۱. دی که بیاید مرد مُرده یازده ساله میشود. بابا میگوید تقصیر سیگار و ذاتالریه بوده. حالا روح پوسیدهش بالای سرم پرواز میکند و من توی سکوت بارانی که بر سرم میبارد میایستم و به یک جفت ریهی نو فکر میکنم. براق، تمیز. بیزخم.
۲.تاریکی داشت لبخند هایم را قاپ میزد و میبلعید. یادم نمیآید داشتم چه میگفتم. ولی نور بود یک لحظه آمد پایین، به من خندید، بعد هم راهش را کشید و رفت توی باغ پشت کافه، تا من بمانم و چیزهای غلیظی که میچکیدند روی شمع و با پارافینش یکی میشدند. و سکوت زن تنهای کنار دستم.
۳.
ــ سین یک روزی مسلسلش را انداخت روی دوشش و خواست همه را بکشد. اما دید فایده ندارد. کز کرد یک گوشه تا ناخن هایش بلند شدند. بعد ناخنهایش را انداخت توی گلوی این و آن و خرخرهشان را پاره کرد.
ــ خب؟ بعد؟
ــ هیچی دیگر. بعد ندارد. داستان همینجا تمام میشود.
۱. پدربزرگ عزیز. هیچکس از مردنت خوشحال نشد. این را با صراحت یک دختر شش ساله میگویم که توی خانهی نه چندان بزرگت، بالا و پایین میرفت و درست نمیدانست چه شده. کاری به بعدش و آن دعواهای گستاخانه سر ذره ذره هایی که باقی گذاشته بودی ندارم. تو یک گوشه از ذهن منی. گرچه هیچ وقت نگذاشتند برایت کمی، کمی گریه کنم.
۲.پسره خوشگل بود. خیلی خوشگل. بحثی نیست. از آن هایی بود که دستت را هر چه بتابانی بازهم گیرشان نمیآوری. برق زد یک گوشهی کافه و یک گوشهی ذهنم و یک چیزهایی گفت و در رفت. یعنی باید دست به دامان مادرخواندهام بشوم که کنارم نشسته بود؟ شاید هم حالا باید مثل زنهای مدرن و هوشمند داستان راه بیفتم دنبال همهی آن سرنخ های لعنتی. شاید که نفس بکشم.
۳.
ــ دروغ گفتم. بعدش این طوری شد که سین دستش را بالای سرش تکان داد تا این فکر های بد بروند. برای خودش تراویس گذاشت. و منتظر شد تا حالش کمی بهتر شود.
ــ آها.