ای شبح تکراری/ که دست بر نمیداری...
لعنت به من. لعنت به همهی بام های مرتفع این شهر که پشتشان را به من کردهاند. لعنت به مرگ که این روزها به من خیانت میکند. لعنت به تو. لعنت به تو که هر بار با دوستپسرم دعوا می کنم باید منتظر باشم خابت را ببینم. ببینم که از خودت تهی شده ای و پوستهات فقط مانده. و پوستهت را پر کنم، پر از تکههای خودم. پر از نیمههای خودم. و چیزی که آنجا جلوی چشم های مات بردهم و زیر نور سفید مغزم و توی آن خاب دودآلود بم لبخند میزند، نه من است، نه تو. تو نیست. نزدیک تو هم نیست. صدفی از تو است که دنیای مرا، عشق ِ مرا، تویش زور چپان کردهاند. هیچ چیز نیست. و وقتی این هیچ چیز، این هیچ کس، این مرد ِ بیهویت ذهن من که تو نیستی من را بگیرد، من را ببوسد، دست هایش را صاف روی بازوهایم بگذارد، وقتی مرا ببرد، من خالی بشوم از خاکستر هویتم. و وقتی بگوید عزیزم، رها بشوم. بالا بروم. بیفتم. نمیدانم.
و صبح، به خاطر نیاورم...
پ ن : دلم به حالی ِ کسی که من است میسوزد.