اسيرِِی
۱. شيك و مجلسي. زنگ ميزنم به آدمها كه گهكاريهايم براي خودم بماند. لبخند ميزنم، يقهي عقلم را ميگيرم و با خشونت پرتش ميكنم وسط حرف هايمان. لبخند ميزنم و مي گويم فلانكس بهمانطور است و بهمان كس را هم نميخواهم ديگر ببينم و نميگويم چرا. مثلن حل شد. گردنبند را محكم از گردنم ميكشم و زنجيرش پاره ميشود. شيك و مجلسي مينشينم به درست كردنش. لبخند هم يادم نميرود.
۲. فكر ميكنم. آرام موهاي نرمم را ميزنم پشت گوشم و يادم ميآيد اين كار، كار من نيست. انگار دستهاي سپيده را قرض گرفتهام. دلم... بگذريم.
فكر ميكنم. به يك شب فكر ميكنم كه هيچ خاص نيست. هيچ خلوت نيست. پر از آدم هايي است كه پاهايشان را محكم رو ثانيهها چفت مي كنند و ميروند. به يك خيابان پر شلوغي فكر ميكنم. مثلن تجريش دم عيد. نميدانم. كسي كه به آرامي، به شانه ام فشار ميآورد. پر مهرباني. پر نااميدي از من. من آرام عقب ميروم. اول مي نشينم. بعد تاب نميآورم با چشمهاي نيمه بازم دراز ميكشم. وسط خيابان به آن شلوغي. آدمها از بغلم به تندي ميگذرند. اما قاب زمان من، شناور و كند، دور ميشود. دورم همهي چيزهاييست كه بايد به خاطر ميآوردهام. به فاصله سايش پلكهايم نفس مي كشم و... تمام.
.jpg)