بیتوفیر
یکیشان صدایم میکند. میدانم که نگرانم نیست. از سر گوشی هست است که پهن حرفهایش میکنم. جوابش را نمیدهم و دستم را میبرم سمت دهانم. آن یکی اسمم را سوت میزند و میخندد. هر چه سعی کردم میزان صمیمیتمان را برایش تبیین کنم نشده. خستهم میکند. میزنمش کنار تا چیزی را ببینم که قرار است مثلن گوهر وجودیش باشد بدرخشد و تابناک و هرچی. که میبینم از من گذشته خودم را گول بزنم و بیخود لنگ آدمها کنم. چیزی آنجا نیست. آن یکی به نتیجهی سالمی رسیده که ولم کند. درست شش ماه بعد از این که من ولش کردم. بهتر. مجبور نیستم به هوای بینمان چنگ بزنم که نیفتم.
کسی نیست و من هم از واقعبینی بدم میآید.
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۵۵ ب.ظ توسط سابافالا