دست می‌برم لای موهایم و چیزهایی می‌گویم راجع به جنگل‌های حرا و این که برویم ببینیم‌شان و لب‌م را هم حین حرف ها با دندان‌هایم می‌دهم تو. می‌گوید "شاید" و "شاید"ش آن قدر لرزان است که از میان دهانش کج می‌شود و می‌افتد توی خاک و اثری دیگر ازش نیست.

به مردن فکر می‌کنم. به این که روزی می‌آید که دراز به دراز افتاده‌ام و آن چیزی که توی کله‌ام می‌گردد جنگل‌های حراست و نرفته‌ام و ندیده‌ام و همین. یک فین فین طولانی پشت‌بند حرف‌هایم راه می‌افتد که : فقط بگو آره. شاید من هیچ‌وخ نیام بندر. شاید هیچ‌وخ حرا رو نبینم. اما این‌جا فقط باهاس بگی آره. همین.

که می‌خندد و یک چیزهایی می‌گوید راجع به این که هرمز و قشم هم می‌برد مرا یا هر چی.


 من؟ باربارا استنویک؟ نه بابا. چشماتان خوش‌گل می‌بیند.