دلم کو؟

 

یک. لای در باز است و نور کجکی افتاده. صدای نیروانا می‌زند توی گوشم. تازه آن‌جا شستم خبردار می‌شود که مهمانی سورپریزی ِ برای من ترتیب داده‌ای، که دیگر گریه‌هایم را نبینی. نگاهت می‌کنم و زبانم هیچی نمی‌گوید. می‌خندی : «برو تو دیگه!» خنده‌ت می‌ماند توی ذهنم و گوشه‌ی لب‌هایت، می‌روند و ابدیت را پر می‌کنند.

دو. تی‌شرت‌ت را پوشیده‌ام. بلند است و تا جایی نزدیک زانویم کش می‌آید. مثل روانی‌ها خودم/تو/تی‌شرت‌ت را بو می‌کشم. بعد چشم‌هایم را باز می‌کنم، انگار این‌جا بوده باشی‌، و ناگهان، مثل پرنده‌ی کوچکی از روی سیم چراغ برق، مثل خاطره‌ی کهنه‌ای از میان ِ ذهن، پریده باشی.

سه. می‌ترسم یک روز بیدار شوم از خواب. ببینم شده‌ام تو. عینک کائوچویی مشکی‌ام را به چشم می‌زنم، کمل دود می‌کنم، به آدم‌ها لبخندهای نازنین‌وار می‌زنم، خبری از خودم نیست.

چهار. دلم دیگر سر جایش نیست.

این پست برای تیتانیوم است.

 

این‌ها شامل تمام آن حرف‌هایی است که باید بزنم. منتها درست موقعی که می‌رویم جایی و روبه‌روی هم می‌نشینیم و می‌خندیم، یادم می‌رود. اگر هم بماند توی خاطرم، درست نیست وسط خنده‌هایمان ول بشوند.

خودم را حَرام کرده‌ام، تیتانیوم. خودم را ریخته‌ام توی جوب. دست‎هایم را ریختم توی جوب، مغزم را که زنگ زده بود مثلن سابیدم و کَندم و پرت کردم توی دریای ِ مواج ِ حرف‌ها و دست‌ها و کارهای آدم‌ها. خودم را با عذاب‌آوری بی‌سابقه‌‌ای انداخته‌ام توی ترکیب استفراغ آور عشق و مصائب آدم‌ها. من آدم‌ها را نمی‌خاهم، تیت. من از همشان خسته‌ام. اصلن از کسی که من در تقابل‌ باهاشان می‌شوم خسته‌ام. من از این همه نقشی که بلدم بازی کنم و خوب هم بازی می‌کنم و بی‌نقص هم بازی می‌کنم خسته‌ام. من می‌خاهم چترم را بردارم بروم یک گورستان که هیچ‌کس نباشد. چشم‌های هیچ‌کس، دنبالم نکرده باشد. حالت‌ لب‌های هیچ‌کس را به خاطر نیاورم. بروم دراز بکشم آن جا منتظر شوم باران بیاید، و بیاید. آن قدر ببارد که من سخت زکام شوم و بخوابم از خستگی. از خستگی ابدی. خودم را حرام کرده‌ام تیت، حرام آدم‌ها.

+ از خودم می‌ترسم. عصبی‌م می‌کند. تاب ندارم توی آینه ببینم‌ش.