Now The World Needs To See You Naked

 

"لعنت به من که از درک معادلات ساده ی این جهان هم عاجزم."

این را می گویم و پایم را، یک جور تپ وارانه ای که کسی نگاهم نکند می کوبانم به پله جلویی متروی هفت تیر. بعد مکث می کنم و یک بار  ِ دیگر. بس که جمله ام صادق هدایتی بود و من کلا آدم صادق هدایتی ای نیستم و خیلی که کافکایی بشوم، ساموئل بکتی، چیزی از تویم در می آید. (ملّت! پاشید بیایید بخوانید این ها را و بروید بگویید زنیکه دارد فضل فروشی می کند.)

نمی شود. همه چیز را که نگاه می کنم، هر چه قدر هم زور بزنم که نگاه عمقی و بنیان های تفکر  ِ فلسفی یا دست ِ کم چه می دانم، چیستی قضیه را دریابم و از این جور گه خوردن ها، پایم از مرزهای چرا؟ چرا؟ د ِ آخه لامصّب چرا؟ آن ور تر نمی رود. لابد بابت آن است که پیش نیازهایی که توی آن مغز لعنتی تلنبار کرده ام کم اند و لجم می گیرد از خودم که : پس چه غلطی می کرده ای این سال ها کثافت؟

باید بخوانم و بد دردی است که سال پیش دانشگاهی عطشش آدم را بدجوری کلافه کند.


(۱) :  من این جا را دوست داشتم. شاید دارم هنوز هم. اما وقتی می بینم سر  ِ یک قضیه نیمه شخصی کلی آدم می آیند و نچ نچ کنان سرشان را برایم چپ و راست می کنند و یا با کامنت خصوصی هاشان برایم درس اخلاق بلغور می کنند، در حالی که آن قدری تخ.مش را ندارند که اسمشان را هم بگذارند آن بالا، از نسل خودم بیش از آدمهای نسل قبل نا امید می شوم و به سرم می زند بساطم را جمع کنم و بروم یک جای دیگر.

(۲) : "یه نگاهی تو صورتت هس که دلم می خاد با ناخون بخراشمش. من گناهو تو لبخندت، تو حالت صورتت می بینم. نمی تونم باور کنم تو یه روزی مثّ ِ بقیه آدما بودی، بعدش بزرگ شدی و شدی خود ِ شیطون. 

برو خدا شکر کن که هنوز می تونم فک کنم و حرف های قشنگ بزنم،

ولی نچ، فک نکنم بتونم. سو فاک یو انی وی." {آهنگ ِ Fuck You از گروه Archive}

      

زن جان به لب رسیده را چه نامند؟

 

بس نکته غیر حسن بباید تا کسی

مقبول طبع مردم  ِ صاحب نظر شود 

 

(۱) : دختره آن قدر لاس زد که این اواخر همش چشمم به شکمش بود که کی می آید بالا. خب آخرهم طلایش را گرفت و لابد بعدش هم خزید توی همان دایره محدودش.

(۲) : صدایش خوب بود؟ نمی دانم. خودش که این جوری فکر می کرد. قبل مصاحبه هرچه دستمال کاغذی داشتم بهش دادم که آن همه عرق را، آن همه اشک را پاک کند از روی صورتش : هی! تاثیر بد میذاره! آخر آن هیبت را هل دادیم توی اتاق مصاحبه و او هم برایشان یک دهن خواند. طلای المپیاد ادبی را گرفت و حالا او هم با کوله باری از عشق پاک بر می گردد به شهرش.

(۳) : من می مانم و درخشش نقره ای که مثل طلای سفید...

 

Running Dry

 

انگار لبخند روی صورتم کش آمده و گوشه های لبم روی گونه هایم قلاب شده. فکر کنم توی این سی روز بیشتر از هر چیز لبهایم از سر  ِ این همه لبخند درد آمده و حالا هم که هیاهوی بسیار برای هیچ. گفته بودم من از کنکور متنفرم؟ نه، بهش فکر نکرده بودم.

مرده شورم را ببرند با ابهام ذاتی ام و دخل و تصرف واژگانی ام. درست نمی گویم خانم ز؟ رفقا، چرا این جوری نگاهم می کنید؟ مگر نثر لعنتی ِ آن قابوس نامه ی آشغالی مرسل نیست؟ لااقل توی این چهار خط که بود. خانم س، یک کاری بکن. بکشم بیرون. مغزم مثل تخم مرغ نیم بند دارد از هم میپاشد و می ریزد بیرون و آن وقت، عزیزم، نشسته ای آن جا که به افکارم جهت بدهی؟ لابد آدمش نیستم. ها؟ رفقا یک چیزی بگویید. به خدا خودم را لوس نمی کنم. چرا این جوری می چلانید من را؟ ها؟ من راستش این طوری فکر می کنم که تاثیر دارد سجع. ندارد؟ من توی تمام این سال ها فکر می کردم اصلا برای همین مسجع گفته آن سعدی لعنتی. ندارد تاثیر؟ آها، اون جوری؟ خب من آن جوری ندیده بودمش و لابد کسی که آن جوری دیده استحقاقش از من بیشتر است. ستاره ها؟ هوم، شاید سرنوشت؟ این کله یعنی آره؟ درست بود. ولی هر خری می داند این را دیگر. مکث کردم و نباید؟ به خدا دروغ نمی گویم. این جوری به آن بغل دستی ات چشمک نزن. یعنی آدمش نیستم؟ نیستم؟

 

چه قدر... خسته ام.

 


(۱) : پنج دقیقه و سی و سه ثانیه، رویاهای شکننده از آناتما. آن اولش را بشنو و فقط ببین که آن همه خشم چه طور با آن منطق راسخ ِ شاه کار لبریز می شود و بعدش می شود صداهایی که از پشت هم در می آیند و بعد صداها چه طور می دوند و اوج می شوند نور می شوند و از هم سبقت می گیرند.

 

بــــــد

 

من احمق ِ احمق ِ احمق را بگو، که فکر می کردم از این بدتر نمی شود و با آن چشم های سرخ شده ام  می شستم سر کلاس ادبیات و زل می زدم به آقای سی که فلوکستین همیشگی اش برود توی تمام جانم. من احمقی که روزهایم سیاه و بی رنگ و خط خطی و منگ بود فکر می کردم : «خب بقیه اش هم مثّ ِ حالا.»

حالا باورم نمی شود من ِ بی احساس ِ بی کله این قدر، این قدر، این قدر دردم آمده باشد. آن چنان سیلی ای تو گوشم خورده که مثل آدم های بی پناه گوشه اتاق ماتم برده و گریه ام را هی قورت می دهم پایین و گاهی هم نمی شود و خیس می شوم و ســـــــــــردم می شود و هیچ کس نیست...

 

؟

 

من شخصا بابت این همه اذیت ازت عذر میخام. (ملّت! پاشین بیاین ببینین من دارم از یکی عذرخاهی می کنم!)

ادا منم در نیار. :)


(۱) : من توی زندگی ام عاشق نبوده ام. ادایش را زیاد درآورده ام از خودم، که مثلا آره و دتس د اند آو د ِ ورلد با فلانی و الان چه خرمستم از بودن با این بابا، ولی خب، بعدن به سادگی پریدن از روی یک جوی آب گذشته ام و شروع کرده ام به ناخن جویدن و شانه بالا زدن. که چی؟ که "من آدم نقابم."

حالا آدم هایی را می بینم که عاشق بوده اند انگار یک چیزی از آن را همیشه به دوش می کشند و مازوخیستی لذت می برند. چاره ای جز ناز کردنشان و "غصه نخور" گفتن نیست انگار.

(۲) : ببین یارو، هر گهی می زنی به همه چی، بزن، به سر  ِ خودت می زنی، ولی منو از ادبیات متنفر نکن.

عجالتن راجع به حافظ هم دهنتو ک ل ن ببند. (مرحله سوم المپیاد ادبی سال۹۰)

 

Disgusting

 

بعد هم اسم خودت را بگذار پسر مذهبی ِ فهمیده ی داستان که زنگ تفریح ها ز.ر را خفت می کند تا سوال های اعتقادی بی سر و ته اش را بی زحمت روی گردن کس دیگری سوار کند. لابد من هم می شوم دختر فاسدی که یحتمل رفتارهای "به تخمم" وار لاقیدش را باید با لاس زدن های صادقانه ی دختر۱۷ساله اشتباه گرفت. دست کم من نیمرخم را به سمت همدستان همداستانم بر نمی گردانم تا کسی را زیر پاهایم له کنم.

که چی؟ باز هم به تخمم. من، خود ِ ملحد ِ پای بند به قواعد انسانی ام را، هزار بار، هزار بار، هزار بار، به تو و چشمهای بازت، به خدای تو و به دین تو ترجیح می دهم لعنتی.


(۰) : ح.الف که می رود آن بالا تا شعر بخواند، خوب می دانم بعدش چه می شود. کف دست هایی که سرخ شده اند و درد گرفته اند و چشم های وق زده ی "م.ص" رو به پنج تایمان که یعنی خفه شوید و من هم جوری نگاهش می کنم که حساب کار دستش بیاید. بعد هم آواز دیانی و آن "یه شب ِ مهتاب" لعنتی که آدم را دستمال کاغذی لازم می کند. عیب ندارد. لابد من هم بلدم گریه کنم.

(۱) : به نظر می رسد نثر را گند زده ام. می آیم بیرون و به نیلوفر می گویم: «اینجوری طلا نمی شیم.» کله اش بالا و پایین می رود. دردناک است.

(۲) : قزوین؟ عراق عجم؟ خراسان؟ سلجوقیان، شاید هم غزنویان. درست خاطرم نیست.

(۳) : بیابان را، سراسر...

حتی مه ای هم در کار نیست که نبینم دست کم.

 

 

Even More Funny Than Sunny

 

۱. پرینگلز می خرم و بومبا انرژی سرخ که از همه طعم دارتر است و گلو سوزتر. که چی؟ که مثلن من آدم خوشبختی هستم و این امتحانهای ته دل خالی کن ِ آشغالی هم جلویم را نمی گیرند که خوشبخت نباشم. حالا گه بزنند به سر تا پای قضیه که خوب می دانم  چه قدر دروغ است حرفم، مهم نیست.

۲. چهارشنبه است. آدم ِ تکیه دادن می شوم. به اُپن. به پنجره. به ماشین ها و لب ِ پل ها. اما نه به هیچکس. به هیچکس.

۳.یک چیزهایی بود که نیلوفر می خواند، یک مزخرفاتی راجع به آدمهایی که پنج شنبه ها می روند بیرون و غلط اضافه می کنند و حالا هرچی.

دلم می خواهد همه این ها را بریزم دور بشوم مثلشان. یا دست کم شعر های صدمن یک غاز عاشقانه ایرانی بخوانم و با پشت دست بینی ام را پاک کنم. یا هر چیز دیگری.

۴. آخر شب کفش های سبا را می بینم که لنگه به لنگه پرت شده اند پشت در که یعنی من خیلی خسته ام. توی هوای نیمه تاریک شب شبرنگ آدیداسشان برق می زند. باید بگویم لعنت به سرمایه داری یا مثلا تف تو ذات بورژوازی یا هم چه چیزی. که نمی گویم و برق را خاموش می کنم.

 


(۱) : "و پرنده ها داشتن پروازکنان با سرعت صوت میومدن... پرنده ها داشتن پروازکنان از زیر زمین میومدن و اگه دیده بودیشون، اون موقع باور می کردی."

ای دریغا به برم، به بَ رَ م...

 

چهار روز. درست چهار روز طول می کشد که من و پرلای همیشگی ام از روی همت غرب بپریم آن ور و من بگویم یک دو سه و آن چنان دردمان را بزنیم زیر خنده که ماشین منگ رو به رویمان بوقش را بلند کند و بعد هم بکوباند به جلویی. و سر پنجمین روز، بخزیم توی رستوران های برهوت زده آن طرف خیابان و من "شریمپ" بخورم و پرلا پیتزا سبزیجات و آن قدر کلمه، کلمه، کلمه بریزیم روی مربع میز که دیگر همه چیز به وضوح سیاهیِ براق ِ وضعیتمان شود. تازه آن کلمه، کلمه، کلمه ها، نیمه شب ها، همه ی این نیمه شب ها، گنگ شوند و لال و سرشان را بیاندازند پایین، جلو آن همه اشک اشک اشکی که خفه و نیم بند روی بالشم دست و پا می زنند.

و چیزی مثل هفته اول.

و یک ماه ِ کافی، برای اینکه بفهمم اگر ننویسم می می رم. (با خیلی خیلی تشکر از نادر.)


(۱) : آقای سی. دنیا دنیا فلوکستین.

(۱.۵) : کارمان الان چیزی است شبیه فاحشگی. وقتهایی که خسته ای، وقتهایی که دلگیری. وقتهایی که مریضی. وقتهایی که استیون ویلسون هم لال مانی می گیرد. همیشه یک چیز قانون ابدی تست. یک کار. این که جلو بشینی و خودت را تکان بدهی و حرفهای نیم جویده تحویل استاد بدهی و "نشان داده" شوی. شاید آدمش نبودی، سبای عزیز. شاید آدمش نبودی...

 

همین.

 

یک تکه از خودم را کندم انداختم بیرون.

من دیگر اینجا نمی نویسم. همین.

همزیستی

 

ــ نیلوفر چه طوره؟

ــ نیلوفر؟ هیچی، اونم مثّ ِ من داره ناخوناشو می جوه.

 

هیچ کس دیگری جز آقای سی احتمالا نمی فهمید منظورم اینست : استرس داره.


پ ن : دفه ی دیگه یه جوری این کارو بکن که بمیری.

 

خداحافظ، گری کوپر.

 

دفعه ی اول که رفت توی درگاهی ایستاد تا همه مان مثل ساکنان مقدس معابد بودایی مراسم خداحافظی را به جا بیاوریم، دستش را گرفتیم و نشاندیمش روی صندلی آشپزخانه که اول آب طالبی اش را تمام کند بعد هرجا دلش خواست برود. وایستاد بالا سر ِ صندلی و یکی از پهن ترین لبخندهای عمرم را زد. بعد هم آب طالبی اش را آرام، آرام، آرام، خورد و عینکش را با همان حالت تفکیک ناپذیر سراند بالای بینی اش. آب طالبی تمام شد.

بالاخره با همان قدم های ریز، گرین مایل ِ آشپزخانه تا در را رفت، کفشهای عجیبش را پایش کرد صدا صاف کرد که بگوید مثلا خداحافظ تا بابا از آن دوری که روی مبل نشسته بود بیاید، بیاید. تا خم شود روی گونه بابا و  صدای بوس های ملایم مردانه شان بلند شود.

بعد راه افتاد از زیر تک چراغ سفید وسط راهرو گذشت. دلم می خواست کنار دستم بود که این صحنه بدیع هجوم یک هیکل کشیده از تاریکی به نور و به تاریکی را نشانش می دادم. ولی در عوض آن جا، آن بیرون بود و من هم از بعدش چیزی یادم نمی آید جز این که آن شب خیلی خیلی باران می آمد.

 

تبیین

 

  • پالپ فیکشن : اَه.

 

  • عجیب است که این... "مکالمات" همیشه من را به گریه می اندازند. یعنی از دعواها و خستگی های بعدش که بگذریم، همیشه پشت چشمهایم را داغ داغ می کنند و اگه آن موقع دهانم را برای حرف زدن باز کنم، ناامیدی پشت صدایم به طرز... عجیبی کلافه ام می کند و گریه ام را در می آورد.

 

  • یادم نمی آید حتی چرا.

 

  • غر نزن دیگه؟

 

 

بیابان

 

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود

جز وحشتم نیفزود

جز وحشتم نیفزود

جز وحشتم نیفزود

.

.

.

 

بن بست

 

خیلی مزخرف است اگر به سین جواب بدهم که : نه، چون دست و دلم به سمت آن دی وی دی های کادویی نمیرود. آن هم هربار، هربار، هربار که ازم می پرسد بقیه پالپ فیکشن لعنتی را دیدم یا نه. شاهکار  ِ تارانتین کوئنتینو و بعد هم عین بچه هایی که خرابکاری هاشان را تماشا می کنند، پق، بزند زیر خنده. فقط باید بگذارم خنده اش تمام شود و همانطور که گوشه ناخنم را با دندانم می کنم بگویم نه. یک "نه"ی دردناک پشت بندش یک صورت ِ چین خورده.

نمی خواهم با سین حرف بزنم. نمی خواهم با کسی حرف بزنم. می خواهم صورتم را مثل ِ عروسک های بی حال انگلیسی مات کنم که کسی چیزی دستگیرش نشود. بعدهم کتاب هایم را، آهنگ هایم را کول کنم ببرم یک جایی که آدمها نیازی به خواب ندارند.


(۱) : اگه می خوای بدونی، من همیشه بساطمو کنار یه دیوار  ِ بلند پهن می کنم. دیوار  ِ بلند  ِ یه بن بست.

(۲) : بعد یکی بیاید توی این وضعیت از گردنت آویزان شود برای بوسیدن گونه های ترک خورده ات...

 

سایمون! تولدت مبارک.

 

انگشت می کشم روی بینی ایوان مک گرگور جوان، روی کتاب "چهره مرد هنرمند در جوانی" و به خودم می گویم باید بخوانمش، اگر سایمون باز هم کرمش نگیرد و آخرهایش را پیش پیش نگذارد کف دستم. روی تخته نوشته ام بایبل. باید یک از همین بعد از ظهر های که لذت سنگینی توی کیف پولم بی قراری می کند، راننده سرویسم بکارم پشت در  ِ کتاب فروشی و منتظر شوم آقای شمس یک لبخند پر کش و قوس حواله ام کند که : دویدین؟ منم نفسم بالا نیاید که بگویم نه. و بعدهم کتاب عتیقه با آن جلد قرمز آرکائیکش...

موسیقی شعر را از طبقه بالای کتابخانه آورده ام پایین. از فرداست که یک ریز در گوشی به پرلا بگویم "یکی دیگر از مبتلایان به استیتک ابتذال" و دوتایمان، پق، بزنیم زیر خنده.

Criminaly Vulgar

 

تو، تو یکی دهنتو ببند.

 


 (۱) : از تکواژها فقط تصریفی هاشان را بلدم بشمارم، با انگشت. نقد داستانها را هم می گذارم پای ذهن تو در تو ای که خوب بلد است همه چیز را با آب دهن ِ "ذهنیت" به هم بچسباند و اسمش را می گذارم "ارائه تحلیل شخصی". زبان شناسی هم قضیه دال و مدلول است و چیزهای نامربوط دیگری که مهم نیستند. مثنوی هم که عرفان است، خوب گریه های شبانه طولانی مدت من هم گونه ای از عرفان مدرنیته، فقط "جور"شان فرق دارد.

(۲) : بیزار. بیزار و ناامید.

(۳) : تو، تو یکی دهنتو ببند.

 

 

I Need A Place To Sleep

 

بهار! این آهنگه چی بود واسم فرستادی؟ این خیلی گریه داره بهار. خیلی.

دو تا شانه دارم که گاهی پهنایشان برای گستره ی خستگی اشکهایم کافی نیست. دو ریه که وقت ِ گریه مچاله می شوند و مثل ِ یک لذت نیمه تمام، مثل یک سبکی ناکافی برای سقوط، جانم را به چشمهایم می رسانند.

هوا بهم بده. می خوام بهش چنگ بزنم.

با آخرین فریاد

 

حذف شد.

دیدم آدم نباید بالا سر قبری که مرده اش راه افتاده رفته، زر و ناله کند.


د ِ ایریزر می گذارم از تام یورک نابغه دوست داشتنی. صدای "هاروداون هیل" را بلند می کنم تا یک کم تاریکی ناشیانه رسوخ کند توی نور  ِ کثیف ِ خورشید...

در ستایش تهران

 

از آسمان داشت خیسی می بارید. گفتم می روم قدس و بی حرف پیش بام آمد. دم  ِ غروب ِ باران بود و هوای خاکستری که به نفس تنگی های آدم سیگاری می مانست و میدان قدس همه شلوغی آدمهای کلافه اش. تجریش را می رفتیم بالا، مثل همیشه نور های زردش را ولو می کرد روی صورتهای هاشور خورده مان و بوی غذا و میوه و گرما. چسبیده بودیم بهم و می گفت : مثّ ِ عارفا که حالشون شبی آدمایی که تو کشتی ایه که داره غرق میشه، مثّ ِ اونا...

بالاتر، برای ذره ای تلخی که شبیه حال ِ خوشایند ِ امروزمان باشد. من میریزمش توی لیوان یخ و با نی همش می زنم. پرلا با همان قوطی فلزی گرم، با آن ژست ِ بالارونده. بعدهم خدافظی و "فردا می بینمت"ای از اعماق قلب و نایلون کادویی که برایم خریده توی دستهایش تاب می دهد. "یعنی فندک بود؟" برای خودت شانه بالا می زنی.

من هیچ وقت سیگاری نبوده ام.

 

همیشه، ه م ی ش ه باید یک چشمت را چفت ِ آخر راه کنی. شاید، گاهی، بعضی لحظه هاست که باورت می شود قرار است ثانیه هاشان پخش شوند و میدانی بسازند که تا ابد، ا ب د، تا ته ِ ته ِ این کلمه لعنتی توشان بتازانی روحت را. اما این دنیا، دنیای "همیشه" ها نیست.

پس اگر میل ِ وجدانت، یا اصلا میل ِ گره های روحی ات نمی کشد یک سری کارها را بکنی، نکنشان. به هیچ خری هم توضیح نده چرا. دست ِ کم این جوری، آن روز نمی آید که به خودت تکانی بدهی و بفهمی مجموعه چندش آوری شده ای از "نمی خواستن" ها. ه ی چ کسی نیست بخواهی آن قدر گیر  ِ زندگی ات کنی اش، که حاضر شوی به خاطرش تن به چندش آور بودن بدهی.


(۱) : نخواستم این قدر تند و پر رنگ و غلیظ شود. ولی موقع نوشتنش داشتم ترتی سکند تو مارس گوش می دادم و شد. بعد خواندمش، دیدم چه قدر شبیه من ای است که زورچپانش کرده بودم پشت پل های خراب نشده ی پشت سرم. گور  ِ پدر  ِ روابط متعالی ِ سازنده، خودت را از سر بگیر.

(۲) : آقای فا نویسنده است و نوزده، بیست سال دارد. نیمچه داستان های رئالیستی آقای فا توی مجله های سر راهی این و آن چاپ می شود. ت م ا م ی داستان های آقای فا، این نویسنده خیلی پرکار، یا راجع به خیانت های با س.س است، یا خیانت های نامربوط به س.س، یا راجع به زن های آن کاره. آدم توی این سن چه قدر دغدغه است اینها برایش می خواهم بدانم؟

(۳) : هیز اِ استرنجر تو سام، اند و ویژن تو نان، هی کن نور گت ایناف، گت ایناف او دِ وان...

 

90

 

۱. نه اینکه مثلا امسال سال بهتری از نحسی ِ ۸۹ باشد. و نه این که هر وقت به ۸۸-۸۷ فکر می کنم یک سرمای پوچی بدود پشت ِ کمرم. نه. هیچ کدام  ِ اینها نیست. فکر می کنم هشتاد نه را باید مثل یک آدامس فلّه ای بپیچانی دور انگشتت و کشش بدهی و همین. یعنی از تویش هیچ چیز  ِ دیگر درنمی آید یحتمل. و بین من و تو و خدا بماند، فکر نمی کنم قرار باشد از این سال ِ نود ِ فردوسی پوری هم چیزی بارمان شود.

۲. آها. یادم آمد. یک سری آدم ها هستند که من باید بهشان سر و سامان بدهم. یک سری کارها هم هست که باید بکنم. همین جوری. الکی. صرفا برای پر کردن ِ این همه فضای خالی ِ بینشان. بینمان.

۳. پارسال؟ یادم نمی آید به خدا...


...Look Who's Alone Now, It's Not Me, It's Not Me

 


بعدن نوشت : شب باشد. تاریک. دیر. خیلی دیر. نمی دانم کجا. فقط باران ببارد.

ماشین که وسط ِ جاده نور بالا بیاندازد، اول ساق ِ پاهای لختم را ببند که انگار منتظرند و بعد هم خطهای کج باران. بعدش سرمای فلز که می دود توی تمام تنم.

نمی دانم کجا. فقط باران لازم است. برای شستن. از خون ِ ماسیده بدم می آید.

 

تک نگار

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی پاره به کف، در چله شدی

سی پاره منــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم، ترک ِ چله کن...

همه چیز را وصله پینه می کنی تا گوشه اتاق تلنبار شوند. بعضی ها را پرت می کنی تا بخورند به دیوار و صدا تـّق شان در بیاید و خنک شوی. بعضی ها را هم، صاف و صوف و تا زده، آرام می گذاری یه گوشه اتاق تا بعدن روفویشان کنی که بوی کهنگی از شان بپرد. بعضی ها را هم با کلافگی و فین فین نگاه می کنی. چون می دانی کسی که آسوی خط، آن سوی تیر های چراغ برق، آن سوی دنیای تو است کمکی ندارد بکند. می دانی همه چیز روی شانه های تو است و این چندان تازه نیست. شاید بخش از وظایف را بتوان به خدا محوّل کرد. خدایی که تازه گی ها ه س ت.

خسته ام. دلم بیشتر یک آدم برفی می خواهد که توی سرمای آغوشش تکان تکان بخورم. که بوی دان هیل بدهد. بوی آب ِ دشت زده.


(۱) : گرد ِ فراموشی، که ب ا ی د، ب ا ی د از آسمان ببارد.

(۲) : حوّل حالنا. همین. احسن الحال که خیلی پررویی می خواد، حالا تو یه حالی بده بمون، من خودم احسنش می کنم. غمت نباشه.

(۳) : آلبوم ِ مهر از پویا محمدی را یک جایی از خرید های عیدتان جا بدهید. فقط به خاطر دو تا آهنگ.

 

چیزیه که چاره پذیرم نیس...

 

اون چیزی که خاسّم بگم و روم نشد و از این جور حرفا، اون لحظه هه امروز بود که واسه یه ثانیه فِک کردیم ساختمونی که ریخته زمینو میشه جَم کرد دوباره، صاف و صوفش کردو مثلن دوباره خاله بازی از سر.

 داشّم ترابِ ل از کلدپلی گوش می کردم و چشام قل می زد. داغ کرده بود و حالا انگار داشت قُل میزد. راس راسّی انگار گریه باشه. بَدِش فمیدم واقعن گریه س. وای، خیلی بد بود جلو این راننده سرویسه که همینحوریشم رو من حساب ِ دیوونگی باز کرده قشنگ. نیومد پایین. نذاشم بیاد راسش. نمی دونم با اون همه خسّگی این یه کارو ــ که هیچم واسه من یکی آسون نیس ــ کردم. نمی دونم واقعن. اَه، تف، این دوباره از اون جمله آشغالیاس، "ن ِ می دو نم وا ق ِ عن!" گهه این جمله. بس که موقه های چرتی من این جمله رو می گم.

خلاصه، یه لحظه انگار گولم زدنو بم گفتن : «آره، شدنیه.» منم خوندمش تو گوش ِ تو. خلاصه ببخشید، گرچه لازمم نبود، چون بَدِش سر  ِ هر دو تامون اونقد محکم خورد به دیوار  ِ بن بست که عظمت ِ اون هیکلو یادمون بیاد.

 (۱) : یک مشت انگشت ِ بریده و دنیایی که تو گلویت گیر کرده و اَه، آناتما ای که هیچ وقت، هیچ وقت دوس نداشی.

(۲) : And Wonder WHERE Did I Go Wrong...

All That Sounds

 

 یک تک سرفه می اندازد توی مشتش. تماس ِ چشمی اش را به صفر می رساند و بعد هم پشت بند ِ "هوم" ناله وارش، زورش را پشت دندان هایش جمع می کند که یک کلمه بگوید : "افتضاح."

وقتش است که آن قدر جدی بشود. آنقدر جدی بشود. که مالیدن ِ کند ِ ابرو و چشمهای رو به پایین یادش برود. صدا های ثابت ِ "اِ  ِ   ِ  ِ" در آوردن که مثلا دارد فکر می کند. بس که همه چی معلوم است و فکر نمی خواهد و بس که هیچی معلوم نیست و این جاست که آدم فکر می کند "آدم" یعنی همین، "گه گیجه".


(۱) :

ــ وات اَم آی، تو دو، ویت آل دیس سایلنس؟

ــ شای اِوی، شای اِوی فانتوم.

 

خسته می دود

بعد تا خرخره، تا زیر  ِ زیر  ِ گلو و گردن کجم، توی "تاریخ بیهقی"، "کلیله دمنه به تصحیح مینوی تهرانی"، و "تذکره اولیا دکتر استعلامی" و همه دنیایی که می کشانند توی این چهار دیواری ۱۲ متری ِ اتاقم. فرار. و دویدن. و تمامی کله را، توی بوی این کاغذ ِ لعنتی ف ر و کردن.

می خواهم طناب بسازم از همه این متون ِ کهن ِ فاخر  ِ ادبیات ِ فارسی، و خودم را باهاشان دار بزنم.

خواب ِ یک روزنه دیده ام.

آدمهای من

۱. سرم توی جامدادی ام بود و داشتم خودکارهای پاکن دار  ِ آخرین مدلم را بیرون می کشیدم تا نشانش بدهم و ذوق کند و ذوق کنم.

خندید و گفت : سبا، تو... [سرم را آورده بودم بالا] ...الهه ی نوشت افزاری! باز هم خندید.

چند بار پلک زدم و خندیدم. یاد ِ پادشاهان ممدوح قاجار افتادم که لابد بعد از شنیدن هر قصیده بلند بالا و سله دادن، چه جور  ِ مضحکی سرمست و کیفور می شده اند و برای اولین بار به خودم گفتند حتمن حق داشته اند.

۲. لبخند کج و کوچک آقای سی. یک وری. منتظر.

۳. ایستاده بودم جلوی فن کوئل. باد می زد و مقنعه ام را، مثل یک پرچم سرسخت، می برد توی هوا. چسبیده بودم به بازوهایم که سردم نشود و مف ِ نداشته ام را بالا می کشیدم. یک لحظه ی کشدار و شیرین، فکر کردم یک مرد می توانست مرا اینجا ببنید و درجا عاشقم شود. این چشمهای نیمه باز از فشار  ِ باد. این تن ِ نحیف که جان می دهد لای بازوهایت گم و گورش کنی. همین جا درجا عاشقم شود و برایم غزل ِ سعدی بخواند، یا فرانسه بلغور کند (سبا؟!) یا اصن یک دانشجوی تنهای مهندسی که بلد نیست از عددها دنیا بسازد.

۴. دو دقیقه بعد، سرم روی زانوی پرلا بود و انگشت هایش بی آنکه بخواهم، شیب ِ موهایم را عوض می کرد. بی خیال ِ مردها شده بودم.

می بی...

زیر  ِ نورهایی که جامعه سرمایه داری ِ فقیرمان روی صورتم انداخته، چشمهایم روی چراغهای زننده می دوند. سرم را تکیه داده ام پنجره ماشین و لرزشش دارد دلم را به هم می زند. چشم هایم داغند و به لالایی خواندن برای مغزم افتاده اند. اما آن بالا انگار قصد ندارد خاموش کند، تعطیل کند، استراحتی بدهد، یا "معطوف ِ چیز  ِ دیگری" شود. تکیه کرده به دویدن. اما نه برای رسیدن به جایی. دویدن، دور  ِ یک دایره کامل و بی نقص بزرگ.

بیلبوردها و پاساژها و دنیا زیر لوای اسمها، آدمهایی که دستهاشان گرم خرید است و سوراخ هایی که این طور پر می شوند.


(۱) : شاید با الهام از این یادداشت. شاید هم نه. ربط که ندارد البته.

(۲) :  اولین باری است که بحثمان تا لبه های مرز  ِ زندگی هامان، یا شخصیتمان می رود، چرخی می زند و بر می گردد. چه قدر دلم می خواست تمام آن یک ساعت و نیم را کف ِ زمین ِ کتاب فروشی بنشینم، دستم را زیر چانه ام بزنم و از زندگی ِ خودم بگویم، از جزئیات مهمل و بی ربطش.

(۳):

ـــ قول می دین به کسی نگین؟

ــ حتما، اما به کی مثلن؟

ـــ دوساتون. آدمایی که میان اینجا. می شه خواهشن به هیشکی نگین؟

ــ البته.

فکر کنم شوق و کنجکاوی داشت با فشار از چشمهام می زد بیرون.

(۴) : این آهنگ شما را در بر نمی گیرد، هاله محافظ دورتان نمی سازد. شاید حتی خوشحالتان هم نمی کند. درست مثل مردی که گونه خیسش را نزدیک می آورد، دم لاله گوشه تان چیزی زمزمه می کند و شما می فهمید عاشقش هستید. اما قبل از آن که صورتتان را برگردانید تا پوستش را با لب هاتان کشف کنید، برای همیشه رفته است. 

هیچی.

کاشی های سفید دست شویی.

زانو می زنم و چشمهایم رو به نور زرد و سفید ِ بالای سرم گشاد می کنم. حال و حوصله ندارم دست بکشم به اشکهایم. پیراهنم مال ِ خودم نیست، پس سروته ِ آب ِ دماغ لعنتی را هم باید با دستمال کاغذی های دستشویی به هم بیاورم. فکر می کنم. فکرم دور دستهایش چرخ می خورد و پیراهنش و تک تک آن تار  ِ موهای خوابیده. بعد فکرم آرام دراز می کشد لای بازوهایش.

به شمس فکر می کنم و آن بوی عود ِ همیشگی که از لایه های مغزت، از میان ِ محفل آگاهیها و فلسفه های ملموس می گذرد. به دست هایم که حین حرف زدن با آقای شمس تکانشان میدهم. به حرفهای نزدیک، و مربوطم. به خود ِ منی که آنجا ایستاده ام.

سر می خورم پایین. چیزی نیست. کسی نیست. منم و اینها و زندگی های پرت و آدمهای پوچ، بی استراحت، بی خنده، بی شوق، بی نور، بی نور، بی نور، بی نور...


(۱) : آدم می خواهد بگوید "تف"، بعد می بیند منظورش دقیقا این نیست. کلمه ها توی ذهنش خودشان را می خارانند : "ان"؟ یا مثلا "گه"؟ نه. نه. اینا نه...

(۲) : بخند. من بغلت می کنم. منم که توی گوشت حرفهای خوب ِ نازنین وار می زنم. منم که دوستت دارم. همیشه.

 

؟

بعد یعنی من را که می بینید با این گلوی خس خسی ام این جا نشسته ام، حالم خوش باشد و نباشد دیگر مهم نیست مجبور نیستم همه تقصیرها را از این ور و آن ور جمع کنم و بندازم گردن ِ یکی. کار  ِ خسته کننده ای هم است بدمسّب. الان وقت ِ کرختی و بی اساسی ِ هیچ است. حتا غلیظ تر از دیروز. پریروز. و روزهای قبلشان. کسی نمانده که برایش زور بزنم.

۱.یک جای ِ خوبی بود که بوهای خوبی نمی داد. آدمها تویش روپوش سفید داشتند و به طرز  ِ عجیبی سگ نبودند و لبخند می زدند و "خانوم زود باش" بار  ِ آدم نمی کردند.

۲. به نظرم آنقدرها هم بغرنج نیست کل ِ قضیه. تو یک سری کارها را ناخودآگاه در حقم انجام نمی دهی و من هم رویم را بر می گردانم آن ور و قهرم می گیرد و تو هم لگد حواله هوای بینمان می کنی که "دیگه نمیتونم. متاسفم." از آن "متاسفم" های دماغ سر بالا. خب، عیبی ندارد. توی این دنیا کلا چیزی عیب ندارد البته.

هفتــــــــــــــــــــــاد رنگ

 

تموم  ِ اون چیزایی که می خواستم بشم،

شاید جای ِ دیگه اس...

مال ِ کس ِ دیگه اس...

بش نمی رسم!

ص َ د سال ِ دیگه اس...

مزاح ِ روزگاره، که فرصت بی شماره.

 

 رادیو تهران، "تموم چیزا"، تیتراژ آخر  ِ پارا.زیت


یک مشت پی نوشت بی ارزش :

۱. اول با بهار شروع شد فکر کنم. شکست ناشی از ناامیدی ام هیچ وقت نمی گذارد دوباره اعتماد کنم. بعدی، پرلا بوده شاید. نمی دانم. یکی از همین دور و بری های آوازه خوان. حالا هم نوبت یهوه است. منتظر  ِ خودمم تا دستش را دراز کند و شاهش را ببرد جلو.

۲.  بعد می روم پایین. شریعتی را. ولیعصر را. بلوار  ِ شین را. خودم را. زمان را.

۳. دلم کسی را می خواهد که دست بیاندازد توی کمر ِ اورکت ِ کهنه ام و برایم عروسک های نرم و ۱۰۰٪ قابل شست و شو بخرد.

۴. مرد ِ بیست و هشت ساله ای که قهوه می خورد، ته سیگارش را می اندازد توی فنجان و از پنجره به برفها نگاه می کند.