ترانکوپین.

حسّ جنینی را دارم توی رحم که مادرش نمی‌خاهدش. مادر جوانش آمده سقطش کند، آن هم غیر قانونی. دنیای اطرافم تراشیده می‌شود و من به این ور آن ور آن/این محیط کوچک پرتاب می‌شوم. دنیا دور سرم می‌چرخد و درست نمی‌دانم چه شده. فقط خودم را بند می‌کنم به تنه‌ی چیزی مبهم که آن هم گاه و بی‌گاه از میان دستانم لیز می‌خورد.

پ‌ن: «می‌دونین؟ می‌خام بگم خیلی ترسناکه. این که آدم نگاش می‌کنه و می‌بینه اندازه ناخونش‌م نمی‌شه. اکثر شبا نصفه‌شو می‌خورم. اون‌جوری که بدتر. می‌دونین چی می‌گم؟ در برابر هیکل سُرو مُرو گنده‌ی من هیچی نیست. گم می‌شه تو دستام بس که ریزه. اما همین یه کاری می‌کنه که شبا سیزده چارده ساعت بخابم. خب نصفه‌ش نُه ساعت اینا. بش که فِک می‌کنم خیلی می‌ترسم. می‌دونین؟ این که باهام چه کار می‌کنه، با مغزم. به نظرم ترسناکه.»

Getting Back To Normal

یک. صدایت از پای تلفن آن کِشی‌ست که مرا برمی‌گرداند به زندگی عادی‌م. حتی اگر قرار نباشد دوتایمان با هم به جایی برسیم، این که بدانم توی طلسمِ نفرینی که تو کرده‌ای گیر نیفتاده‌ام کافی است تا سلسله‌ی گریه‌های بی‌پایانم بالاخره جایی در هوا متوقف شوند.

دو. برای منی که موهایم همیشه در کوتاه‌ترین حد بوده‌اند داشتن این حجم مو روی کله موضوع تعجب‌آوری‌ست. باید چه کارشان کرد؟ همین روزهاست که بروم ماشینشان کنم.

سه. امشب اگر ترانکوپینِ عزیزم را نخورم خابم نخاهد برد. اگر خابم نَبَرد شاید همه‌ی شب را بیدار بمانم. اگر بیدار بمانم آن قسمتی از مقاله که مال بوردیو است را هم تمام می‌کنم، برای «میم عزیز» می‌فرستم و فردا می‌نشینم به درس خاندن.

چهار. جای زعفرانی و نبات و ماگِ «کرت کوبین»، بی‌ هیچ سیگار برای گلوی آنژین گرفته‌ام.

آهنگ پیشنهادی: بایسیکل از کویین.

دوست‌ها و آدم‌ها

تجربه‌ی ناب گازیدن توی دمِ غروب‌های چمران با «میمِ عزیز»؛ و لرزیدن‌ها و گریه کردن‌های دوتایی.

دست‌هایم.

یک روز می‌کشمت. دو زانو می‌نشانمت روی تخت دونفره، روبه‌رویت می‌نشینم؛ جوری که چشماهامان تراز هم باشد. لب‌خند می‌زنم و می‌خندم و می‌گذارم خنده‌های جان‌دارم (که مثل تکه‌هایی از گوشت تنم توی صورتت تف می‌شوند) تو را هم به گنگی و خنده بیاندازد. بعد آرام دست کشیده‌ام را می‌گذارم روی گلویت. کف دستم را، ساق دستم را، آرنجم را، دور گردن باریکت حلقه می‌کنم و پشت به تو، منتظر می‌شوم. دستِ «کشیده و بی‌نقص»م را فشار می‌دهم؛ و با دست دیگرم عینکت را ــ به آرامی ــ بر می‌دارم. تو خفه می‌شوی. وقتی داری خفه می‌شوی؛ یاد تمام گناهانت می‌افتی. یاد همه‌ی آن تل کثافتی که ساخته‌ایم. و یاد این که خیلی خوب یاد گرفته‌ای وقتی دنیا علیه ناتوانی‌ت متحد می‌شود؛ تیزیِ این آشغال‌ها را به جان من بیاندازی. یاد این که حالا که ــ بی تو ــ توی این خیابان‌های جسدزده راه می‌روم؛ انعکاس ویترین‌ها یک هیولا را نشانم می‌دهند. هیولایی که تو خوب بلدی به روی خودت نیاوری‌اش.

توی آخرین لحظات کارزار مرگ و زندگی‌ت، وقتی مطمئن شدم برنخواهی گشت می‌دهم پوست دستم را بجوی، رگ‌هایم را پیدا کنی و بِکَنی‌شان تا مجبور نشوم رنج بی تو ماندن را با معجونی از جنون و تنهایی‌م سَر بکشم. خونِ تنم که راه بیفتد؛ جسدِ هردومان را احاطه خواهد کرد، دور خواهد زد. 

درخت

نعره‌ای نیست؛

ولی اوج ِ یک صداست.

آتل

آتل را پرتاب می‌کنم روی زمین. با تمام جانم. می‌خاهم داد بزنم، حضور دوتا غریبه، پدر و مادرم، بیرون این درهای اتاق نمی‌گذارد. تمام آن بانداژها و ول‌باندها را هم. یک جور ساکنی، مثل روبان بالرین‌ها توی هوا تاب می‌خورند و بعد ترس خورده کتار آتل مچاله می‌شوند.

کبودی روی پا هی دارد بزرگ‌تر می‌شود. انگار هر چه غذا می‌خورم صرف ساختن کبودی‌های بزرگ‌تر می‌شود.

کوباندن کله به بالش‌ها و کوسن‌ها. تمام روز، زندگی کردن روی تخت. ــ سخت نمی‌گیری؟ ــ یحتمل.

خانم فلان، خانم بهمان، بقیه‌‌ی آدم‌هایی که نشستید و راجع به تهی بودن زندگی‌تان از مفهوم و سخت بودن روزگارتان زرزر می‌کنید، شما گه می‌خورید با من حرف می‌زنید. شمایی که پاتان نشکسته است تا از کلافگی و درد، هر روز تهی از معنایتان به گه و کسالت بگذرد. شما که آخرین بار دویدن هنوز یادتان است. شما که آدم‌ها به دردهایتان، دردهای واقعی‌تان، ــ با معجونی از فنّاوری بی‌بدیل لبخند ــ نمی‌گویند سختگیری. شماها گه‌خورترین آدم‌هایید.

من آن‌قدر شانس ندارم حتی؛ که در آرامش بمیرم.

 

آها. عید. باشد باشد. خب. من اساسن باید... اَه. خفه شوم. سیب‌زمینی‌ها به کار افتاده‌اند و من نه. اساسن... اَه. نمی‌دانم. من هیچی نمی‌دانم. من را ول کنید. بگذارید بروم تو خطوط موهوم کج روی دیوار. من هیچ‌کار نمی‌کنم. هیچی نمی‌دانم. دارم گه می‌زنم به زندگی‌‌م؟ چه می‌دانم؟ اَه.

ببینین، این پست و ا ق ع ن ارزش ادبی نداره.


هیچی. می‌رم کامنت‎های وبلاگت رو می‌خونم و حرف‌های عجیب و غریبت رو، که تو همه‌ی خواننده‌هایی که تو رو ــ شخصن ــ نمی‌شناسن چه حس احترام و شعف و تا کمر خم شدنی بلند می‌کنه. بعد فکر می‌کنم من اگه عقل درست داشتم، باید تو رو واسه خودم نگه می‌داشتم، عقل ندارم. نه. عوضش نــاو رو دارم. تخمم. لوک هوز الون نو؟ ایتس نات می. ایتس نات می.

کلم داره پر می‌شه از تو. گاهی می‌زنه به سرم و این‌طوری می‌شه. کله‌م رو از دست می‌دم، اونم درست موقعی که سه چهار برابر مواقع عادی لازمش دارم. چی از تو یادم مونده؟ چی از تو می‌دونم، اقای دُک تُر؟ هیچی. به خدا که هیچی.

All Apologies


یه روز به خودت می‌آی و می‌بینی خسته شدی از اون همه نقش ِ آدم بده‌ی داستان رو بازی کردن و لباس ِ رذل بودن رو تن کردن و ظالم بودنِ مثلنکی. دیگه حالِت داره از این بازی به هم می‌خوره. از این که آدما نگاهت کنن و فک کنن تا داری با شیش دانگ تنت بر روحِ ِ یارو حکومت می‌کنی. از این که هیچ‌کس دردهای تو رو، کمبودهای تو رو نبینه.

بعدش هم باید یک چیزی شروع بشه که تو همیشه لبتو گاز می‌گیری و نمی‌ذاری. اما بالاخره شروع می‌شه. بالاخره تمومش می‌کنی.

ت‌ن‌ه‌ا

۱. نشسته‌ام توی تاریکی. برق‌ها را روشن نمی‌کنم چون کنترل از راه دور ندارند. بگذریم که سینما پارادیزو را نصفه ول کردم، چون فیلم بامزه‌ای بود و به نظر من رسید که من حقّ ِ خندیدن ندارم امروز.

۲. باید یکی را پیدا کنم، یکی که اهمیّت بدهد. بعد برایش توضیح بدهم چرا این‌ کار را کردم. یکی که گوش بدهد. برایش دقیق و منظم توضیح بدهم که چرا آرام دست کرده‌ام توی شکمم و قلبم را درآورده‌ام انداخته‌ام یک گوشه. حالا شاید بعدن یک قلب جدید جایش دربیاید.

۲.۵. بعد اگر قهر نبودم با تو، اگر قهر نبود با تو، اگر گه نبودی، اگر بَد نشده بودی، اگر هر کوفت ِ دیگری، می‌توانستیم دوباره آن بریدگی حاشیه‌ی پارک را برویم بالا و من یادم برود این خیابان چه قدر سربالایی است.

۳. خوب می‌شم. خوب می‌شم. خو...

دلم کو؟

 

یک. لای در باز است و نور کجکی افتاده. صدای نیروانا می‌زند توی گوشم. تازه آن‌جا شستم خبردار می‌شود که مهمانی سورپریزی ِ برای من ترتیب داده‌ای، که دیگر گریه‌هایم را نبینی. نگاهت می‌کنم و زبانم هیچی نمی‌گوید. می‌خندی : «برو تو دیگه!» خنده‌ت می‌ماند توی ذهنم و گوشه‌ی لب‌هایت، می‌روند و ابدیت را پر می‌کنند.

دو. تی‌شرت‌ت را پوشیده‌ام. بلند است و تا جایی نزدیک زانویم کش می‌آید. مثل روانی‌ها خودم/تو/تی‌شرت‌ت را بو می‌کشم. بعد چشم‌هایم را باز می‌کنم، انگار این‌جا بوده باشی‌، و ناگهان، مثل پرنده‌ی کوچکی از روی سیم چراغ برق، مثل خاطره‌ی کهنه‌ای از میان ِ ذهن، پریده باشی.

سه. می‌ترسم یک روز بیدار شوم از خواب. ببینم شده‌ام تو. عینک کائوچویی مشکی‌ام را به چشم می‌زنم، کمل دود می‌کنم، به آدم‌ها لبخندهای نازنین‌وار می‌زنم، خبری از خودم نیست.

چهار. دلم دیگر سر جایش نیست.

این پست برای تیتانیوم است.

 

این‌ها شامل تمام آن حرف‌هایی است که باید بزنم. منتها درست موقعی که می‌رویم جایی و روبه‌روی هم می‌نشینیم و می‌خندیم، یادم می‌رود. اگر هم بماند توی خاطرم، درست نیست وسط خنده‌هایمان ول بشوند.

خودم را حَرام کرده‌ام، تیتانیوم. خودم را ریخته‌ام توی جوب. دست‎هایم را ریختم توی جوب، مغزم را که زنگ زده بود مثلن سابیدم و کَندم و پرت کردم توی دریای ِ مواج ِ حرف‌ها و دست‌ها و کارهای آدم‌ها. خودم را با عذاب‌آوری بی‌سابقه‌‌ای انداخته‌ام توی ترکیب استفراغ آور عشق و مصائب آدم‌ها. من آدم‌ها را نمی‌خاهم، تیت. من از همشان خسته‌ام. اصلن از کسی که من در تقابل‌ باهاشان می‌شوم خسته‌ام. من از این همه نقشی که بلدم بازی کنم و خوب هم بازی می‌کنم و بی‌نقص هم بازی می‌کنم خسته‌ام. من می‌خاهم چترم را بردارم بروم یک گورستان که هیچ‌کس نباشد. چشم‌های هیچ‌کس، دنبالم نکرده باشد. حالت‌ لب‌های هیچ‌کس را به خاطر نیاورم. بروم دراز بکشم آن جا منتظر شوم باران بیاید، و بیاید. آن قدر ببارد که من سخت زکام شوم و بخوابم از خستگی. از خستگی ابدی. خودم را حرام کرده‌ام تیت، حرام آدم‌ها.

+ از خودم می‌ترسم. عصبی‌م می‌کند. تاب ندارم توی آینه ببینم‌ش.

 

با چشم‌های محکم بسته رهام کردی توی این شهر...


راننده تاکسی شروع می‌کند به فحش دادن : «ریدم تو اون مملکتت، کثافت» و زن هم در تاکسی را با فشار می‌بندد. چشم هایم را محکم روی هم فشار می دهم. من را دم شانزده آذر ِ لعنتی پرت کن پایین، همین. همین.

پیاده می‌شوم. خوبی‌ش این است که دوباره از کنار دانشگاه تهران رد می‌شوم و می توانم به آدم‌ها و دیالوگ‌هایی که هیچ سر و تهی ندارند گوش بدهم و بخندم. اما الان حوصله‌ش نیست. هندزفری‌های را می‌چپانم توی گوش‌هایم. یعنی من ِ لعنتی توی این گوشی لامسب یک آهنگ ‌هم برای لحظات خشم و انزجارم ندارم؟ آی‌پادم کدام گوری است؟ کلافه می‌شوم و گوش می‌دهم به خطّ ِ قرمز از هادی پاکزاد که همش لیچار به بهشت و جهنم و آدم‌های فرشته‌صفت است. پاهایم می‌خواهند بزنند دهن سنگفرش‌ها را خورد کنند. آرام‌شان می کنم. می‌پیچم توی[خیابان]قدس. [کافه]کیش‌میش هنوز پلمپ است. راهم را کج می کنم و مثل زن‌های روستایی غریب و بی‌جا و مکان، می‌پیچم به سمت وصال که بروم [کافه]سپیدگاه که  بیشتر برایم حکم یک مهمان‌خانه‌ی دست چندمی را دارد.

نرسیده به وصال، راهم را کج می‌کنم به سمت [کتاب‌فروشی] افق و قسم می‌خورم انقدر آن جا بمانم، که صدای س‌م‌س موبایلم دربیاید و بگوید : «رسیدم.» بیزارم از هر چه منتظر ماندن ِ قبلش و به رو نیاوردن و لبخند زدن بعدش است. می‌مانم. برای ترنم خرید می‌کنم. صدای س‌م‌س در می‌آید. می‌مانم. باز هم می‌مانم.

می‌رسم به سپیدگاه.

.

.

.

بعد از که در کافه می‌زنم بیرون ذهنم موّاج و شناورست. تصمیم‌هایم فقط خودشان را تا لبه‌ی میزهای کافه کشانده بودند فقط. دوباره هیچ تصمیمی ندارم. راهی ندارم.

کسی نیستم. خیابان‌هارا به سمت خانه بالا و پایین می‌شوم.

 

پ ن : الهام‌گرفته از این نوشته.


پیشنهاد مخصوص سرآشپز


می‌آیم این جا حرف بزنم، فایرفاکس می‌گذارد توی کاسه‌ام که جاوا ساپورت نمی کند و این زرزرها. لالمانی می‌گیرم.

یعنی می‌خواهی بگویی آن زنه من بودم؟ آن زنه که دیروز روی پا بند نمی‌شد و کنار پنجره که نورهای سفید ازش می‌زد، ایستاده بود با پاهایی که کفش نداشتند و جوراب نداشتند و و سیگار دود می‌کرد که دنیا محو شود؟ آن زنه که امروز توی تاکسی اشک‌هایش سُر سُر می‌آمدند پایین و غم دنیا توی دلش چرخ می‌زد؟ این‌ها منم؟ می‌خواهی بگویی دوباره رسیده‌ام به ته درّه و باید منتظر باشم که یک چیز، که قطعن و هزاران بار قطعن آن یک چیز تو نیستی، مرا بکشد بالا؟ واقعن، و دوباره؟ آه. لعنت به این زندگی.

لعنت به این زندگی، که سکوت‌های طولانی ِ من توی س‌م‌س یعنی گریه. و سکوت‌های طولانی تو توی س‌م‌س یعنی یکی دارد با آن یکی دعوا می کند، یعنی دو نفر دارند پدر ِ هم را درمی آورند و انگار تو آن‌جا ــ موسی روی نیل ــ ماند‌ه‌ای.

فکر کنم دارم از سَرَم خسته می‌شوم. زیادی بزرگ شده. همین روزها می‌کََنَم‌ش، از جا درش می‌آورم، می‌دهم‌ش به تو. که بگذاری‌ش بالای کتاب‌خانه‌ت و هر چه خواستی قربان‌صدقه‌ش بروی و شب‌ها و گاه‌های دل‌تنگی، خوب بگیری‌ش توی بغلت و هر چی. بهتر است به گمانم.



I Thought I Thoght Of Everything.

 

صبح زود بیدار شوی و باران ریخته‌باشد. روز قبلش برادرهایت را به شوهرت نشان داده‌باشی و کسی به تو گفته باشد : خانُم فلاح، اولین بیست دانشگاهی‌تان را از من بگیرید. دنیا خیس باشد و بروی روی تراس به خودت بگویی رنگ‌هایی از این بهتر ندیده‌ای. سبز که می‌دود توی نارنجی و قرمز و برمی‌گردد روی سبز. حقّ‌ش است لرنینگ تو فلای را بگذاری یا نه؟ هست. هست.

پارک

 

از میان درختان پارک، بخار بلند می‌شد. بخار سفید و سردی که به پاهایم می‌پیچید و نفسم را، یک جا، قطع می‌کرد. سرمایی که از لبه‌ی کفش‌م می‌سُرید و بالا می‌آمد. و خیسی چسب‌ناکی که روی چشم‌های را گرفته بود. روی حاشیه‌ی یک گردباد قدم می‌زدم و به آفتاب فکر می‌کردم. به نور خورشید که صریح و گریزناپذیر، از آن بالا پرت شود روی دنیایم. به آدم‌های نفوذکننده که می خزند توی زندگی‌ت و می‌خندند. فکر می کردم و گردباد دنیا را نابود می‌کرد و درخت‌هارا نابود می‌کرد و خدا را پایین می‌کشید و خرد می‌کرد. و من جایی را نداشتم که برسم. و من، ناگهان، از فکر کردن متوقف شدم.

 

‌تو هر صبح در من بعد از بیداری ظاهری به شکل درد حس می‌شی جایی اطراف مِری یه جایی توی مغزم به دیوارا می‌کوبی جایی که نمی‌رسه دست هیچ قرص خوبی...

یک مشت حرف پیش پا افتاده.

 

توی هوای سرد می‌توانم حال ِ بهتری از خودم انتظار داشته باشم. فکر کنم. یعنی فکر می‌کردم. اما حالا که بوی گند ِ سیگار و شلغم زده زیر دماغم و با این لباس‌های بد رنگ و دراز به خودم پیچیده‌م دم ِ پنجره، می‌فهمم وقت‌هایی هست که حتا جوهرهای سیاه ذهن من هم نسبت به اعمال این دنیا خوش‌بینانه به حساب می‌آیند.

باید بروم جایی خودم را مدفون کنم... اما جایی نیست... و فقط کنار این پنجره هست و منظره‌ی زشت و بدترکیب و به هم ریخته‌ی آن‌ورش که می‌خاهد من را بُکُشد انگار.

Smells Like Teen Spirit Of Saba Fallah

 

با 

«She's Overboard And Self-assured»

شروع می‌شود که بی‌نقص‌ترین تعریف درباره‌ی من است. رسمن انگار جا شده‌ام توی این دو تا کلمه‌ی جمع و جور. از ترجیع‌بند ِ شاه کار ِ «سلام، سلام، چه‌قدر پایین؟» که بگذریم، می‌رسیم به

«.I'm Worse At What I Do Best»

که آن هم کار ِ من است. وظیفه‌ی من است. اصلن هر کاری می‌کنم ــ و ایضن هر کاری که نمی‌کنم ــ همین است. اما می‌خاهم بگویم مهم این‌ها نیست. حتا مهم هم نیست که وقتی بگوید:

 «.And I Forget Just What It taste, Oh, Yeah, I Guess It Makes Me Smile»

یک‌جور منگی بپیچد توی راه‌روهای ذهنم. انگار سعی کنم چیزی را به خاطر بیاورم که حتی نمی‌توانم درست به یاد بیاورمش. مهم، اصل، فقط و فقط آن‌جایی‌ست که با ان لحن کشیده و کُشنده بگوید:

.Well, Whatever, Nevermind

 

ای شبح تکراری/ که دست بر نمی‌داری...

 

لعنت به من. لعنت به همه‌ی بام های مرتفع این شهر که پشت‌شان را به من کرده‌اند. لعنت به مرگ که این روزها به من خیانت می‌کند. لعنت به تو. لعنت به تو که هر بار با دوست‌پسرم دعوا می کنم باید منتظر باشم خابت را ببینم. ببینم که از خودت تهی شده ای و پوسته‌ات فقط مانده. و پوسته‌ت را پر کنم، پر از تکه‌های خودم. پر از نیمه‌های خودم. و چیزی که آن‌جا جلوی چشم های مات برده‌م و زیر نور سفید مغزم و توی آن خاب دودآلود بم لب‌خند می‌زند، نه من است، نه تو. تو نیست. نزدیک تو هم نیست. صدفی از تو است که دنیای مرا، عشق ِ مرا، تویش زور چپان کرده‌اند. هیچ چیز نیست. و وقتی این هیچ چیز، این هیچ کس، این مرد ِ بی‌هویت ذهن من که تو نیستی من را بگیرد، من را ببوسد، دست هایش را صاف روی بازوهایم بگذارد، وقتی مرا ببرد، من خالی بشوم از خاکستر هویت‌م. و وقتی بگوید عزیزم، رها بشوم. بالا بروم. بیفتم. نمی‌دانم.

و صبح، به خاطر نیاورم...

پ ن : دلم به حالی ِ کسی که من است می‌سوزد.

 

ادامه نوشته

Not Strong Enough


شاید هر چه قدر که بدوی و تقلا کنی و دست‌هایت را تکان بدهی برای بهتر توضیح دادن و فهماندن، ته‌ش می‌رسی به همین صفحه‌ی سفید، که درخشنده و زننده، نور می‌زند توی افکارت. با آدم‌ها که حرف می‌زنی و از حس ناامنی و ضعف پرت می‌کنند باید برسی این‌جا. کنار این صفحه‌ی سفید لم بدهی، حرف‌هایت را وزن کنی و بگذاری‌شان روی شانه‌هایت و تنهایی ابدی را هم کول بگیری و از ته خیابان زندگی بروی پایین.

کسی مرا نفهمید. چیز جدیدی نیس.

آدم‌ها (2) : س.

 

من از س. می ترسم. نگفته‌ام این را به کسی تا حالا. چون س. چیزی برای ترسیدن ندارد، جز بازوهای برنزه‌ی پر عضله، دوست های هیکلی که می‌توانند توی خیابان خفت‌ت کنند و در صورت لزوم پدرت را برای تامین رضایت اربابشان(؟)دربیاورند، و یک پرونده پر از دختربازی های پر از کثافت و وحشتناک که توی حیطه‌ی زندگی شخصی‌ش است و مثلن من هم خبر ندارم.

س. قرار است یک جور بی‌ربطی رییس من باشد. هر چه قدر بقیه آدم‌ها رییس صدایش بزنند، من اصراری ندارم. همان صاب‌کار هم برایش زیادی می‌کند و به تنش لق می‌زند. جز یک جور ژست هدایت‌گر و دو شاخ تهدید کننده بالای سرش در حالی که پشت میز بزرگی نشسته، چیز دیگری‌ش یه رییس‌ها نمی‌آید. اما من از س. می‌ترسم. از این که کسی بخاهد مرا دور بزند یا بخاهد حق‌م را، مثل یک لباس نخ‌نما شده تا کند، بگذارد یک گوشه‌ی اتاق و من هم نگاه کنم و چیزی را نبینم، می‌ترسم.

ولی‌عصر را می رویم پایین و من حال ف. را از ن. می‌پرسم. بعد از یک سری کلمه‌های پراکنده، یک جفت کلمه‌ی درخشان از دهن ن. می‌زنند بیرون: این که ف. حواسش به ما هست. هم هوای من را دارد و هم هوای ن. را. ذهنم مکث می‌کند، یک جور نگرانی نفس‌ش را می‌دهد بیرون، بعد می‌گوید باشد. باشد. می‌دویم و پشت ف. قایم می‌شویم.

حالا حالم کمی بهتر است. حال ترسم هم کمی بهتر است.

 

ویرگول

 

بعدش، بعد آن صدای نفس‌های تند که توی صورتت می‌خورند و چیزی عظیم را از ورای چارچوب تنت طلب می‌کنند، بعد این که لب‌هایمان ــ تقلا کنان ــ راهی برای بیرون ریختن آن همه کلمه‌ی نگفته، به جان ِ آن یکی پیدا می‌کنند، بعد که تنش خم می‌شود وتنت را دور می‌زند، دستش خم می‌شود و پهلوهایت داغت را دور می‌زند و جوری تو را به خودش می‌چسباند که پناه‌ترین جور  ِ دنیاست، بعد همه‌ی این‌ها، لحظه که می‌گذرد، سُر که می خوری پایین، توی انحنای گردنش که آرام بگیری، با چشم های بسته‌ات، با جریان متناوب نور و تاریکی پشت ِ پلک‌هایت، با دستی که روی گردنش جاگیر شده، یک چیزی رسوخ می‌کند توی نفس هات. توی بودنت، که می‌شود با دست گرفت‌ش و نگه‌ش داشت. حسی شبیه به این که عیبی ندارد همین جا، لای همین تن ــ که بویش مثل یک رایحه ی اساطیری مستقیمن از جایی پشت خورشید آمده ــ بمیری. لای این‌ها که در برت گرفته‌اند. لای این نفس‌ها، لای این بوها. انگار مردن بی‌عیب، و بی نقص می‌شود.

بسه آقای گیلمور. نخون دیگه.

 

یک چیزی توی سینه‌ام مانده. بخشی از آن یک چیز را گلوله می‌کنم و بعد مدت‌ها ــ سال‌ها ــ سکوت و کله بالا پایین دادن، سر مادرم پرتابش می‌کنم. بعدش می‌گذارم حس بهتری داشته باشم. می‌خواهم کل آن چیز را بگویم، که نمی‌شود و عوضش یک لیوان آب خنک می‌خورم و می‌روم توی اتاقم.

صدای آقای گیلمور بلند است. نه خیلی که مزاحم روند منطقی خانواده‌مان شود. نفس نمی‌کشم و گوش می‌دهم. انگار بگذارم کسی حرفش را بزند. فکر می‌کنم. انگار تازه می‌فهمم چه‌قدر قشنگ است صدای آقای گیلمور. چه‌قدر خوب است. انگار رویش با من است. انگار از من می‌پرسد: دید یو اکسچنج؟ و بله. انگار می‌داند که قهرمان‌هایم را برده‌اند و جایشان یک مشت شبح پلاستیکی و سفید بهم داده‌اند. انگار می‌داند جنگلم را سوزانده‌اند. انگار تنها کسی است که خوب می داند من چه‌قدر مرده‌ام. بارها. و حتا انگار خوب می‌داند که الان هم یک بار، از آن هزار بارهاست.

بعد می‌گوید: د ِ سیم الد فیرز، و من دلم می‌خواهد بنشینم. و می‌نشینم و زار می‌زنم. زار می‌زنم. آن‌قدری که مامان از آن دوردست ها بیاید. بابا بیاید. آدم‌ها برم دارند. مرا از اتاق ببرند بیرون، قبل از آن که ویش یو ور هیر تمام شود، و نوبت های‌هوپس برسد.

 

                            

 

 

خانواده‌ی آقای مهتابی

 

۱. از دالان سفیدی که به کافه‌ی نهایی ختم می‌شود می‌گذریم، سه‌تایی. وسطشان ایستاده‌ام که حسّ ِقدکوتاهی‌ام تشدید شود ولی فعلن حواسم به این ها نیست. چشمم را چفت ِ مک‌اند‌چیز کرده‌ام که نکند وقت رد شدن از زیر نور فلورسنت، رنگ‌پریده‌تر شود و محو؟ به خودش که می‌گویم، می‌خندد. ازش خوشم آمده. از همان دم اول که دهانش را باز کرد با ناو حرف بزند، صدایش مثل سیگار  ِ ناشنا می‌مانست و تصمیم گرفتم ازش خوشم بیاید. و هنوز پشیمانم نکرده از این تصمیم و من بیشتر خوشم می‌آید.

۲. بعضی آدم‌ها می‌آیند، دهانشان را باز می کنند، حرف‌هایی می‌زنند که از بزرگی انگار توی حلق‌شان جا نشده، بعد می‌روند و سرشان را تا گردن می‌کنند توی سوراخ زندگی شخصی و شروع می‌کنند به کثافت‌کاری. بعد کثافت‌شان بزرگ می‌شود و چون جایی باقی نمانده، بخشی‌ش را حواله‌ی زندگی تو می‌کنند تا برایشان نگه داری. این جوری هم تو را به مهمانی فاتحانه‌شان دعوت کرده‌اند، هم فرصت کرده‌اند روشن‌فکری شهوت‌ناک لاقیدانه‌‌‌شان را، که بدجوری به کثافت‌کاری‌ها آغشته است، نشانت بدهند. تو هم اگر حوصله نداشته باشی ــ که من هرگز  ِ خدا نداشته‌ام و اگر هم داشتم خرج این‌جور بازی‌ها نمی‌کردمش ــ باید لبخند بزنی و کثافت‌ها را خوب قایم کنی و به بدرفتاری طلبکارانه‌شان، با بی‌خیالی و سوت واکنش نشان دهی. اما بد بودن، ساده‌ترین رل دنیاست برای من. یک‌جایی تصمیم می‌گیرم دستم را بکنم توی جیبم و تحقیرهای آب‌نکشیده‌ام را حواله‌ی آدم‌های کثافت‌کار کنم. از آن‌جا همه چیز خراب می‌شود. البته اگر فکر کنیم فبلش درست بوده.

۳. مک‌اندچیز را میارم نزدیک ِ نزدیک ِ خودم. وقتی دارد می‌رود، زل می‌زنم به لاغری مهتابی‌اش، که کند و نزدیک قدم برمی‌دارد. توی خیال‌هایم، مک را یک عالم تکثیر می‌کنم و می‌گذارم جای تمام آدم‌های کثافت‌کار و ناجور زندگی‌مان، زندگی دو نفره‌مان، آن بخشی از زندگی‌مان که به دو نفرمان مربوط می‌شود.

 

Memoria

 

بیا،

همون‌‌جور که هستی،

همون‌جور که بودی،

همون‌جور که ‌من می‌خام باشی.

مثّ ِ یه دوست،

مثّ ِ یه معامله،

مثّ ِ یه دشمن قدیمی،

بیا.

 

و من قسم می خورم که تفنگ ندارم.

نه، تفنگ ندارم.

تفنگ ندارم...

شمایل

 

۱. اس‌ام‌اس می‌زنم به و. می‌گویم حاضرم حمالی کنم. دور  ِ روحم حصار می‌کشم تا از دسترس ناخن‌های خراشنده‌اش فرار کرده باشم. با حصارم می‌دوم. روحم به نفس می‌افتد و روی مبل پذیرایی خانه، ولو می‌شود. صبر می‌کنم تا نفس‌ش جا بیاید. مکث می‌کنم. مکث می‌کنم. گوش می‌دهم. گوش می‌دهم. صدایی نیست. نفسی نیست. روحی نیست.

۲. پایین آمدن از ولی‌عصر. هیاهوی ناموزون اصوات توی گوشم  می‌چرخند. می‌گذارم کمل توی جانم رسوخ کند. صدای خنده‌هایم مثل لولای در روغن نخورده دور و غریب‌اند. روی چمن‌ها دراز می‌کشم. ستاره‌ها را به ناو نشان می‌دهم. ناو  ِ من. نیمه‌ای از زندگی ِ من. خدای بوهای خوب ِ من. ناچار و خسته، از پا در می‌آیم.

۳. شب‌ها.

که به مرگ راضی‌تر می‌شوم.

 

And Watch The Weather Change

 

قبل از این که همه‌ی کابوس ها دوباره شروع شوند، می‌چرخم. نفس می‌کشم. خواب‌های عمیق می‌بینم. صورتم را با آب خنک می‌شورم و ناخن هام را لاک می‌زنم و با سرخوشی همه‌ چیز را می‌جوم. دست دراز می‌کنم، صدای آهنگ را بلند می‌کنم. اما نه خیلی بلند. با کرت کوبین داد می‌زنم: دنت اکسپکت می تو دای فور می...

سیاهی تمام شد. تمام سلول‌های بدنم این را فهمیده‌اند.

Voices

 

در را قفل می‌کنند و می‌اندازنت توی یک اتاق کثیف و کوچک و به جانت می‌افتند. دنبالت می‌دوند و تو بارها و بارها، دور سنگ‌های کثیف اتاق کوچک می‌دوی. بارها و بارها و بارها. از پا که افتادی، فریادها شروع می‌شود. دراز می کشی. دستت را دراز می‌کنی تا چیزی که مثلن آنجا بوده و کمکت می‌کند را برداری و پشتش قایم شوی. تکان که می‌خوری فریادها چند برابر می‌شود و می‌بینی هم‌دستانشان را صدا زده‌اند تا انگشت‌هایت را بشکنند و آن چیز را از توی انگشت‌هایت درآورند. صداها می‌شکافند و جلو می‌روند. فکر می‌کنی باید تمام شود. اما صداها احاطه‌ت می‌کنند. خفه‌ت می‌کنند.

عصر یخ‌بندان داره می‌آد.

 

کی توی پناه‌گاهه؟ کی توی پناه‌گاهه؟

زنا و بچه‌ها اول. اول زنا و بچه‌ها. اول بچه‌ها...

 موبایلا چهچهه می‌زنن.

پولتو بده و فرار کن.

ترس ِ بی‌خودی نیس، ترس بی‌خودی نیس، جدی جدی داره اتفاق می‌افته، واقعن داره...

آره، این منم که من زنده‌م، همه چی سر وقته...

پ ن : آهنگ Idioteque از Radiohead.

 

از خاندان سلطنتی کم خون.

 

کرت کوبین (Kurt Cobain) می‌توانست انتخاب کند یک مدل خوشگل، خوش‌لباس، و خوش‌هیکل توی راه‌روها و سالن های پیچ در پیچ مُد امریکا شود. نشد. شد سلطان نیروانا و راهی را انتخاب کرد، منتهی به شات‌گان و زیرشیروانی خانه‌اش. آخرین تجربه‌ی خودکشی، اما نه حتی اولی.

کرت کوبین ۲۷ ساله و حساس ما، که عظمت ثروت و شهرت ناگهانی، ناباور و شکننده‌اش کرده بود می‌توانست یک مدل ساده‌ی پاریسی شود و زندگی باشکوهی سرشار از شراب سفید و نور لوستر و زنان لبخند به لب داشته باشد. زیبایی لازمه را داشت. آن طور دیگر مجبور نبود متوجه چیزهایی شود که نمی‌خواست. نه هروئینی در کار بود، نه فرانسیسی و نه نیروانایی. اما شد کرت کوبین معروف و دنیا را کمی از جای خودش تکان داد، تکانی که گریبانش را گرفت و کلکش را کند.

شاید هر کدارم از ما "کرت" ای در درون خودمان داریم. کرت ای که ساخته شده تا گوشه‌ای از دنیا را با سرانگشتانش تکان دهد، حتی اگر در ازای آن تکان لای چرخ‌دنده‌های سیستم له شود. گناه ما آن‌جاست که زندگی آرام و راحت و مدل‌پاریسی‌وارمان را به دنیا ترجیح می‌دهیم و اجازه می‌دهیم آب از آب تکان نخورد.

 

              

پ ن : نام پست بخشی از آهنگ Pennyroyal Tea از گروه نیرواناست که اکیدن پیش نهاد دارم Unplugged آن را گوش بدهید.

پ ن : هیچ چیز نمی‌تواند این سرخوشی بیدار را ازم بگیرد که من نمی‌میمیرم. نمی‌میمیرم و می‌توانم تا هر جا که دلم بخواهد The Man Who Sold The World را گوش بدهم و سرشار شوم.