1391
سایمون.
ما داریم پیر میشویم.
داریم تمام میشویم.
سایمون.
ما داریم پیر میشویم.
داریم تمام میشویم.
«ــ فردا حتمن زنگ ميزنم. ملكهي من فردا به دنيا اومده.»
لبخند میزنم و گوشیام را آرام، از روی مچ، میسرانم پایین. چیزی نمیگویم. فردا تولدم است و آرام یک گوشهی ذهنم به این فکر میکنم که چنان ده ساعت درسی بچپانم توی برنامهم که به عمرم نچپاندهام هیچجا.
خسته نیستم. دال اگر این دوروبر بود، میدانست این هالهای که خودم را تویش مستغرق کردهام چه رنگی است و چهقدر است. این حالت ِ آرام ِ غدا نخوردن و حرف نزدن و ناخنها را برانداز کردن. دال نیست. اصلا مطمئنم نیستم از زمان هم که بود، این اطراف بوده باشد. خب، باید آرام و سبک، بپرم. از روی این موضوع و موضوعهای دیگر. و وجوری رفتار کنم که انگار قلبی در کار نیست. انگار چیزی مهم نیست. و خسته هم نیستم. کوشی را برمیدارم انگشتهایم را چفت میکنم دورش:
«ــ اوج آهنگ سامدی هست؟ از بلکفیلد.
اونجام دلم میخاد بمیرم.»
من؟ من گفتم هیچی از نود بارم نمیشود؟ من غلط کردم. اشتباه کردم. به مثابه یک خرگوش خوشبین بودم. فکر میکردم چه لطفی میکنم به خودم با این منتظر نبودنم برای اتفاقهای خوب.
نود روی سرم آ و ا ر شد. خراب شد و ریخت پایین. تمام آن لحظه لحظههایی که با بدبینی همیشگیام جنگیده بودم و ذره ذره امیدهایی که با ناخنها و دندانها و پنجههای خشکم نگه داشته بودم، مثل بخارات گس و مسموم از روی زمین بلند شدند. توی گرگ و میش هراسان هوا محو شدند. و من، و تنهایی. و بازهم تنهایی. تنهایی بیکران ِ ابدی.
من بر بلندای خرابههای نود ایستادهام حالا و مواظبم که نگاهم به پایین نیفتد. پایینی که خودم را با تقلاهای شرافتمندانهام ازش کشیدهام بیرون. شاید تنها چیزی برای افتخار کردن برایم مانده همین است، من بیشرف نبودم. انتخاب نکردم که نباشم. شاید فرصت نشد. شاید هم باید میبودم. باید دندانهایم به رخ یک مشت آدم هرز و بدکار میکشیدم. اما خب، نکشیدهام. و حالا زمان گذاشته است. این نود لعنتی تمام شده است. رفته است. و من زندهام هنوز. دوام آوردهام. انعکاسم توی آینهها هنوز دیده میشود و به همهی آن عوضیها با دهانهای متعفن پرلبخندشان و دندانهای پیروزمندانهشان نشان میدهد که برای دوام آوردن لازم نیست آدم بیشرف باشد. من دوام آوردهام. مشتهایم پر سر و صداتر از همیشه آمادهاند که استخوانهایشان را احاطه کنند. خرد کنند.