بازی نبود
یک، دو، سه. صدای جز جز سیم های توی مغزم. منقطع. حرف هایش را ول می کند و زل می زند به من. منی که از خودم ترسیده ام. جز جز ها بیشتر می شوند. روشن، خاموش، و بالاخره اولین جرقه. و بعدی که بزرگ تر است و پر نور تر. پشت ِ هم. ترسیده ام و این دفعه حتا نمی توانم دست هایش را توی مشتم فشار بدهم تا آرام شوم. ب ی پ ن ا ه، ترسیده ام.
و انفجار.
و بوی زُهم ِ سوختگی افکارم می آید... و فضای بینمان را پر می کند... و تن ِ من را پر می کند... و دست های او را پر می کند... و من دلم خوابیدن می خواهد دوباره. دل خوش کردن می خواهد دوباره. و من منتظر ماندن را دوست ندارم...
(۱) : کنــــــــــــــــــــــــــد شده ام. این را از ابر های سیاهی می فهمم که وقت بلند شدن، هجوم می آورند به قاب چشمهایم و مجبورم می کنند که بایستم. که صبر کنم. از پاهایی با هم پچ پچ می کنند که از دویدن می ترسند. از سرگیجه هایی که تهوع را به دنبال ِ خودشان راه می اندازند و می آورند به مهمانی ِ درد ِ شقیقه ام. که سهم من است. مال ِ من است اصلا...