منتهی الیه جهنم
-
صورتش تپل است و ابروهایش کمانی. می خندد و فارسی را با لهجه نا آشنای روسی حرف می زند که گاهی می خورد به شانه ی مشهدی، آن هم مشهدی غلیظ. به خودم که بیایم، وایستاده ام وسط ِ بازار روس های مشهد و توی شلوغی آدم هایی که بهم تنه می زنند و گه گاه، فحشی هم بار ِ گوش هایم می کنند، دارم به حرف های زنی گوش می دهم که دستش را دراز کرده و تبلیغ کرم ِ ضد زخم ِ عجیب و غریبش را می کند. می گوید همه زخم ها خوب می شوند. دلم می خواهد حرفهایش را باور کنم. دلم می خواهد باور کنم که بلایی که سر پاهایم آورده ام، برگشت پذیر است، حالا به مدد اثر جادویی آلوئه ورا، یا معجزه هزاره سوم، یا هر چیز دیگر. فقط دلم یک کم خر شدن می خواهد و دستهایم شیطنت کنان با هم پچ پچ می کنند، یکی کرم را می گیرد، آن یکی می گردد توی کیفم تا پولش را حساب کند.
-
از خواب می پرم. توی تاریکی توی رخت خواب می نشینم. به صدای دو تا اذان، آن هم به فاصله ده دقیقه عادت ندارم. خوب که گوش می کنم، می بینم یکی شان اشهد ان علی... ندارد. از ان سوی رخت خواب ها، زن دایی را، زن ِ دایی ِ نداشته ام را می بینم که بلند می شود تا نماز بخواند. دلم نمی خواهد بخوابم که دوباره ذهنم با یک جور سماجت آزار دهنده همان خواب ِ تخمی ای را ببیند که دو هفته است دست از پی گیری کردنش برنداشته. کلمه ها، مثل غبار از ذهنم بلند می شوند. خالی تر از هر وقت دیگر، چنگ می زنم به تصورم از آدمی که احتمالن الان دارد تقلا های آخرش را برای خوابیدن می کند. آرام نمی شوم. آرام نمی شوم. آرام نم...
توی کابوس هایم، پاهایم فریاد می کشند. نه از خشم. از درد.
-
گاهی آدم را مجبور می کنی برود آدمی را که گوشه کنار های ذهنش تپانده، بکشد بیرون، و با سر انگشت هایش خاک روی چهره اش را پاک کند و به خاطر بیاورد که دقیقن و به طور ِ کمی چه قدر دوستش داشته. نکن. مثل بیرون کشیدن تیر است، از زخم تازه ای که دست ِ کم حالا دیگر خون ریزی نمی کند. و نکن هی این کار را.
-
تمام عود هایم را سوزاندم. منظورم این نیست که روشنشان کردم. منظور دقیقن آتش زدنشان است. با فندک. من با آن دو تا چشم سرخ و سوخته زل زدم با مسیری که دود خاکستری رنگ حین ِ بالا خرامیدنش از خودش به جا گذاشت. پوچ و بی شکل و کند.
تازه، روی پتویم دوتا زخم به جا ماند. مثل جای سیگار.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱:۳۰ ب.ظ توسط سابافالا
|