کل ِ حسی که الان دارم، به بیان که بیفتد، از صد و پنجاه و سه کلمه بیشتر نمی شود. اما این صد و پنجاه و سه کلمه، در من می خوابد، در من زمزمه می کند، گاهی روی دستهایش پل می زند و گریه می کند، گاهی می ایستد لب ِ پنجره چشمهایم و به دنیای خیس ِ دور وبرش زل می زند. مکث می کند، می شمارد، و به تنش کش و قوس می دهد تا هر روز، پلک هایم را که باز می کنم،با من شروع شود.

حتی شاید کمتر از صد و پنجاه و سه تا. تازه اگر بشود به لغت ها برای بیان چنگ زد. دلم یک چیز تیز می خواهد تا بردارم، پرتره ی ناتمام خودم را پاره کنم، از میانه خط ِ بینی ام. بوم تازه ای بردارم و رنگ هایی بپاشم بهش که تا به حال ندیدمشان.

بگذریم...