنوز هم یک دوتایی خوب ِ قشنگ ِ خنده دار و نازنین هستیم و هیچ کس نمی تواند جای یکی را برای آن یکی پر کند و این عزیز است. خیلی عزیز است.

۳. این جوری می شود که خوردن آن صورتی های ریز شبانه دیگر فکر نمی خواهد و این ها شاید قسمتی از پلک را تشکیل می دهند که با آن می شود خوابید...

 

حقیقت

 

باورم نمی شود که من قرار است فردا زنده باشم، چشم هایم را باز کنم و همان ها را از سر بگیرم. باورم نمی شود پس فردا هم زنده هستم، و پنج شنبه، همه آن روزهای بعد، باورم نمی شود من همه ی این روز ها را باید از سر بگذرانم تا بالاخره بمیرم، نه، باورم نمی شود...

و حالا کیارش بابای من است.

 

۱. هر وقت توی یک نقطه شوریده و بحرانی توی زندگی ام سقوط می کنم، کلی آهنگ های مزخرف و احمقانه گوش می کنم که دستم بیاید همه چیز، همان جور، مثل همیشه، تهی و بی فایده است. بعدش سرم را می اندازم پایین و مثل یک دندان نیم بند به پوسیدن ادامه می دهم. و کلش این می شود که کف اتاقم دراز بکشم دست بندازم دور گردن ِ خدا و آن قدر بیاورمش پایین، که برسد به سقف اتاقم و بعد هم یک مشت مزخرفات بارش کنم که دستش بیاید هوو، خیلی کلافه ام. بعد بفرستمش رد کارش. دقیقن کدام کار؟ نمی دانم.

۲. باید بروم نقدهای آقای دال را بخوانم که دستم بیاید نقد نوشتن یعنی چه. و بئس المصیر! الگوهای شکسته و ناکارآمد. شاید درست مثل خدا، شاید حتی بدتر. خدای ِ من دست ِ کم این همه ادعایش نمی شود. لعنتی!  انگار نمی توانم این تکّه از ذهنم را که چسبیده به دوره بیاندازم بیرون، که برای خودش هوا بخورد و بوی تعفن ذاتی اش بپرد. چیزی که یک ماه طول کشید تا دخلم را سریع و تمیز و بدون خونریزی در بیاورد، شاید حالا حالا ها طول بکشد تا دوباره جوش بخورد و صاف و صوف شود.

۳. امتحان های تغییر رشته و عربی اش مانده.

و دانشگاه. مثل این است که لبه یک پرت گاه تاریک و بلند بایستی، دست هایت را گلوله کنی روی سینه ات و زل بزنی به آن پاییــــــــــــــــــــــــــــــن... عجالتن کمی باد هم بیاید بد نیست. به فضا سازی مان کمک می کند.

 

و آنگاه زمین سرد شد.

 

یک عالمه چیز هست که باید بگویم. یک عالمه چیز که اگر نگویم مثل گرداب مرا توی خودشان هورت می کشند و لالمانی گرفتن هایم کار دستم می دهد. مثل آن وقت ها که شریعتی را می روی پایین و  شکلات میلکا و گریه... نه. باید بگویم ولی آدم گفتنشان نیستم.

دیشب تپیده بودم روی تختم و فکر می کردم به هواپیمایی با نور های سفید که دارد از بالای همه آن چه این سال ها داشته ایم می گذرد و انگار من داشتم تیکه ای از خودم را می انداختم بیرون و دردم آمده بود. یاد بوس های دم ِ سحر ِ بهاره افتادم که یعنی "من دارم می روم آن سر ِ همه چیز و دیگر من را نمی بینی تا بگذرد روزهایی که با انگشت هم نمی توانی بشماری شان" و گریه ام گرفت و من هم خدای همه ی به روی خود نیاوردن ها...