پسره چاق بود و یک تی شرت مشکی هم تنش کرده بود. حاضر بودم شرط ببندم یک بار هم نخوانده رویش چه خزعبلاتی نوشته اند. دختره هم، کمر باریک، از آن هایی که می ترسی بشکنند توی دست هایت. عقب ِ تاکسی نشسته بودند و دختره داشت می گفت این آهنگه را که توی مهمانی شیوا گذاشته بودند، کل ِ مهمانی ترکیده بس که همه ریخته اند وسط چون "خوشگل ها باید برقصند." من فکر کردم آخرین باری که مهمانی رفته ام کی بوده؟ خاطرم نیامد. هندزفری را چپانده توی گوشم که : سو گِلَد تو سی یو، و ِل...مهم نبود.

دم اتوبان ِ ارتش پیاده شدند. دوتایی شان. دختره نرم پیچید که از پله های پل ِ هوایی برود بالا. مکث کرد برای پسره که داشت پول را حساب می کرد. پسره بی آن که نگاهش کند رویش را عمود بر دختره کرد و گفت، مواظب ِ خودت باش. رسیدی زنگ بزن بهم. دختره "هوم" ِ کشیده ای تحویلش داد و آنجور  ِ حوصله سر بر که رسم  ِ دختر های گربه ای است، با مکث و تامل از پله ها رفت بالا.

من لب ِ پایینم را گاز گرفتم و رویم را برگرداندم آن ور. همین.