Reach Out And Touch Faith

صدای آبی که توی کاسه‌ی توالت‌فرنگی می‌چرخد، از لوله‌ها بیرون می‌رود، و آبِ تازه و شفافی که جای آن را می‌گیرد. با دست‌های خیسش از درِ توالت بیرون می‌زند، قطره‌های آب از انگشت‌های کشیده‌اش روی پادریِ پرزبلندِ دست‌شویی می‌چکند و من مسیرشان را با چشم دنبال می‌کنم. از دست‌هایش بخار ملایمی بلند می‌شود. پشتِ پنجره باد به همراهی ذراتِ نئشگی‌آور سفید، به رقص درآمده‌اند.

دست‌هایش را به پشت شلوار جین کهنه‌اش می‌کشد و در درگاه می‌ایستد به لبخند زدن، لبخند حجیم و بزرگی که مرزهای صورتش را می‌پوشاند. همچنان که جانِ بیشتری به لبخندش می‌دهد، تمامی آن‌چه در اطراف چارچوب صورتش هست، رنگ‌پریده و رنگ‌پریده‌تر می‌شود، مثل لکه‌ی نادرستی روی تنِ جهان بخار می‌شود ــ مجاز می‌رود و حقیقت می‌ماند. و من، فکر می‌کنم شاید بتوانم دستِ پینه‌بسته و غبارآلودم را دراز کنم، و آن هاله‌ی زرّین را به آرامی از روی لب‌هایش بردارم، بی‎آن که چیزی از تمامیتِ قدسی آن، کاسته باشم.

بیمِ سرما و گردبادی چنین هایل

فکر کنم شماها تصمیم گرفتید مستقیم بروید، یا من تصمیم گرفتم این جنگلِ بی‌نظم را جورِ دیگری امتحان کنم. نه، نگو که مهم نیست و حالا فقط باید به فکر پر کردن شکافی باشیم که میانِ ذهن‌هامان افتاده. واقعن مهم هست. حالا می‌توانید چشمانِ درخشان از پیروزی‌تان را روی هم بگذارید و سیمای من را به خاطر بیاورید. می‌دانم، خوب می‌دانم که جزئیاتِ صورتم خاطر هیچ‌کدامتان نیست. یا طوری که دست‌هایم را تکان می‌داده‌ام، یا آن کلمه‌هایی در به کار بردنشان اصرار داشتم. می‌دانم که نمی‌توانید به یاد بیاورید آخرین باری که من را دیدید کِی بوده، یا آن آخرین و بلندترین موجی که من را بلعید دقیقن کجا رخ داد. نمی‌دانم من تصمیم گرفتم این جنگلِ بی‌نظم را جورِ دیگری امتحان کنم، یا شماها تصمیم گرفتید مستقیم بروید. البته حالا دیگر اهمیتی ندارد. حالا که انگشت‌ها سرماندیده و شُل و وارفته‌تان، ظرافتِ کشیده‌ی انگشتان دیگری را توی مشت گرفته ــ جوری که انگار هرگز از هم جدا نبوده‌اید ــ به یاد آوردن من بی‌فایده به نظر می‌رسد. من هم به همین فکر می‌کنم، به این که شاید بشود جوری دیگری هستی این جنگل را دید، زنده ماند، و هرگز به پشتِ سر نگاه نکرد.