کتاب فروشی شمس (1)
مال ِ من آن یکی است. آن مرد قد بلند و شکم دار با یک صورتی که همیشه خدا به خودت می گویی چه قدر آشناست و نیست. با یک چهره ی کلاسیک ِ عجیب، از جنس فیلم های سیاه و سفید قدیمی. با لب های هفت دار ِ خیلی قشنگ ِ مصمم. آن مال من است. که با لبخند های وا رفته ام باید کلی دلبری فرهنگی کنم تا دهانش را باز کند و صدایش کل ِ کتاب فروشی را بردارد. صدایی که شرط می بندم صدای ِ خود ِ خداست، اگر وجود داشته باشد. و مات بشوم، قبل از کیش شدن. و گوش بدهم و فکر کنم هیچ کس آن جا نیست، هیچ چیز آن جا نیست. زندگی همین جا، توی این کتاب فروشی ِ خنک ِ پرت افتاده از شریعتی، دارد همه جا را بر می دارد و الان است که از شدت خوشی کنار این فاحشه های کاغذی جان بدهم. و دهانش را که بندد، یادم بیاید کتاب این روزها گران شده. یارانه کاغذ را کم کم بر می دارند، جوری که حتی بوی کاغذ هم نشود خرید.
(۰) : خیلی بد است که برگردم بگویم اصلا نمی شناسمش، اما بدجوری ازش بدم می آید؟
(۱) : دیروز مچ خودم را توی حالتی گرفتم که داشتم مسواک می زدم و به یکی از خاطره های الف فکر می کردم و می خندیدم. مگر این که خودم، خودم را غافلگیر کنم...
(۲) : نگذارید مستی، هیچ وقت، هیچ وقت، ه ی چ و ق ت از سرتان بپرد آقای دکتر.
(۳) : "خُب باشد. به ... به تخم ِ دوست پسرم اصلن."