دلم نمی آید این را نگفته از این جا بروم که "این آهنگ" مرا می برد می گذارد توی آن دیوانه ی داغی که بوده‌م. دیوانه ای که حتی حدس هم نمی توانی بزنی... نچ، نمی توانی.

اجزای نیم بند این شعر دارند شمّه ای از آن چه در بالا سرمان، در "لابراتوار خداوند" می گذرد را نشان می‌دهند. این اجزا گاهی شکسته‌اند، گاهی به مثابه گریزگاهی از کلمه‌ی گفته شده ما را به کلمه‌های دیگری می‌برند که خواننده نامی ازشان نمی‌برد، و گاهی به مثابه یک تابلو چیزی را به رخمان می کشند که درست نمی‌دانیم چیست، اما خوب ِ خوب می‌فهمیم چه حسی دارد : عطر گیاه تازه‌ای، زیر پایه برهنه‌تو/ حس می کنم این ور مرز، و ارتعاش خنده‌تو...

فضا در این آهنگ به طرز به کلام در نیامدنی ای ملموس و به طرز پرتی دور از ذهن و سورئال است. این به کلام در نیامدن مال آن نیست که خیلی چیز  ِشاه کار و و فوق العاده ای است، نه اتفاقن. کلی قافیه سر هم بندی شده دارد حتا. اما محال است که این شعر را بشنوی، و خاکستری گرگ میش سحری اش تو را نگیرد. گرگ میشی به مراتب غلیظ تر و سیاه تر از تاریکی یک دست شب، و اندوه سیالش تا مدت ها توی دل و ذهنت تاب نخورد، و به پاهات نریزد که جانی بشود برای دویدن.

 

پ  ن : مرسی هادی پاکزاد جان. باز هم بخوان، زیاد، و خوب البته بخوان.