زیرچشمی نگاهی به پسر می کنم، با آن موهای سیخ شده و عینک آفتابی درشتی که چشم هایش را پوشانده. آه می کشم و در حین این که می گویم نه خیر، صدای موسیقی آزارم نمی دهد، توضیح می دهم دارم هندزفری را می چپانم توی گوشم و اگر جایی گم و گور شد و آدرس خواست، فریاد بزند. در غیر این صورت چیزی نخواهم شنید.
می پرسد: چی گوش میدید؟
جا می خورم و از سر بی ذوقی می گویم : من؟ راک. بیشتر راک. گاهی وقتام متال.
ــ منم راک گوش میدم!
لبخند مسخره ای حواله اش می کنم با خودم پچ پچ می کنم که حتما لینکین پارک بازی، متالیکا بازی، چیزی است و فکر می کند راک هم باید همین ها باشد. اما می گوید: من نیکل بک گوش می دم. آلبوم ِ آخرشونو شنیدین؟
خب باشد. توی شهر کور ها، یک چشمی خوشگل شان است. نیکل بک هزار شرف دارد به ساسی مانکن. یک لبخند دیگر که تحویلش می دهم، صاف روی صندلی می نشیند به حرف زدن.از آناتما می گوید. من هم انگشت هایم را توی هم چفت می کنم و می گویم اِی پی سی. اِ پرفکت سیرکل. هان؟ و زده ام توی خال. می شناسد. می گوید اولین دختری ام که می بیند... و من خنده ام را لای حرف هایش ول می دهم. آره. خودم می دانم. می پرسد چرا قیافه ام شبیه راک باز ها نیست؟ حدس می زنم با این گونی ِ خاکستری و این مقنعه مشکی، چه تصویری ازم ساخته. انگشت شستم را به پشت سرم نشانه می برم: از مدرسه میام.
دست ِ آخر مکث می کند، لب هایش را می خیساند و خیلی عادی، انگار که پرسیده باشد "باید بپیچم سمت چپ؟"، می گوید:
ــ دوست پسرتم راک گوش می ده؟
توی صندلی فرو می روم. از پنجره زل می زنم به بیرون دنبال کلمه ها می گردم. احتمالا نوع ِ دیگری است از سوال ِ آزار دهنده ی "شما دوست پسر دارین؟" و اگر هم نه، شماره و آی دی و این جور گه بازی ها. نگاهی به قیافه اش می کنم و توی دلم گستاخانه ترین جواب را به سمتش پرتاب می کنم: هزارتای ِ تو را به...
جواب می دهم : تقریبا. اتفاقا تنها کسیه که با سلیقه موسیقایی ِ من خوب کنار میاد.
سرش را به همدردی تکان می دهد و می گوید : این آهنگو خیلی دوس دارم. مال ِ آلبوم آخریه نیکل بکه. گوش میدین؟
ــ آره، آره...
صدایش را تا جایی که دارد، بلند می کند. شیشه های ماشین به رقصیدن می افتند. صدای خش دار چاد کروگر از لایه گوشت های تنم نفوذ می کند و میرسد به استخوان هایم و شروع می کند به لرزاندنشان. لبخند می زنم. من؟ ساعت ِ سه ظهر؟ توی ماشین آژانس ِ قیطریه؟ نیکل بک؟ چه وصله هایی که به هم نمی آیند و لابد نگاه همه این ماشین ها توی اتوبان هم، به همین است...
پیاده که می شوم، از مهمانی هاشان گفته، از این که از نه سالگی گیتار می زده توی این ایران ِ لعنتی و از دوست دخترش که مثل ِ من خدای راک است. لبخند می زنم، این دفعه زنانه تر. و می گویم امیدوارم باز هم بتوانیم همدیگر را ببینیم.