سرم را می اندازم پایین. لبخند نمی زنم. حرف می زند، حرف می زند، با دستش توی هوا شکل هایی رسم می کند که به نظرم موهوم می آیند و زیر چشمی دنبال ِ خوش باوری ِ سپرمانندم می گردم، توی دنباله ی حرکت تند دست هایش. پیدا نمی کنم. نه خواب ِ خرگوشی را، نه رخوت زدگی یخ مانندم را. یک قدم عقب می کشم. سرم را که بالا می آورم و چشمهایم که پیدا می شوند، پس می کشد. انگار به خودمان خیانت کرده ام و حالی ام نیست.

یک، دو، سه. صدای جز جز سیم های توی مغزم. منقطع. حرف هایش را ول می کند و زل می زند به من. منی که از خودم ترسیده ام. جز جز ها بیشتر می شوند. روشن، خاموش، و بالاخره اولین جرقه. و بعدی که بزرگ تر است و پر نور تر. پشت ِ هم. ترسیده ام و این دفعه حتا نمی توانم دست هایش را توی مشتم فشار بدهم تا آرام شوم. ب ی پ ن ا ه، ترسیده ام.

و انفجار.

و بوی زُهم  ِ سوختگی افکارم می آید... و فضای بینمان را پر می کند... و تن ِ من را پر می کند... و دست های او را پر می کند... و من دلم خوابیدن می خواهد دوباره. دل خوش کردن می خواهد دوباره. و من منتظر ماندن را دوست ندارم...

 

(۱) :  کنــــــــــــــــــــــــــد شده ام. این را از ابر های سیاهی می فهمم که وقت بلند شدن، هجوم می آورند به قاب چشمهایم و مجبورم می کنند که بایستم. که صبر کنم. از پاهایی با هم پچ پچ می کنند که از دویدن می ترسند. از سرگیجه هایی  که تهوع را به دنبال ِ خودشان راه می اندازند و می آورند به مهمانی ِ درد ِ شقیقه ام. که سهم من است. مال ِ من است اصلا...