تک نگار
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی پاره به کف، در چله شدی
سی پاره منــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم، ترک ِ چله کن...
همه چیز را وصله پینه می کنی تا گوشه اتاق تلنبار شوند. بعضی ها را پرت می کنی تا بخورند به دیوار و صدا تـّق شان در بیاید و خنک شوی. بعضی ها را هم، صاف و صوف و تا زده، آرام می گذاری یه گوشه اتاق تا بعدن روفویشان کنی که بوی کهنگی از شان بپرد. بعضی ها را هم با کلافگی و فین فین نگاه می کنی. چون می دانی کسی که آسوی خط، آن سوی تیر های چراغ برق، آن سوی دنیای تو است کمکی ندارد بکند. می دانی همه چیز روی شانه های تو است و این چندان تازه نیست. شاید بخش از وظایف را بتوان به خدا محوّل کرد. خدایی که تازه گی ها ه س ت.
خسته ام. دلم بیشتر یک آدم برفی می خواهد که توی سرمای آغوشش تکان تکان بخورم. که بوی دان هیل بدهد. بوی آب ِ دشت زده.
(۱) : گرد ِ فراموشی، که ب ا ی د، ب ا ی د از آسمان ببارد.
(۲) : حوّل حالنا. همین. احسن الحال که خیلی پررویی می خواد، حالا تو یه حالی بده بمون، من خودم احسنش می کنم. غمت نباشه.
(۳) : آلبوم ِ مهر از پویا محمدی را یک جایی از خرید های عیدتان جا بدهید. فقط به خاطر دو تا آهنگ.