"لعنت به من که از درک معادلات ساده ی این جهان هم عاجزم."

این را می گویم و پایم را، یک جور تپ وارانه ای که کسی نگاهم نکند می کوبانم به پله جلویی متروی هفت تیر. بعد مکث می کنم و یک بار  ِ دیگر. بس که جمله ام صادق هدایتی بود و من کلا آدم صادق هدایتی ای نیستم و خیلی که کافکایی بشوم، ساموئل بکتی، چیزی از تویم در می آید. (ملّت! پاشید بیایید بخوانید این ها را و بروید بگویید زنیکه دارد فضل فروشی می کند.)

نمی شود. همه چیز را که نگاه می کنم، هر چه قدر هم زور بزنم که نگاه عمقی و بنیان های تفکر  ِ فلسفی یا دست ِ کم چه می دانم، چیستی قضیه را دریابم و از این جور گه خوردن ها، پایم از مرزهای چرا؟ چرا؟ د ِ آخه لامصّب چرا؟ آن ور تر نمی رود. لابد بابت آن است که پیش نیازهایی که توی آن مغز لعنتی تلنبار کرده ام کم اند و لجم می گیرد از خودم که : پس چه غلطی می کرده ای این سال ها کثافت؟

باید بخوانم و بد دردی است که سال پیش دانشگاهی عطشش آدم را بدجوری کلافه کند.


(۱) :  من این جا را دوست داشتم. شاید دارم هنوز هم. اما وقتی می بینم سر  ِ یک قضیه نیمه شخصی کلی آدم می آیند و نچ نچ کنان سرشان را برایم چپ و راست می کنند و یا با کامنت خصوصی هاشان برایم درس اخلاق بلغور می کنند، در حالی که آن قدری تخ.مش را ندارند که اسمشان را هم بگذارند آن بالا، از نسل خودم بیش از آدمهای نسل قبل نا امید می شوم و به سرم می زند بساطم را جمع کنم و بروم یک جای دیگر.

(۲) : "یه نگاهی تو صورتت هس که دلم می خاد با ناخون بخراشمش. من گناهو تو لبخندت، تو حالت صورتت می بینم. نمی تونم باور کنم تو یه روزی مثّ ِ بقیه آدما بودی، بعدش بزرگ شدی و شدی خود ِ شیطون. 

برو خدا شکر کن که هنوز می تونم فک کنم و حرف های قشنگ بزنم،

ولی نچ، فک نکنم بتونم. سو فاک یو انی وی." {آهنگ ِ Fuck You از گروه Archive}