انگار لبخند روی صورتم کش آمده و گوشه های لبم روی گونه هایم قلاب شده. فکر کنم توی این سی روز بیشتر از هر چیز لبهایم از سر  ِ این همه لبخند درد آمده و حالا هم که هیاهوی بسیار برای هیچ. گفته بودم من از کنکور متنفرم؟ نه، بهش فکر نکرده بودم.

مرده شورم را ببرند با ابهام ذاتی ام و دخل و تصرف واژگانی ام. درست نمی گویم خانم ز؟ رفقا، چرا این جوری نگاهم می کنید؟ مگر نثر لعنتی ِ آن قابوس نامه ی آشغالی مرسل نیست؟ لااقل توی این چهار خط که بود. خانم س، یک کاری بکن. بکشم بیرون. مغزم مثل تخم مرغ نیم بند دارد از هم میپاشد و می ریزد بیرون و آن وقت، عزیزم، نشسته ای آن جا که به افکارم جهت بدهی؟ لابد آدمش نیستم. ها؟ رفقا یک چیزی بگویید. به خدا خودم را لوس نمی کنم. چرا این جوری می چلانید من را؟ ها؟ من راستش این طوری فکر می کنم که تاثیر دارد سجع. ندارد؟ من توی تمام این سال ها فکر می کردم اصلا برای همین مسجع گفته آن سعدی لعنتی. ندارد تاثیر؟ آها، اون جوری؟ خب من آن جوری ندیده بودمش و لابد کسی که آن جوری دیده استحقاقش از من بیشتر است. ستاره ها؟ هوم، شاید سرنوشت؟ این کله یعنی آره؟ درست بود. ولی هر خری می داند این را دیگر. مکث کردم و نباید؟ به خدا دروغ نمی گویم. این جوری به آن بغل دستی ات چشمک نزن. یعنی آدمش نیستم؟ نیستم؟

 

چه قدر... خسته ام.

 


(۱) : پنج دقیقه و سی و سه ثانیه، رویاهای شکننده از آناتما. آن اولش را بشنو و فقط ببین که آن همه خشم چه طور با آن منطق راسخ ِ شاه کار لبریز می شود و بعدش می شود صداهایی که از پشت هم در می آیند و بعد صداها چه طور می دوند و اوج می شوند نور می شوند و از هم سبقت می گیرند.