ای شبح تکراری/ که دست بر نمی‌داری...

 

لعنت به من. لعنت به همه‌ی بام های مرتفع این شهر که پشت‌شان را به من کرده‌اند. لعنت به مرگ که این روزها به من خیانت می‌کند. لعنت به تو. لعنت به تو که هر بار با دوست‌پسرم دعوا می کنم باید منتظر باشم خابت را ببینم. ببینم که از خودت تهی شده ای و پوسته‌ات فقط مانده. و پوسته‌ت را پر کنم، پر از تکه‌های خودم. پر از نیمه‌های خودم. و چیزی که آن‌جا جلوی چشم های مات برده‌م و زیر نور سفید مغزم و توی آن خاب دودآلود بم لب‌خند می‌زند، نه من است، نه تو. تو نیست. نزدیک تو هم نیست. صدفی از تو است که دنیای مرا، عشق ِ مرا، تویش زور چپان کرده‌اند. هیچ چیز نیست. و وقتی این هیچ چیز، این هیچ کس، این مرد ِ بی‌هویت ذهن من که تو نیستی من را بگیرد، من را ببوسد، دست هایش را صاف روی بازوهایم بگذارد، وقتی مرا ببرد، من خالی بشوم از خاکستر هویت‌م. و وقتی بگوید عزیزم، رها بشوم. بالا بروم. بیفتم. نمی‌دانم.

و صبح، به خاطر نیاورم...

پ ن : دلم به حالی ِ کسی که من است می‌سوزد.

 

ادامه نوشته

Not Strong Enough


شاید هر چه قدر که بدوی و تقلا کنی و دست‌هایت را تکان بدهی برای بهتر توضیح دادن و فهماندن، ته‌ش می‌رسی به همین صفحه‌ی سفید، که درخشنده و زننده، نور می‌زند توی افکارت. با آدم‌ها که حرف می‌زنی و از حس ناامنی و ضعف پرت می‌کنند باید برسی این‌جا. کنار این صفحه‌ی سفید لم بدهی، حرف‌هایت را وزن کنی و بگذاری‌شان روی شانه‌هایت و تنهایی ابدی را هم کول بگیری و از ته خیابان زندگی بروی پایین.

کسی مرا نفهمید. چیز جدیدی نیس.

آدم‌ها (2) : س.

 

من از س. می ترسم. نگفته‌ام این را به کسی تا حالا. چون س. چیزی برای ترسیدن ندارد، جز بازوهای برنزه‌ی پر عضله، دوست های هیکلی که می‌توانند توی خیابان خفت‌ت کنند و در صورت لزوم پدرت را برای تامین رضایت اربابشان(؟)دربیاورند، و یک پرونده پر از دختربازی های پر از کثافت و وحشتناک که توی حیطه‌ی زندگی شخصی‌ش است و مثلن من هم خبر ندارم.

س. قرار است یک جور بی‌ربطی رییس من باشد. هر چه قدر بقیه آدم‌ها رییس صدایش بزنند، من اصراری ندارم. همان صاب‌کار هم برایش زیادی می‌کند و به تنش لق می‌زند. جز یک جور ژست هدایت‌گر و دو شاخ تهدید کننده بالای سرش در حالی که پشت میز بزرگی نشسته، چیز دیگری‌ش یه رییس‌ها نمی‌آید. اما من از س. می‌ترسم. از این که کسی بخاهد مرا دور بزند یا بخاهد حق‌م را، مثل یک لباس نخ‌نما شده تا کند، بگذارد یک گوشه‌ی اتاق و من هم نگاه کنم و چیزی را نبینم، می‌ترسم.

ولی‌عصر را می رویم پایین و من حال ف. را از ن. می‌پرسم. بعد از یک سری کلمه‌های پراکنده، یک جفت کلمه‌ی درخشان از دهن ن. می‌زنند بیرون: این که ف. حواسش به ما هست. هم هوای من را دارد و هم هوای ن. را. ذهنم مکث می‌کند، یک جور نگرانی نفس‌ش را می‌دهد بیرون، بعد می‌گوید باشد. باشد. می‌دویم و پشت ف. قایم می‌شویم.

حالا حالم کمی بهتر است. حال ترسم هم کمی بهتر است.