تک نگار

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی پاره به کف، در چله شدی

سی پاره منــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم، ترک ِ چله کن...

همه چیز را وصله پینه می کنی تا گوشه اتاق تلنبار شوند. بعضی ها را پرت می کنی تا بخورند به دیوار و صدا تـّق شان در بیاید و خنک شوی. بعضی ها را هم، صاف و صوف و تا زده، آرام می گذاری یه گوشه اتاق تا بعدن روفویشان کنی که بوی کهنگی از شان بپرد. بعضی ها را هم با کلافگی و فین فین نگاه می کنی. چون می دانی کسی که آسوی خط، آن سوی تیر های چراغ برق، آن سوی دنیای تو است کمکی ندارد بکند. می دانی همه چیز روی شانه های تو است و این چندان تازه نیست. شاید بخش از وظایف را بتوان به خدا محوّل کرد. خدایی که تازه گی ها ه س ت.

خسته ام. دلم بیشتر یک آدم برفی می خواهد که توی سرمای آغوشش تکان تکان بخورم. که بوی دان هیل بدهد. بوی آب ِ دشت زده.


(۱) : گرد ِ فراموشی، که ب ا ی د، ب ا ی د از آسمان ببارد.

(۲) : حوّل حالنا. همین. احسن الحال که خیلی پررویی می خواد، حالا تو یه حالی بده بمون، من خودم احسنش می کنم. غمت نباشه.

(۳) : آلبوم ِ مهر از پویا محمدی را یک جایی از خرید های عیدتان جا بدهید. فقط به خاطر دو تا آهنگ.

 

چیزیه که چاره پذیرم نیس...

 

اون چیزی که خاسّم بگم و روم نشد و از این جور حرفا، اون لحظه هه امروز بود که واسه یه ثانیه فِک کردیم ساختمونی که ریخته زمینو میشه جَم کرد دوباره، صاف و صوفش کردو مثلن دوباره خاله بازی از سر.

 داشّم ترابِ ل از کلدپلی گوش می کردم و چشام قل می زد. داغ کرده بود و حالا انگار داشت قُل میزد. راس راسّی انگار گریه باشه. بَدِش فمیدم واقعن گریه س. وای، خیلی بد بود جلو این راننده سرویسه که همینحوریشم رو من حساب ِ دیوونگی باز کرده قشنگ. نیومد پایین. نذاشم بیاد راسش. نمی دونم با اون همه خسّگی این یه کارو ــ که هیچم واسه من یکی آسون نیس ــ کردم. نمی دونم واقعن. اَه، تف، این دوباره از اون جمله آشغالیاس، "ن ِ می دو نم وا ق ِ عن!" گهه این جمله. بس که موقه های چرتی من این جمله رو می گم.

خلاصه، یه لحظه انگار گولم زدنو بم گفتن : «آره، شدنیه.» منم خوندمش تو گوش ِ تو. خلاصه ببخشید، گرچه لازمم نبود، چون بَدِش سر  ِ هر دو تامون اونقد محکم خورد به دیوار  ِ بن بست که عظمت ِ اون هیکلو یادمون بیاد.

 (۱) : یک مشت انگشت ِ بریده و دنیایی که تو گلویت گیر کرده و اَه، آناتما ای که هیچ وقت، هیچ وقت دوس نداشی.

(۲) : And Wonder WHERE Did I Go Wrong...

All That Sounds

 

 یک تک سرفه می اندازد توی مشتش. تماس ِ چشمی اش را به صفر می رساند و بعد هم پشت بند ِ "هوم" ناله وارش، زورش را پشت دندان هایش جمع می کند که یک کلمه بگوید : "افتضاح."

وقتش است که آن قدر جدی بشود. آنقدر جدی بشود. که مالیدن ِ کند ِ ابرو و چشمهای رو به پایین یادش برود. صدا های ثابت ِ "اِ  ِ   ِ  ِ" در آوردن که مثلا دارد فکر می کند. بس که همه چی معلوم است و فکر نمی خواهد و بس که هیچی معلوم نیست و این جاست که آدم فکر می کند "آدم" یعنی همین، "گه گیجه".


(۱) :

ــ وات اَم آی، تو دو، ویت آل دیس سایلنس؟

ــ شای اِوی، شای اِوی فانتوم.

 

خسته می دود

بعد تا خرخره، تا زیر  ِ زیر  ِ گلو و گردن کجم، توی "تاریخ بیهقی"، "کلیله دمنه به تصحیح مینوی تهرانی"، و "تذکره اولیا دکتر استعلامی" و همه دنیایی که می کشانند توی این چهار دیواری ۱۲ متری ِ اتاقم. فرار. و دویدن. و تمامی کله را، توی بوی این کاغذ ِ لعنتی ف ر و کردن.

می خواهم طناب بسازم از همه این متون ِ کهن ِ فاخر  ِ ادبیات ِ فارسی، و خودم را باهاشان دار بزنم.

خواب ِ یک روزنه دیده ام.