Strange In Strange Land

 

امشب باید بگذارم جرد لتوی عزیزم هر چه دلش می‌خاهد بگوید. باید همه‌ی آن حس ِ "خانوم شما فوبیاي آسیب‌پذیری داری" و آن لبخند حرفه‌ای را بیاورم تا لبه‌ی جانم و بگذارم جرد لتو بگویدشان:

انمی آف ماین، آیل فا.ک یو لایک د دویل...

و یادم برود جاودانه نیستم. و فکر کنم من درست همان جایی ایستاده‌ام که مرد تن به تن های مردانه‌ی داستان، با دندان‌هایش گلوی دشمن ِ داستان را پاره می‌کند و منم که تغذیه می‌شوم.

پ ن : احتمالن در جلسه چهارم بهش بگویم من هرگز با جنسیتم کنار نیامده‌ام. که یک نگاه به دایره لغات فریبنده‌ي کذایی‌م بکند دستش می‌آید.

پ ن : اگر جرد لتو نبود بیشتر از این‌ها می‌مردم. اگر متیو بلامی نبود. اگر آقای سی نبود. خانم فروتی نبود.

 پ ن : یک تکه از من هست که روی آن نیمکت های یخ زده‌‌‌ی نو، چسبیده به تن ِ گرم و نرم و خوشبوی سایمون. کنده هم نمی‌شود انگار.

 

فتح ِ راحتی.

 

دانه‌های برف پاییزی می‌ریزند روی بینی‌ام. این شهر را دوست دارم، منتها خالی از آدم‌هایش. آب می‌شوند و من فکر می‌کنم چه جان‌دار و گرمم پس.

کسی نیست. حیاط خالی را چند‌باره دور می‌زنم. دست کودک فکرم را می‌گیرم و می‌گویم خوب خودش را بپوشاند و با انگشت، من ِ بالغ را نشانش می‌دهم که به دیوار آجری تکیه داده، شال‌گردن کهنه را دور دهانش بسته که ساکت بماند. خاک‌ها برآمده‌اند و تپه هایی را شکل داده‌اند که به اندازه همه‌ی نخواسته هایم بلندند. به کودک فکر می‌گویم زیر هر کدام از این تپه‌ها یک من خوابیده. منی که با دست‌های خودمان خفه‌ش کرده‌ایم. بعد همان دست‌های گلی را کشیدیم پشت دماغمان و از سر گورها بلند شدیم و رفتیم. تعجب نمی‌کند. وقتی جلوتر می‌رویم فندکم را می‌خواهد. سیگاری دود می‌کند کودک فکر، به سرفه هم نمی‌افتد لامسب. چیزی نمی‌گوید.

کسی نیست. هوا ابری است. سرم را می‌آورم بالا. باید تا اسفند صبر کنم. می‌گیرمش رو به آسمان. صدای تقه‌ی بیل‌های کودک می‌آید. چیزی نمی‌گویم. صبر ‌کنم که کیارش بیاید. که به کیارش بگویم : من یک ورژن خفیف سندرم کوتارد گرفتم. که بخندم پشت بندش.

 

لجن‌زار عارفان

 

ق ن : و میوز دقیقن اون دستی بود که اجزای تیکه پاره شده‌ی منو که با فشار گریه این ور اون ور افتاده بود جمع کرد،

و اون نخی بود که به هم گره‌شون زد و دوباره من از ریخت افتاده رو برگردوند اون وسط، تو زندگی.

 

سال پیش این وقت، من توی حیاط ِ مدرسه‌ی باران‌های ریز نشسته بودم و سمفونی مردگان می‌خواندم و آقای دال را سبک سنگین می‌کردم توی آن ذهن یک دست‌، و شاید گه گاهی هم از ته دلم می‌خندیدم به این و آن.

سال پیش‌تر ش، این وقت، من ِ شانزده ساله موهایم را با کلیپس جمع می‌کردم و سال‌ها پای تلفن با الف حرف می ‌زدم و نگاه می‌کردم به برج های رو به رو و نور اتاق‌هاشان.

الان، از دیروز، کم‌تر از همیشه روی کله‌ام مو مانده و دارم تصمیم می‌گیرم یکی از صمیمی‌ترین آدم‌های دوروبرم را با نوک ِ پا پرت کنم و از دایره‌ام بیرون و لب‌هایم یک خط واقعی‌ست.

سبای بعدن‌ها! یادت باشد که سال‌ها را بهتر از امسال بازی کنی.

 

پ ن : آها. این آهنگ را در تمام این مدت‌ها، گوش می داده ام و گوش می‌داده‌ام و گوش...

پ ن : بعد هم یک به تخمم بزرگ و داد، داد، داد زدن که "مای پلاگین بیب ِ .... کوریسیفایز مای انِمیز، ون آم تایر آف لیوینگ"

پشت بندش هم یکی از آن اووو های زنانه‌ي متیو بلامی وار.

 

 

باله

 

"و همانا مرگ را تمنا می‌کردید قبل از آن که با آن روبه رو شوید، اینک مرگ را دیدید و در آن می‌نگرید."

آل عمران/۱۴۳