رخوت ِ ناخوب ِ آكسار.
حقش بود آن موبايل لعنتي را كنار ميگذاشتم و انگشتم را از حلقهي هندزفري آيپاد خلاص ميكردم و گوش ميدادم به حرفهاي ب. خانم ب. كه رفته به آقاي د. گفته امتحان جامع سهشمبه هيچ بازدهي برايمان ندارد و دستهايش، كه روسري بزرگ گلوگشادش را ميخاراندند و و تكان ميخوردند موقعي كه داشت اسم كتاب تستها را مثل گنج برايمان ميگفت. براي من ِ بيشعوري كه حواسش از پنجره رفته بود بيرون. حقش بود ناو را به حال خودش رها ميكردم و با دست برايش بوس ميفرستادم و ميرفتم ردّ ِ كارم. كار ِمثلن مهم ِ گوش كردن اين حجم انبوه حرفهاي خانم ر. كه منطق درس ميدهد و وصيتنامهي امام، و براي آن كه گوشش بدهي بايد به خودت بقبولاني كه دوستدخترت است و دارد از چالشهاي بيمزهي فلسفياش برايت ميگويد. خب، چالش هاي فلسفي دوستدختر نوجوانت.
حقش بود پاهاي نهچندان كشيدهي بيابهتم را روي هم ميانداختم، دهانم را باز ميكردم و ميگفتم خيلي... خيلي... اني. بي آن كه صورتم تكاني بخورد با ابروهايم جابهجا شوند. فكر كنم ان خوب چيزي است براي اين آدم. بعدش يكي يكي يكي لحظه هاي ابلهانهي سر پايين انداختنش را موقع حرف زدن با دخترها و "خانم ِ فلان" صدا كردنهايش را و دستندادن هايش را و خداجان، امام ِ معصوم جان كردن هاي لجنمالش را ميكوبيدم توي صورتش. نه، فرو ميكردم توي پهلوهايش. كه يادش نرود اين وقاحتهاي پلاستيكي نوجوانانه، همانقدر ان اند كه مذهبي بودن دوماه پيشش.
وقتي ايتاليا را ميروم پايين، تا به طالقاني برسم، به هيچ چيز فكر نميكنم. نه به پاكت بهمني كه زيرپا افتاده دل ميبندم، نه به لبخندهاي كشيدهي پسرها از توي ماشين برقشان. ميگذارم خيسي و كثافت ِ هواي تهران به صورتم بخورد و تمام شود. تمام ِ حقّ ِ مطلب ادا شود.