شهر کتاب مرکزی/کافهکتاب.
ــ از من متنفرید؟
جا میخورم. نگاه میکنم به شالگردن چهارخانهای که دور گردنش پیچانده و لبهی بالای عینک مشکیاش. فکر نمیکردم با من حرف بزند. اصلن فکر نمیکردم چیزی بگوید. فکر میکردم مثل بقیه کافیمن های این شهر یخزدهی پُرمدعا، یک مشت "مشتری ثابت" دارد که آرام با دست می زند پشتشان و زنهاشان را به اسم کوچک صدا میزند و "همان همیشگی" را آن پشت برایشان آماده میکند و بقیه آدمها هم که ارزش سرمایهگذاری ندارند. حالا به آرامی به ناو گفته بودم به آدم پشت خط بگوید ازش متنفرم و او شنیده بود.
ــ از من متنفرید؟
وقت فکر کردن ندارم. یا میخواهم نشان بدهم که دستهایم خالی است دختر هیجدهسالهای هستم که هنوز آنقدر بزرگ نشده که موضع مشخصی در قبال آدمبزرگ ها داشته باشد و بخندم، یا باید به سرعت نور اخمهایم را بکشم توی صورتم و یک جواب شل و ول مسخره سرهم کنم.
می خندم.
ــ نه! یکی هست... که همهش هست. همهجا هست. توی همهی لحظهها سر و کلهش پیدا میشه. با اون بودم.
میخندد.
ــ به هر حال تو هر خانوادهای از این جور آدما پیدا میشه. مهم اینه که خواهر برادرها هوای هم رو داشته باشن.
و نگاه محبتآمیزش روی من و ناو میگردد. مردک آمده که من را غافلگیر کند! بر میگردم پشتسرم و ناو را نگاه می کنم که دارد وسایل مرا جمع میکند. چیزی نمیگویم. میخندم و پول را حساب میکنم و از آن شهر بزرگ میآییم بیرون.