فكر كردن نمي‌خواهد. اسمت را، بر آهنگِ اسم ِ خودت، مي‌گذارم نــاو، كه همان وادي عربي باشد. يك جور درّه است اين ناو، يك دره‌ي خوش و خرّمي كه همه توش حالشان خوب است و بين دوتا كوه هم هست. كوهاي بلند. شيب‌دار، ناجور. كوه‌هايي كه من، با همه‌ي لشكريان شكست خورده‌اي كه دل آدم را مي‌پيچانند ازشان بالا رفته‌ام. مني كه مرواريد ِ درشتِ وسطِ  هيچ گردن‌بندي نبوده‌ام و گناه‌م اين است كه اين لب‌هاي كشيده‌ي پرلبخندم، مزه‌ي فيلتر كنت مي‌دهند.

از آن بالاي كوه، بهت نگاه مي‌كنم. به سبزي بهشت‌وارت و بادي كه توي صورتم مي‌زند. ولي دل ِ س‍‍ُرخوردن ندارم. دست را نمي‌تابانم كه بگيرمت. مي‌ترسم بعد دست‌ها را باز كردن و پـــــــــــــايييـــــــــن سرازير شدن، دوباره تيزي سنگ‌لاخ‌ها منتظر پوست صورتم باشد و محض ِ نااميدي كه چي؟ كه سراب بود و ناوي نبود...

 الهام گرفته از چهارمقاله‌ي نظامي‌عروضي.