دانه‌های برف پاییزی می‌ریزند روی بینی‌ام. این شهر را دوست دارم، منتها خالی از آدم‌هایش. آب می‌شوند و من فکر می‌کنم چه جان‌دار و گرمم پس.

کسی نیست. حیاط خالی را چند‌باره دور می‌زنم. دست کودک فکرم را می‌گیرم و می‌گویم خوب خودش را بپوشاند و با انگشت، من ِ بالغ را نشانش می‌دهم که به دیوار آجری تکیه داده، شال‌گردن کهنه را دور دهانش بسته که ساکت بماند. خاک‌ها برآمده‌اند و تپه هایی را شکل داده‌اند که به اندازه همه‌ی نخواسته هایم بلندند. به کودک فکر می‌گویم زیر هر کدام از این تپه‌ها یک من خوابیده. منی که با دست‌های خودمان خفه‌ش کرده‌ایم. بعد همان دست‌های گلی را کشیدیم پشت دماغمان و از سر گورها بلند شدیم و رفتیم. تعجب نمی‌کند. وقتی جلوتر می‌رویم فندکم را می‌خواهد. سیگاری دود می‌کند کودک فکر، به سرفه هم نمی‌افتد لامسب. چیزی نمی‌گوید.

کسی نیست. هوا ابری است. سرم را می‌آورم بالا. باید تا اسفند صبر کنم. می‌گیرمش رو به آسمان. صدای تقه‌ی بیل‌های کودک می‌آید. چیزی نمی‌گویم. صبر ‌کنم که کیارش بیاید. که به کیارش بگویم : من یک ورژن خفیف سندرم کوتارد گرفتم. که بخندم پشت بندش.