روی شن ها که بایستی، وقتی موج می زند و کف های تف مانند دریا، پاهای کوچولویت را محاصره می کنند، کم کم شن ها از زیر پایت خالی می شوند. آرام، آرم. سنگینی ِ تن ِ احتمالن خیس ات می افتد روی دو گلوله شن ِِ بی ثبات که هر لحظه آب می روند و کوچکتر می شوند.

من چشم هایم را می بندم، سرم را می آورم بالا، و منتظر می شوم زیر پاهایم خالی ِ خالی شود. منتظر آن لحظه می شوم که یک هو فرو بروم توی شن های نوچ و خیس، تا مچ پا، جوری که بالا آمدنم سخت بشود، مثل خری که توی گل گیر کرده باشد.

من، آدم ِ این جوری. آدم ِ گیر کردن توی لذت های نصفه نیمه. آدم ِ نرسیدن ها. آدم ِ قدم زدن توی بلوار  ِ رویاهای شکسته. آدم ِ بغل کردن رویاها و توی همان لحظه، پوزخند حواله شان کردن. حواله خودم. حواله دنیا.

این جوری است، که ادامه می دهم.