سی یه را ماسرا ی تنها

دانه های نا هم گون ِ سفیدش که پایین می ریزند، مثل قطعه های گمشده ای از دنیای دیگر، می روم لا لا ی سرما و خفگی ِ یک دست شان تا آدم های مرده ام را بگردم و پیدا کنم.

دختر، با چادر شبقی رنگش، با کیف مستطیل مشکی و ورق های آچاری که از تنش خوشبو ترند.

پسر بزرگ، با موهای کم پشتش و پلیورهای ارزان قیمتش و صدایش که فراموشم شده.

حلقه به هم فشرده ی آدمها و گرمای دستهای تراش خورده ی کرختشان.

چشمهایم را می بندم و تا مچ ِ پا مدفون میشوم. برف، مرا خواهد برد. مرا خواهد برد. من را خواهد برد.

اگر کمی موهایم بلندتر بود

گاهی فکر می کنم موهایم باید بلند می بود. نیست. کوتاه است و مردانه که دست بشان می کشم برگردند سر  ِ جایشان. اما مثلا اگر تا سرشانه ام می آمد، می توانستم با کلیپس جمعشان کنم و این حس بهم دست بدهد که قرار است یک کار  ِ مهمی بکنم. یا می توانستم دستهایم را، این جوری، پر ظرافت، بگذارم روی هم و سرم را تکیه بهشان. اما عوضش معمولا دستهایم را گیر  ِ بازوهایم می کنم این روزها. که چی؟ که "سردم است."

شاید اگر موهایم بلند می بود، این قدر فحش های ناجور حواله دنیا نمی کردم که برگردد یک جوری نگاهم کند. یا مثلا وقتی موهایم دور و بر  ِ صورت ِ زیتونی ِ پُرحالتم می ریخت، یک چیزی بهتری از من دستگیر  ِ آدمها می شد و به زور هم که شده، تصمیم می گرفتند من را بهتر بدانند. صبح به صبح بوهای خوشایندی که لای موهایم گیر افتاده بودند را جا می گذاشتم روی بالش، با عشق بیدار می شدم و کسی چه می داند؟ شاید هر صبح مادرم را هم می بوسیدم. بعد "گیدنز" و "فوکو" را پرت میکردم بیرون از مغزم و کتاب تستهای خاک گفته را از ته ِ کمد می کشیدم بیرون و می چپاندم توی کیف ِ صورتی ِ صد و بیست و هشت هزار تومانی ام. دست هایم را، تاب داده زیر  ِ گونه، که چی؟ که "معماری تهران. نه نه، شهید بهشتی. ولنجکه. بهتره. هم به خونمون نزدیکه، هم پسراش پولدارترن!" و سقلمه ای به دوست ِ  کپی برابر ِ اصل خودم، با لنز های خاکستری اش.

عصر به عصر  ِ جمعه، دور از چشم مامانی ام ابروهایم را با دستهای پر لرزم کمی نازک تر می کردم، زنگ می زدم به دوست پسر  ِ دست ِ بالا نوزده ساله ام که با هم برویم برج ِ میلاد. خرید. ای وای! اون پیرهن دکلته هه بم نمیاد آرمین؟ (سپهر/شهاب/فرید/ایمان؟ چه توفیری دارد؟) آقا پولش را حساب می کنند. بعد هم بستنی و پسرک که دماغ ِ پر غرورش را بالا گرفته. که چی؟ که "پنج کیلو زیر وزن نرماله. به خدا خودش به گفت. اگه موهاشو ببینی... از موهای پریسا، اون قبلیه بلن تره. حیف که مادره نمی ذاره رنگشون کنه."


(۱) : مدل روشنفکری ترش می شود این چیزی که یهوه نوشته.

 

SO REST YOUR HEAD UPON ME

کله آدم گاهی پر حفره میشه. مث ِ اینه که یه عالمه بغض تو گلوت همین جوری واسه خودشون حموم آفتاب گرفته باشن. بعد خنده ات میاد. بعد که می خنده، یه جور  ِ گنده ی مسخره  لب خند می زنی. اونقد گنده که کل سیمای تلفنو می ره. تاب می خوره و می ره. لب خندو می گم. انگار که انگشت فاک ِ مستعمل  ِ همیشگیتو داده باشی به دنیا بالا، که هوی، یَره، تا وقتی صدای این بابا هست، تو کلن ه یچ گهی نمی تونی بخوری. ه ی چ ها.


(۱) : یک چیزی بود که من هی زور می زدم بگویم. یک چیزی که فکر می کردم زندگی شبیه آن است. اما هی نمی شد و من ناخن می جویدم و "هووووم" از خودم می دادم بیرون که یعنی نمی شود گفتش. بعد دیدم بکت آن را گفته. توی "در انتظار گودو."

(۲) : سعدی. خیلی در حقمان لطف کنند، رستم و آن تهمینه خر. بعد آن وقت آقای سی هی زرت زرت توی آن وضع کسالت بار پر از تیک تیک ِ ساعت، گریز بزند به فروغ. آقا، نکن. نکن. این جوری هوایی مان نکن.

بدت میاد

گلویم را صاف می کنم و می نشینم رو به روی "خودم" :

ــ و سر تا پای قضیه همین است. از بالا که نگاه کنی، بیشتر به دور زدن می ماند روی یک دایره ی کامل. داستان های ناقص، مثل زایش های عقیمانه، زندگی پر از بازمانده های شکسته از عدم ِ حضور...

ــ خفه شو. 

حوصله ندارد. بلد نیستم آرامش کنم.

 


(۱) : فکر کنم همه آدم ها یک چیزی دارند، آهان، یک ظرفیتی، برای چیز کردن آن یارویی که چیز نمی کند.

بعد خب چیزشان تمام می شود دیگر.

 

Leave Out All The Rest

حمام می روی و مسواک می زنی و دکمه های شلوارت را می بندی و دست ِ آخر هم کمربند. صدای برادرت از آن دوردست ها می آید و من دست می برم لای موهای نرم و کم پشتم و برای اولین بار توی شش ماه، سعی می کنم چیزی باشم که نیستم، به ۳۰ ثانیه نکشیده خسته می شوم و می گویم ببخشید، نمی شود. تو هم با همان حالت ِ نرم  ِ بالشتی،(درست مثل شِکَمَت) می گویی ع  ِ ب ندارد. و من یکهو می فهمم چه قدر دلم می خواهد یکی بم بگوید ع  ِب ندارد. یکی که نرم و ژله ای و بالشتی باشد و هی دم دم به آدم بگوید ش ش ش، عیب ندارد. عیب ندارد. عیب ندارد.

 

بیداری

 پلک هایت را می دهی بالا، تند و سریع که شاید دنیا توی یک ساعتی که خودت را پشت ِ خواب جدا کرده بودی، تغییری کرده باشد. نکرده. چه قدر دلت می خواهد بدهی شان پایین. پایین، تا ابد پایین. مطمئنی که این جا را نمی خواهی. این دنیا را و این آدم های منگ ِ بوگندو، یا متفکر ِ از کار افتاده را. هیچ چیز را نمی خواهی. هیچ کس جایی منتظرت نبوده. این ها همه اش همهمه ی پوچ و سبک و میان تهی ِ آدم هاست که از سر ِ ناچاری، پناه می آورند به خواستن. پناه می آورند به دغدغه و رسیدن. هر چه است، هرچه برای تو هست، یا مانده، هیچ است. خود ِ هیچ سبک که دلت را از هر چه آرزوست، روبیده.

یک وری می شوی تا گرداب سکوت، غرقت کند. از لای انگشت هایت کرختی است که شره می کند و خستگی، از کران تا کران.

دیر وقت است. بکارت ِ این تن ِ داغ ِ داغ ِ را، که کم کم دارد توی درد حل می شود، که کم کم دارد از کار می افتد، می کشانی پشت میز و رج زدن شروع می شود.  

 

حوصله حرفهای خودم را نداشتم.

حال بد

سر ِ موومان چهارم بود که فهمیدم چرا اسمش را گذاشته سمفونی ِ "مردگان".

باران ِ آبانی ریز ریز و کجکی و بلند، می پاشید روی حیاط خالی مدرسه. من پناه گرفته بودم، زیر پله ی سوراخ مانندی تا (خودم به درک،) کتاب خیس نشود. نفس های کند می کشیدم و دستهایم از سرما یخ زده بود. و قلبم هم.

یادم نمی آید چرا. فقط کتاب را بستم، کمی به رو خیره شدم. یک چیزی شبیه بغض، مثل جوهر پخش شد توی گلویم و من دویدم زیر باران تا بروم سر ِ کلاس. قبلش کتاب را زیر سویشرتم جاساز کردم تا بلایی سرش نیاید.

این را صرفن برای بهار نوشته ام.

از من نپرس : خب پس چه جوری؟ من فقط می دانم این جوری نباید باشد. یعنی مثلن من نباید این جا بنشینم توی خونسردی با خودم بگویم : خب، این رادیکال را می بریم آن ور و یک هو حس کنم دلم دارد تنگ می شود. مثل یک حلقه آستین، یا یک یقه تنگ. بعد من سرم را بیاورم بالا و وحشت کنم و دست بیاندازم توی دلم که گشادش کنم. نباید این جوری یک تیکه مهم، اصلن دروغ چرا، تنها تیکه نسبتن درست و درمان زندگی ات را بردارند، بگذارند آن قدر آن طرف تر که توی حتی نتوانی بشماری چند کیلومتر است. نباید یک هو توی صفحه شطرنجت که شاه ندارد و پیاده هایش هم یا سر ندارند یا پا، و فیل هایش را هم به خاطر عاجشان کشته اند، و اسب هایش حتی خر هم نیستند، بردارند وزیرت را ببرند بیرون. و تازه، تو بس که ناتوانی و هیچی ازت بر نمی آید، نه، بس که عادت کرده ای به این که هیچی ازت بر نیاید، فقط بگویی :اِ اِ اِ، چه گه شد. بعد هم مفت را بکشی بالا و ادامه بدهی به زندگی کردن بدون این، این جزء ِ سوپر ایم پُر تِنت، این چیزی که... نمی دانم. بعد هم سایمون زل بزند توی چشمهایت که : فک نمی کردم با رفتن ِ خواهرت کنار بیای. و تو جا بخوری که : اِ، من کنار اومدم؟ واقعن؟


(۱) : وقت هایی هست که توی می خواهی بگویی "خفه شو دیگه"، و از دهانت می پرد که "بی خیال بابا". و آدم ها آنقدرها هم باهوش نیستند.

(۱.۵) : تُف به روی آدم ِ خوشحال. آدم ِ راضی. تُف.

(۲) : منتظر ایستاده ایم توی حاشیه این دایره بزرگ و سرمان را برای قطره ای نور بالا گرفته ایم،

و چیزی که دستگیرمان می شود ابر است و هوا مدام یخ تر می بندد.


بعدن نوشت : ساز و کار  ِ عظیم و جهان شمول د ر د ...

تاکسی

پسره چاق بود و یک تی شرت مشکی هم تنش کرده بود. حاضر بودم شرط ببندم یک بار هم نخوانده رویش چه خزعبلاتی نوشته اند. دختره هم، کمر باریک، از آن هایی که می ترسی بشکنند توی دست هایت. عقب ِ تاکسی نشسته بودند و دختره داشت می گفت این آهنگه را که توی مهمانی شیوا گذاشته بودند، کل ِ مهمانی ترکیده بس که همه ریخته اند وسط چون "خوشگل ها باید برقصند." من فکر کردم آخرین باری که مهمانی رفته ام کی بوده؟ خاطرم نیامد. هندزفری را چپانده توی گوشم که : سو گِلَد تو سی یو، و ِل...مهم نبود.

دم اتوبان ِ ارتش پیاده شدند. دوتایی شان. دختره نرم پیچید که از پله های پل ِ هوایی برود بالا. مکث کرد برای پسره که داشت پول را حساب می کرد. پسره بی آن که نگاهش کند رویش را عمود بر دختره کرد و گفت، مواظب ِ خودت باش. رسیدی زنگ بزن بهم. دختره "هوم" ِ کشیده ای تحویلش داد و آنجور  ِ حوصله سر بر که رسم  ِ دختر های گربه ای است، با مکث و تامل از پله ها رفت بالا.

من لب ِ پایینم را گاز گرفتم و رویم را برگرداندم آن ور. همین.

برای ِ کسی

این هفته به همه ریده ام. به همه. از معلم  ِ ریاضی مان بگیر، که یک زمانی از دستش مثل موش توی سوراخ های راهرو خودم را گم و گور می کردم و معلم ادبیات که همیشه پرنسیپ ِ آشغالی ِ توی رفتارش، برای مرعوب کردنم زیادی سبک بوده. به همه ریده ام. ایستاده ام، نگاه کرده ام توی چشمهایشان، و پرده پرده تنفر ریخته ام توی صدایم که دستشان بیاید دارند پاشان را از گلیم حوصله ام آن ورتر می گذارند. این ربط ِ چندانی به دویدن، یا تلاش برای تنازع ِ بقا ندارد متاسفانه. این یعنی پیش فرضم دارد از "به تخمم" به "برو گم شو بابا" تغییر حالت می دهد و این درست همان نقطه ای است که به خاطرش دستت را محکم کوبانده ای روی میز و بلند شده ای و مجبورم کرده ای توی چشمهایت نگاه کنم. فکر کنم قبل از این همه این حرف ها، به ذهن بیاور که تو جای ِ من نبوده ای. دربست قبول دارم که خب، هیچ کس جای ِ من نبوده است. اما اساسا گور  ِ بابای هیچ کس و همه کس. فعلا، دنیای من حول دایره ی یک نفر می چرخد و بس.

خسته ام و نمی خواهم بخوابم.

اَه

یعنی رسمن گور ِ پدر ِ س.ک.س هایی که به عشق ربط ندارن.

و بیشتر از اون، گور ِ پدر ِ عشق هایی که به س.ک.س ربط دارن.

153

کل ِ حسی که الان دارم، به بیان که بیفتد، از صد و پنجاه و سه کلمه بیشتر نمی شود. اما این صد و پنجاه و سه کلمه، در من می خوابد، در من زمزمه می کند، گاهی روی دستهایش پل می زند و گریه می کند، گاهی می ایستد لب ِ پنجره چشمهایم و به دنیای خیس ِ دور وبرش زل می زند. مکث می کند، می شمارد، و به تنش کش و قوس می دهد تا هر روز، پلک هایم را که باز می کنم،با من شروع شود.

حتی شاید کمتر از صد و پنجاه و سه تا. تازه اگر بشود به لغت ها برای بیان چنگ زد. دلم یک چیز تیز می خواهد تا بردارم، پرتره ی ناتمام خودم را پاره کنم، از میانه خط ِ بینی ام. بوم تازه ای بردارم و رنگ هایی بپاشم بهش که تا به حال ندیدمشان.

بگذریم...

Pull Me In,To Your Perfect Circle

آخر ِ هفته. ایستاده ام روی چهارشنبه و فکر می کنم کمی بالاتر رفته ام. از اینجا همه چیز صاف تر دیده می شود. از ورای پوست ِ کهنه ی دست ِ در حال ِ تلاشی ام، انعکاس ِ عدم ِ حضورت را توی پرتوهای خورشید می بینم.

 خنده ام می گیرد.

ادامه نوشته

Comfortably Painfull

,There IS A Lot Of Pain

...And I CAN'T Recede

یعنی سر  ِ پا نگه داشته این آهنگ مرا. 

 

دلم

هوم. فک کنم از اون جایی شورو شد که فَمیدم جایی نمونده که بخوام برم. کلن می گما. نه این که واسم مهم باشه تَهنایی برم یا مثلن الا و بلا باهاس با فلانی برم. حتا اینم نبود که بگم می خوام با اونی برم که مثلن عاشقشم ــ یعنی اون زمان عاشقش بودم ــ و اینا. نه بابا. این اداها نبود. فَمیدم اصن دیگه نمی خوام برم. منظور این نیس که بخوام بمونم ها، نه. نه داخل، نه خارج، هیچ جا. اصن مهم نیس واسم. دلم هوس نمی کنه. نمی خواد. مهم نیس واسش. می فَمی دیگه؟ خیالم تخت باشه که می فَمی؟ آها.

خب، بَ دش دیگه دلم هیچی نخواس. یَنی دیگه واسش مهم نبود. هیچی مهم نبود. هیچی، یَنی هیچی ِ هیچی. بَ دش افتادن شورو شد. نمی دونم از کجا دُرُس. اما افتادم دیگه. پرسیدن نداره. افتادم پایین. از بالا.

حالا کف ِ زمینم. یه اُستُخون ِ ننه بابا دار دیگه تو تنم نمونده، بس که هی افتادمو افتادم. اما دیگه کف ِ زمینم. دیگه از این جا نمیشه اُفتاد. دلم می گه مهم نیس. دلم همیشه همینو می گه، کلّا.


(۱) : سگ باش. یک جور  ِ پر  ِ لبخند و عاطفه ای، سگ باش. سگ بمان. اما روی پاهای سایمون بشین، دستهایت را حلقه کن دور  ِ کمرش و بویش را محکم بفرست توی ریه هایت. که یک جوری بهت نگاه کند که "قراره بمیریم مگه؟" نه. سایمون نمی داند. سایمون هیچ وقت ندانسته که چه شانس ِ پرت ِ و پوچی بهت رو کرده که حالا می توانی روی پاهای کسی بشینی که دوستش داری. سگ باش، یک جور  ِ مسخره ای نگاهش کن که معنی "من خوب نیستم اصن" بدهد، بعد هم رویت را برگردان و به سگ بودنت ادامه بده.

(۲) : عمل ِ پیش ِ پا افتاده و سَبُکی مثل ِ بلع، حالا، با این ساز و کار دهانی که چرک کرده، از "چیز" هم سخت تر شده. یعنی هر لقمه غذا، رو به رو یم، مثل ِ کوهی فتح نشده می ماند.

(۳) : دست ِ کم با این لبهای متورم ِ ملتهب، یک جور خواستنی ای شبیه آنجلینا جولی شده ام!

کتاب فروشی شمس (2)

می بینمش. از پشت لایه ای از اشک توی چشمهایم. چی سوزانده اند این جا؟ بینی بالا می کشم. ای وای، ته گلویم می خارد. می گویم : سلام. جوری جوابم را می دهد، که انگار یکی ام مثل بقیه. که انگار "سلام" را، از سر  ِ پر شدن این هوای پر  ِ عطر بین مان حواله ش کرده ام. شانه بالا می زنم. مهم نیست. دست ِ روابط ِ اجتماعی ِ نا متعالی ِ این آدم های ِ معمولی، مدت هاست برایم رو شده. مدت ها. علی الخصوص که طرف فروشنده هم باشد و تو هم یک دختر باشی در میانه راه ِ "آدم بزرگ" شدن... اینها را مرور می کنم که صدایش از پشت سرم می آید: شما بودین فوکو می خواسّین، نه؟ می رود سمت ِ قفسه کتاب ها.

لبخند می زنم و به خودم فحش می دهم : بله. تاریخ جنونش رو.

ــ آوردیمش...

از فضایل دختری در میانه راه ِ "آدم بزرگ" شدن بودن، این است که از زیر  ِ آبروداری های تو جیبی و رودربایستی های نامفهوم در بروی : وای ممنون، امّا... فک نمی کنم پولم برسه.

همان طور که قدم های بلند بلند به سمت ِ اتاق استراحت بر می دارد، محکم جواب می دهد : برش دارین. پولشو بعدن بیارین. مهم نیس.

من با آن لحن خنگ آلوده ام تقریبن جیغ می زنم : وای واقعن؟

یک جوری نگاهم می کند، که یعنی... و دهانش به آرامی باز می شود: آره، آره. بعدن بیارین.

صندوق دار که فاکتورش را زد، دست یک آشنا خورد به شانه ام و بهترین کاربرد آشنا ها هم همین پول قرض دادن هاشان است. لطفش زیادی توی دست هایم سنگینی می کرد آخر.

 

مثلن نقد

برای این که مصطفی مستور شوید نیاز چندانی به واقعیت ندارید. رئالیسم جادویی؟ شوخی می کنی! نه جانم. همه فکت های دنیا را بریزید دور و تا خرخره توی کلیشه های دلچسب این دنیا فرو روید. توی عشق های عظیمی که کمر آدم هایتان را، آدم های واقعی تان را خم کنند. دنیا کثیف است؟ شما با عاشق شدن نجات بدهید. نه دنیا را، که خودتان را.

و در ضمن، فا.حشه به مقدار لازم. این ها قرار است آدم خوبه های داستانتان باشد که از بد ِ گردش ِ این چرخ ِ دون، به این روز افتاده اند. زن که بد نمی شود، هوم؟


۱.دستم را می دهم توی جیب ِ عقب شلوار جینم. سرم را کج می کنم و چشمهایم را باریک، گردنم را محکم می دهم عقب. ژست ِ "گور بابای ِ همه چیز" ام، فقط یک سیگار  ِ آل پاچینویی گوشه لبم کم دارد. کاش واقعن همه چیز گور  ِ بابایش بود برایم.

۲. حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست... دل ِ خودم را عرض می کنم.

برهان

اساسن چیزی برای فرو ریختن وجود نداره، وقتی آدم بدونه که تو، روی اون بالش زرد، زیر  ِ اون لحاف ِ چارخونه ی آبی ِ کم رنگ و پر رنگ، خوابت برده.

سر  ِ لج

فک کنم دارند یک جورهایی انتقام می گیرند این ها هم به روش خودشان. که مثلا از این که چندتایی شان را جلوی چشم بقیه آتش زده ام، بدجوری بور شده اند. یا ترسیده اند. نمی دانم. توی زندگی ام مجبور شده بودم خودم را جایی هر کسی (به فتح و ضمّ  ِ کاف) و چیزی بگذارم، الا "عود" جماعت. وگرنه دلیل دیگری به ذهنم نمی رسد، که اینها این جوری بزنند چشُ چال ام را قرمز کنند و دماغم هم پر شود از بوی چوب ِ سوخته.

باشد پدر آمرزیده ها. ما که از همه می خوریم، از شما هم ایضن.


(۱) : من از کلبه ی اون دور، هر صُب با لبخندم

و پیش از خواب، هر شب، پنجره رو می بندم...

منتهی الیه جهنم

  • صورتش تپل است و ابروهایش کمانی. می خندد و فارسی را با لهجه نا آشنای روسی حرف می زند که گاهی می خورد به شانه ی مشهدی، آن هم مشهدی غلیظ. به خودم که بیایم، وایستاده ام وسط ِ بازار روس های مشهد و توی شلوغی آدم هایی که بهم تنه می زنند و گه گاه، فحشی هم بار  ِ گوش هایم می کنند، دارم به حرف های زنی گوش می دهم که دستش را دراز کرده و تبلیغ کرم  ِ ضد زخم  ِ عجیب و غریبش را می کند. می گوید همه زخم ها خوب می شوند. دلم می خواهد حرفهایش را باور کنم. دلم می خواهد باور کنم که بلایی که سر پاهایم آورده ام، برگشت پذیر است، حالا به مدد اثر جادویی آلوئه ورا، یا معجزه هزاره سوم، یا هر چیز دیگر. فقط دلم یک کم خر شدن می خواهد و دستهایم شیطنت کنان با هم پچ پچ می کنند، یکی کرم را می گیرد، آن یکی می گردد توی کیفم تا پولش را حساب کند.

 

  • از خواب می پرم. توی تاریکی توی رخت خواب می نشینم. به صدای دو تا اذان، آن هم به فاصله ده دقیقه عادت ندارم. خوب که گوش می کنم، می بینم یکی شان اشهد ان علی... ندارد. از ان سوی رخت خواب ها، زن دایی را، زن ِ دایی ِ نداشته ام را می بینم که بلند می شود تا نماز بخواند. دلم نمی خواهد بخوابم که دوباره ذهنم با یک جور سماجت آزار دهنده همان خواب ِ تخمی ای را ببیند که دو هفته است دست از پی گیری کردنش برنداشته. کلمه ها، مثل غبار از ذهنم بلند می شوند. خالی تر از هر وقت دیگر، چنگ می زنم به تصورم از آدمی که احتمالن الان دارد تقلا های آخرش را برای خوابیدن می کند. آرام نمی شوم. آرام نمی شوم. آرام نم...

توی کابوس هایم، پاهایم فریاد می کشند. نه از خشم. از درد.

 

  • گاهی آدم را مجبور می کنی برود آدمی را که گوشه کنار های ذهنش تپانده، بکشد بیرون، و با سر انگشت هایش خاک روی چهره اش را پاک کند و به خاطر بیاورد که دقیقن و به طور  ِ کمی چه قدر دوستش داشته. نکن. مثل بیرون کشیدن تیر است، از زخم تازه ای که دست ِ کم حالا دیگر خون ریزی نمی کند. و نکن هی این کار را.

 

  • تمام عود هایم را سوزاندم. منظورم این نیست که روشنشان کردم. منظور دقیقن آتش زدنشان است. با فندک. من با آن دو تا چشم سرخ و سوخته زل زدم با مسیری که دود خاکستری رنگ حین  ِ بالا خرامیدنش از خودش به جا گذاشت. پوچ و بی شکل و کند.

تازه، روی پتویم دوتا زخم به جا ماند. مثل جای سیگار.

ادبیات

سی تا تست را می گذارند جلویت که : یالا، حلشان کن. بلدی. یا باید بلد باشی، فرقی برای من نمیکند.

روی ما تحتت جا به جا می شوی، روی صندلی. نچ، ژست اتود روترینگ بین سبابه و انگشت فاک به کارت نمی آید. اعتماد به نفس ِ سر ریز شده از عبارت ِ مقدس  ِ "و همانا ما ادبیات می خوانیم" خیلی زود از مغزت چکه می کند. و موضع ِ "مسلما باید بلدشان باشم بعد این همه مدت" ترک می خورد. می شکند. بعد خرده هایش پرت می شود توی صورتت و تو خودت را عقب هم نمی کشی. بس که لایقشانی.

یک جور  ِ ناجوری بلند می شوی از سر  ِ صندلی. کج، کوله، اما بیدار. دوباره خودت را نا امید کرده ای و  این بار نا امیدی آن قدر آشناست، آن قدر نزدیک، آن قدر همراه، سایه، که لبخند حواله اش میکنی، که به خانه خوش آمدی. که بی تو انگار چیزی را گم کرده بودم. دنیا دوباره گل و گشاد و سنگین و پرکار می شود. و آره، من باز هم هیچی نیستم. و قرار هم نیست چیزی بشوم.

نفس عمیق.


(۱) : بی پولی یک قاعده است؟ یک جبر است؟ تف و لعنت به تمامی اتفاقات ِ تخم.ی ِ تسلسل وار ِ ریتمیک. که هی می افتند، که هی می افتند، که هی...

(۲) : خب بالاخره موفق شد دیگر. آدم که نمی توانست هی مبهوت ِ عربی درس دانش بشود بی آنکه هی به خودش بگوید چه قدر خوب است،  چه قدر مهربان است،  چه قدر کنار می آید با ما،  چه قدر خوب است،  چه قدر مهربان است،  چه قدر...

(۳) : توی این همه شعر های ننه بابا دار، که می شود گلو صاف کرد و خواند، نمی دانم چرا دلم هی میزند زیر آواز که : تو اگه باشی / ابرا می بارن...

 

بازی نبود

سرم را می اندازم پایین. لبخند نمی زنم. حرف می زند، حرف می زند، با دستش توی هوا شکل هایی رسم می کند که به نظرم موهوم می آیند و زیر چشمی دنبال ِ خوش باوری ِ سپرمانندم می گردم، توی دنباله ی حرکت تند دست هایش. پیدا نمی کنم. نه خواب ِ خرگوشی را، نه رخوت زدگی یخ مانندم را. یک قدم عقب می کشم. سرم را که بالا می آورم و چشمهایم که پیدا می شوند، پس می کشد. انگار به خودمان خیانت کرده ام و حالی ام نیست.

یک، دو، سه. صدای جز جز سیم های توی مغزم. منقطع. حرف هایش را ول می کند و زل می زند به من. منی که از خودم ترسیده ام. جز جز ها بیشتر می شوند. روشن، خاموش، و بالاخره اولین جرقه. و بعدی که بزرگ تر است و پر نور تر. پشت ِ هم. ترسیده ام و این دفعه حتا نمی توانم دست هایش را توی مشتم فشار بدهم تا آرام شوم. ب ی پ ن ا ه، ترسیده ام.

و انفجار.

و بوی زُهم  ِ سوختگی افکارم می آید... و فضای بینمان را پر می کند... و تن ِ من را پر می کند... و دست های او را پر می کند... و من دلم خوابیدن می خواهد دوباره. دل خوش کردن می خواهد دوباره. و من منتظر ماندن را دوست ندارم...

 

(۱) :  کنــــــــــــــــــــــــــد شده ام. این را از ابر های سیاهی می فهمم که وقت بلند شدن، هجوم می آورند به قاب چشمهایم و مجبورم می کنند که بایستم. که صبر کنم. از پاهایی با هم پچ پچ می کنند که از دویدن می ترسند. از سرگیجه هایی  که تهوع را به دنبال ِ خودشان راه می اندازند و می آورند به مهمانی ِ درد ِ شقیقه ام. که سهم من است. مال ِ من است اصلا...

One Shape

این روزها... 

 

.

.

 

عاشقم.

همین.


 

از پراکنده هایم

ــ خلاصه این جوری می شه که آدم انتخاب می کنه...

ــ سبا؟

ــ ... و اساسن همش هم به همین بر می گرده. ممکنه توی سعی کنی از توش... اِ! نی ام افتاد توی این آب میوه هه. نی تو بم بده. مرسی.

ــ سبا؟

ــ چی داشتم می گفتم؟ آهان. آره دیگه. تعارفت نمی کنم، چون می دونم گیاه خواری، دلت می خواد...

ــ سبــــــا!

ــ {در حال  هورت کشیدن} هوم؟

ــ الان ماه رمضونه، بعد ما وسط خیابونیم.

{سکوت}

ــ هفتاد ضربه است، نه؟

ــ بیا پشت ِ این ماشین.


(۰) : حالا هی بنشینید آن جا، سعی کنید از توی چهارده ساعت گرسنگی برای من معنا در بیاورید. وقتی حتی این که "کالباس را توی این ماه توی خیابان نباید خورد" هم یادم نمی ماند.

(۱) : پول ندارم. درست توی پیک ِ جنون ِ خرید، پول هایم ته کشیده. درست وقتی که قلبم از شوق ِ خواندن سه جلدی بیهقی و موسیقی شعر، خودش را به در دیوار سینه ام می کوبد. درست وقتی فکر می کنم همه چیز با یک اتود ِ روترینگ ِ تی کی، حل می شود. همه ی تنفر ها و سرگردانی ها و خستگی ها و کمبود ها. همه ی کج ها. با یک دفتر  ِ چهل برگ و نهال ِ سیمی و با یک اتود روترینگ. ترجیحن هفت دهم. همیشه برای شروع کردن، پول لازم است. پول ندارم.

 

                            

 

(۲) : به چشم هایش که نگاه کنی، می گویی حکمن از چهارده سالگی به آن ور تکان نخورده. پرمژه، مژه های تاب دار، اما کوتاه. خوب است. گرچه نمی شود به چشم هایش خیلی خیره شد. آنقدر خجالتی است که به خودت می گویی حتما تا حالا توی عمر  ِ بیست و نه ساله اش، دختر ندیده. چه هم سن و سالهای خودت را، چه بزرگترهاشان را. صاف و ساده و لاغر و سواسی. آن قدر مهربان که همین جا داد می کشم از این که هفته ی پیش ربع ِ آخر  ِکلاسش را پ ی چ ا ن د ه ام، از خودم بدم آمده. لیسانس ِ ادبیات عرب، فوق لیسانس ِ زبان شناسی، و از آن غریب تر آخرین شاهکارش، پایان نامه ای درباره موسیقی. پیانیست است، این را آمار در آر  ِ کلاسمان می گوید. این هم از معلمی که می تواند به راحتی بیاید توی حلقه معلم های من. و آن فامیلی ِ حسودی برانگیز  ِشاهکارش، فلسفی.

(۳) : در را می بندم. آرام. می نشینم روی تختم و سعی می کنم قبل از چهره ها و نور ها، تمام بو ها را به خاطر بیاورم. بعد چنان هوای اتاقم را کام می گیرم که به سرفه می افتم و یادم می آید وقت آن است که دو پاف بکلومتازون دی پروپیونات (دیدی یادم آمد اسم کوفتی اش را؟) بچپانم توی دماغ ِ وامانده ام. چنگ می زنم به هوا. به بو ها. تا نگهشان دارم. نمی توانم. آن چنان که هیچ وقت نتوانسته ام.

و اگر خیال ِ تو نبود... (+)

 

                               

 

معامله

If I Only Could
Make A Deal With God
And Get Him To Swap Our Places

Be Running Up That Road
Be Runnig Up That Hill
Running Up That Building

.

.

.

...Oh, If I Only Could

[Placebo-Runnig Up That Hill]

 

قبول کن که آن قدر ها هم خدای خوبی نبوده ای. راستش، حتی گاهی...

 

آژانس ِ قیطریه

زیرچشمی نگاهی به پسر می کنم، با آن موهای سیخ شده و عینک آفتابی درشتی که چشم هایش را پوشانده. آه می کشم و در حین این که می گویم نه خیر، صدای موسیقی آزارم نمی دهد، توضیح می دهم دارم هندزفری را می چپانم توی گوشم و اگر جایی گم و گور شد و آدرس خواست، فریاد بزند. در غیر این صورت چیزی نخواهم شنید.

 می پرسد: چی گوش میدید؟

جا می خورم و از سر بی ذوقی می گویم : من؟ راک. بیشتر راک. گاهی وقتام متال.

ــ منم راک گوش میدم!

لبخند مسخره ای حواله اش می کنم با خودم پچ پچ می کنم که حتما لینکین پارک بازی، متالیکا بازی، چیزی است و فکر می کند راک هم باید همین ها باشد. اما می گوید: من نیکل بک گوش می دم. آلبوم  ِ آخرشونو شنیدین؟

خب باشد. توی شهر کور ها، یک چشمی خوشگل شان است. نیکل بک هزار شرف دارد به ساسی مانکن. یک لبخند دیگر که تحویلش می دهم، صاف روی صندلی می نشیند به حرف زدن.از آناتما می گوید. من هم انگشت هایم را توی هم چفت می کنم و می گویم اِی پی سی. اِ پرفکت سیرکل. هان؟ و زده ام توی خال. می شناسد. می گوید اولین دختری ام که می بیند... و من خنده ام را لای حرف هایش ول می دهم. آره. خودم می دانم. می پرسد چرا قیافه ام شبیه راک باز ها نیست؟ حدس می زنم با این گونی ِ خاکستری و این مقنعه مشکی، چه تصویری ازم ساخته. انگشت شستم را به پشت سرم نشانه می برم: از مدرسه میام.

دست ِ آخر مکث می کند، لب هایش را می خیساند و خیلی عادی، انگار که پرسیده باشد "باید بپیچم سمت چپ؟"، می گوید:

ــ دوست پسرتم راک گوش می ده؟

توی صندلی فرو می روم. از پنجره زل می زنم به بیرون دنبال کلمه ها می گردم. احتمالا نوع ِ دیگری است از سوال ِ آزار دهنده ی "شما دوست پسر دارین؟" و اگر هم نه، شماره و آی دی و این جور گه بازی ها. نگاهی به قیافه اش می کنم و توی دلم گستاخانه ترین جواب را به سمتش پرتاب می کنم: هزارتای ِ تو را به...

جواب می دهم : تقریبا. اتفاقا تنها کسیه که با سلیقه موسیقایی ِ من خوب کنار میاد.

سرش را به همدردی تکان می دهد و می گوید : این آهنگو خیلی دوس دارم. مال ِ آلبوم آخریه نیکل بکه. گوش میدین؟

ــ آره، آره...

صدایش را تا جایی که دارد، بلند می کند. شیشه های ماشین به رقصیدن می افتند. صدای خش دار چاد کروگر از لایه گوشت های تنم نفوذ می کند و میرسد به استخوان هایم و شروع می کند به لرزاندنشان. لبخند می زنم. من؟ ساعت ِ سه ظهر؟ توی ماشین آژانس ِ قیطریه؟ نیکل بک؟ چه وصله هایی که به هم نمی آیند و لابد نگاه همه این ماشین ها توی اتوبان هم، به همین است...

پیاده که می شوم، از مهمانی هاشان گفته، از این که از نه سالگی گیتار می زده توی این ایران ِ لعنتی و از دوست دخترش که مثل ِ من خدای راک است. لبخند می زنم، این دفعه زنانه تر. و می گویم امیدوارم باز هم بتوانیم همدیگر را ببینیم.

Shape Of Dispair

                 

                      

کتاب فروشی شمس (1)

آن یکی که با ما بیشتر حرف میزند، مال ِ پرلا ست. مهربان و آرام است، آنقدر که آدم کلی خجالتش می گیرد بگوید : "بله؟ نشنیدم چه فرمودید." همیشه یک لبخند مریم مقدس وار هم روی لب هایش است، از آن ها که از خود ِ حقیقت هم واقعی ترند. سبک و تند راه می رود و بهمان می گوید :دو نفر با هم بدبخت شدند! تا ما بخندیم و بفهمیم که منظورش ازدواج است. یک عینک سیاه و قطور می زند و وحشتناک لاغر است، که آدم شک برش می دارد که نکند از لا به لای رمان های انگلیسی ِ قدیمی زنده شده باشد. اما نه، برای ما تعریف کرد که برای معافیت از سربازی، هفده کیلو کم کرده. مایی که اولین مشتری هایش بودیم، یعنی قبل از این که هجوم هر روزه ی بچه های مدرسه مان خسته اش کند. که دو دسته هم بیشتر نبودند: یک مشت دختر ِ داف ِدبیرستانی که دنبال ِ رمان ِ فرهنگی دهان پر کن برای مامان ِ دوست پسر جانشان می گردند، و آن یکی مشت هم خنگ های به درد بخوری که برای هر مدرسه ای، به تف سر بالا می مانند، و یحتمل بهترین کتابی که توی عمرشان خوانده اند، فیزیک هالیدی بوده. آن هم پنج بار.

مال ِ من آن یکی است. آن مرد قد بلند و شکم دار با یک صورتی که همیشه خدا به خودت می گویی چه قدر آشناست و نیست. با یک چهره ی کلاسیک ِ عجیب، از جنس فیلم های سیاه و سفید قدیمی. با لب های هفت دار  ِ خیلی قشنگ ِ مصمم. آن مال من است. که با لبخند های وا رفته ام باید کلی دلبری فرهنگی کنم تا دهانش را باز کند و صدایش کل ِ کتاب فروشی را بردارد. صدایی که شرط می بندم صدای ِ خود ِ خداست، اگر وجود داشته باشد. و مات بشوم، قبل از کیش شدن. و گوش بدهم و فکر کنم هیچ کس آن جا نیست، هیچ چیز آن جا نیست. زندگی همین جا، توی این کتاب فروشی ِ خنک ِ پرت افتاده از شریعتی، دارد همه جا را بر می دارد و الان است که از شدت خوشی کنار این فاحشه های کاغذی جان بدهم. و دهانش را که بندد، یادم بیاید کتاب این روزها گران شده. یارانه کاغذ را کم کم بر می دارند، جوری که حتی بوی کاغذ هم نشود خرید.


(۰) :  خیلی بد است که برگردم بگویم اصلا نمی شناسمش، اما بدجوری ازش بدم می آید؟

(۱) : دیروز مچ خودم را توی حالتی گرفتم که داشتم مسواک می زدم و به یکی از خاطره های الف فکر می کردم و می خندیدم. مگر این که خودم، خودم را غافلگیر کنم...

(۲) : نگذارید مستی، هیچ وقت، هیچ وقت، ه ی چ و ق ت از سرتان بپرد آقای دکتر.

(۳) : "خُب باشد. به ... به تخم ِ دوست پسرم اصلن."

 

اجتناب ناپذیر

روی شن ها که بایستی، وقتی موج می زند و کف های تف مانند دریا، پاهای کوچولویت را محاصره می کنند، کم کم شن ها از زیر پایت خالی می شوند. آرام، آرم. سنگینی ِ تن ِ احتمالن خیس ات می افتد روی دو گلوله شن ِِ بی ثبات که هر لحظه آب می روند و کوچکتر می شوند.

من چشم هایم را می بندم، سرم را می آورم بالا، و منتظر می شوم زیر پاهایم خالی ِ خالی شود. منتظر آن لحظه می شوم که یک هو فرو بروم توی شن های نوچ و خیس، تا مچ پا، جوری که بالا آمدنم سخت بشود، مثل خری که توی گل گیر کرده باشد.

من، آدم ِ این جوری. آدم ِ گیر کردن توی لذت های نصفه نیمه. آدم ِ نرسیدن ها. آدم ِ قدم زدن توی بلوار  ِ رویاهای شکسته. آدم ِ بغل کردن رویاها و توی همان لحظه، پوزخند حواله شان کردن. حواله خودم. حواله دنیا.

این جوری است، که ادامه می دهم.


دارو ها هم "دال" دارند.

شده همین دیگر. سر تا پایش "خوشایندی" اش شده همین. کاری به وظیفه ها و امید ها و نزدیکی ها و دوری های زندگی ندارم. "خوشایندی" اش توی همین خلاصه می شود. تکی. تنهایی. هیچ کس  ِ دیگری نباشد که مجبور شوی لحظه های گذشته ات را بیاوری جلوی چشمهایش تا ببیند چه قدر بهت خوش گذشته. تا اثبات شود بهش که تو هم بلدی خوشبخت باشی، حالا گیرم پشت خنده هایت یک چیزی زنگ بزند و مته بندازد توی مخ  ِ یارو. تا همه ی آن لحظه های جانانه، مثل  ِ دستی که باز شود و پوچ، سخیفانه به نظر برسند، هیچ شوند.

"خوشایندی" یعنی همین. دویدن دنبال کلمه ها. اسم های سختی که بلد نیستی حتی تلفظشان کنی و می دانی خوب بلد است از توی شکم همین اسم های موهوم، کلی اطلاعات مفید و نا مفید بهت بدهد. یعنی اسم های مسخره ای که ازشان نور ببارد. که بو بدهند. بوی او و دارو را.


(۱) : محکم می بوسَتَم، یک جایی زیر گونه ام را، و حسابی مواظب است که تُف مال نشوم.

(۲) : توی دست های تو، باید

به سیــــــــــــــــــــــــــــــگار هم حسادت کرد...