چیز شیرین توی خانه نیست و من باید بروم سراغ گنجینه‌ی شکلات‌های ناو. آرام یکی از بیسکوییتی‌هاش را می‌گذارم توی دهنم و به رو به مامان داد می‌کشم: به م. گفتم که به ب. بگه... که ‌می‌بینم آن‌جور  ِ احمقانه‌ی پراَخم بی‌دلیل است و لابد من هم باید آن «جهنّم» ِ همیشگی‌ را، که مثل آدامس کهنه یک گوشه‌ی دهنم هست، بگویم و بروم توی غار تنهایی خودم.

از سردرد مهمانی چند شب پیش بیرون آمده‌ام دیگر اما خوشی‌اش توی خونم مانده. کسی نیست که بشنود. اساسن یادگرفته‌ا‌م خودم هم که دیگر بی‌خود دهانم را باز  ِ تعریف کردن نکنم. انرژی می‌برد. ناراحتی‌ هم ندارد. به اوآر اس می‌زنم و می‌گویم بهتر که تنهام. می‌گوید شب ولنتاینی حالا؟ می‌گویم بله. به همه‌ی آدم‌های لعنتی‌ای فکر می‌کنم لازم نیست امشب حضور ناخواستنی‌وارشان را با لب‌خندهای سه تا صد تومنی‌ام یر به یر کنم و یک راحتی خاصی می‌نشیند توی دلم. بگذار مامان‌جان هر چه ‌می‌خواهد اخم کند. زندگی یک جایی همین‌جا توی اتاقم سرش را نداخته پایین، قدم می‌زند وبه بسته‌ی ریتراسپورت‌های خوش‌مزه‌ی ناو نگاه می‌کند.

 پ ن : عنوان پست نام آهنگی است از گروه راک امریکایی گرین‌دی.