Toma

یادم است دال توی یکی از پست‌های وبلاگش نوشته بود پیروزی روحانی، پیروزیِ «عقلانیت» در عرصه‌ی سیاست است. کاری به صدق و کذب حرفش ندارم. می‌خواهم بگویم من هم یک نفر نیستم، در من هم هزاران تن زندگی می‌کنند و همیشه اکثریت، آن طرفی از ذهنم که بیشتر و لزومن قوی‌تر است، مهار همه‌ی کارها و تصمیم‌ها و حتی مهار تنم را به دست می‌گیرد. اما حالا، که با زنندگی‌ای که خلاء توی ذهنم دارد مواجه شده‌ام، قرار است افسارِ ذهنم را بدهم دستِ وری که عقلانی‌تر عمل می‌کند و خدشه‌های عاطفی بر بدنه‌ی مغزم وارد نکنم. به امیدِ روزی که همه‌مان با عقلمان زندگی کنیم تا با هر چیز دیگر.

پ‌ن: نامِ پست اسمِ یک آهنگ است از گروهِ امریکایی پوسیفر. از این‌جا گوش بدهید. معنیِ دیگر آن، تومای حواری که گاهی تومای شکاک نامیده می‌شد، یکی از حواریون مسیح است که بیشتر به علت شکاکی در مورد زنده‌شدن مسیح معروف است و تا خود دست در زخم‌های مسیح نبرد باور نکرد که مسیح زنده شده‌است.

ارتفاعِ روح

قبل‌تر، می‌نِشست روی صندلی سلطنتیِ قهوه‌ای رنگی که کنار پنجره‌ی خانه‌ی کوچک بود. اول کلامش قطع می‌شد، بعد، انگار که از تاب بلند او را به پایین هل داده باشند، پلک‌هایش را به کندی روی هم می‌فرسایید و دقیقه‌ها می‌گذشتند و من خیره نگاهش می‌کردم. وقتی چشم‌هایش را باز می‌کرد، لایه‌ای از خون دنیایش را پوشانده بود. بعد نوبتِ آن می‌رسید که چیزهایی را درباره آن چه حس کرده بود بر زبانش بغلتاند: «حفره‌ی بزرگی توی دلم سر بازکرده است، من... به حاشیه رانده شده‌ام... می‌میرم» و من لیوان آب و قرص را به دستش می‌دادم.

آن زمان می‌دانستم. می‌دانستم که هرگز نخواهد مرد، که نورِ آفتاب همچنان به شیارهای صورتش خواهد تابید و این کلمات مبالغه‌آمیز برای آن‌اند که دست‌هایش را در لاکِ آبی و سرد انگشت‌هایم بپوشانم. اما حالا دیگر چیزی به خاطر نمی‌آورم. پنجره‌ی زمان باز شده است، و من را با قوای مکنده و ناشناسی بر زمینه‌ای پرت کرده که باید او را زندگی کنم. آن چه که از خودم می‌شناختم دیگر وجود ندارد. حالا این من هستم که ناگهان از ارتفاع وسیع و غیر قابل تخمینی به پایین پرتاب می‌شوم، چشم‌هایم را به کندی می‌بندم و ترکش‌هایی در مغزم، هم‌زمان به جلو رانده می‌شوند. به جایی نورانی و سفید، نزدیک پشت چشم‌هایم. با این تفاوت که دیگر کسی نیست، من بر بلندای ایمان شکسته‌ام ــ به تنهایی ــ ایستاده‌ام.