چیزی ندارم که بگویم از جای جدید. از آن همه آدم کپه کپه شده توی دایره های صمیمی مصنوعی و لبخند هایی از لاله و تزویرشان. دست کم آدم توی جای قبلی می دانست چه مرگش است، می دانست دنیا به تخمش نیست، آدم ها با خودشان مشغولند و دست تکان دادن هاشان را به حساب نمی آورد اما این جا؟ یک جور عجیبی است. کشدار، بی میل. شاید گاهی بیزار. و بی اندازه خسته. گاهی از خستگی روده درد می گیرم.

شاید سد ها را باید با فشار گریه شکاند و پلک درد و هذیان گفتن های بعدش را تحمل کرد. شاید با منتظر پنج شنبه ای ماند که کافی نیست. شاید همه چیز با کمی زمان، با کمی حافظ بهتر شود. اما نه سبا. این ها دروغ هایی اند که داری می بافی شان تا پرده ای بسازند که حایل خودت و دنیا کنی. شاید نباید منتظر ماند. فقط نباید منتظر فرشته های پیر ماند...