برای ِ کسی
این هفته به همه ریده ام. به همه. از معلم ِ ریاضی مان بگیر، که یک زمانی از دستش مثل موش توی سوراخ های راهرو خودم را گم و گور می کردم و معلم ادبیات که همیشه پرنسیپ ِ آشغالی ِ توی رفتارش، برای مرعوب کردنم زیادی سبک بوده. به همه ریده ام. ایستاده ام، نگاه کرده ام توی چشمهایشان، و پرده پرده تنفر ریخته ام توی صدایم که دستشان بیاید دارند پاشان را از گلیم حوصله ام آن ورتر می گذارند. این ربط ِ چندانی به دویدن، یا تلاش برای تنازع ِ بقا ندارد متاسفانه. این یعنی پیش فرضم دارد از "به تخمم" به "برو گم شو بابا" تغییر حالت می دهد و این درست همان نقطه ای است که به خاطرش دستت را محکم کوبانده ای روی میز و بلند شده ای و مجبورم کرده ای توی چشمهایت نگاه کنم. فکر کنم قبل از این همه این حرف ها، به ذهن بیاور که تو جای ِ من نبوده ای. دربست قبول دارم که خب، هیچ کس جای ِ من نبوده است. اما اساسا گور ِ بابای هیچ کس و همه کس. فعلا، دنیای من حول دایره ی یک نفر می چرخد و بس.
خسته ام و نمی خواهم بخوابم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۳:۴۶ ب.ظ توسط سابافالا