حال بد
سر ِ موومان چهارم بود که فهمیدم چرا اسمش را گذاشته سمفونی ِ "مردگان".
باران ِ آبانی ریز ریز و کجکی و بلند، می پاشید روی حیاط خالی مدرسه. من پناه گرفته بودم، زیر پله ی سوراخ مانندی تا (خودم به درک،) کتاب خیس نشود. نفس های کند می کشیدم و دستهایم از سرما یخ زده بود. و قلبم هم.
یادم نمی آید چرا. فقط کتاب را بستم، کمی به رو خیره شدم. یک چیزی شبیه بغض، مثل جوهر پخش شد توی گلویم و من دویدم زیر باران تا بروم سر ِ کلاس. قبلش کتاب را زیر سویشرتم جاساز کردم تا بلایی سرش نیاید.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۷:۱۹ ب.ظ توسط سابافالا