پلک هایت را می دهی بالا، تند و سریع که شاید دنیا توی یک ساعتی که خودت را پشت ِ خواب جدا کرده بودی، تغییری کرده باشد. نکرده. چه قدر دلت می خواهد بدهی شان پایین. پایین، تا ابد پایین. مطمئنی که این جا را نمی خواهی. این دنیا را و این آدم های منگ ِ بوگندو، یا متفکر ِ از کار افتاده را. هیچ چیز را نمی خواهی. هیچ کس جایی منتظرت نبوده. این ها همه اش همهمه ی پوچ و سبک و میان تهی ِ آدم هاست که از سر ِ ناچاری، پناه می آورند به خواستن. پناه می آورند به دغدغه و رسیدن. هر چه است، هرچه برای تو هست، یا مانده، هیچ است. خود ِ هیچ سبک که دلت را از هر چه آرزوست، روبیده.

یک وری می شوی تا گرداب سکوت، غرقت کند. از لای انگشت هایت کرختی است که شره می کند و خستگی، از کران تا کران.

دیر وقت است. بکارت ِ این تن ِ داغ ِ داغ ِ را، که کم کم دارد توی درد حل می شود، که کم کم دارد از کار می افتد، می کشانی پشت میز و رج زدن شروع می شود.  

 

حوصله حرفهای خودم را نداشتم.