۱. نه اینکه مثلا امسال سال بهتری از نحسی ِ ۸۹ باشد. و نه این که هر وقت به ۸۸-۸۷ فکر می کنم یک سرمای پوچی بدود پشت ِ کمرم. نه. هیچ کدام  ِ اینها نیست. فکر می کنم هشتاد نه را باید مثل یک آدامس فلّه ای بپیچانی دور انگشتت و کشش بدهی و همین. یعنی از تویش هیچ چیز  ِ دیگر درنمی آید یحتمل. و بین من و تو و خدا بماند، فکر نمی کنم قرار باشد از این سال ِ نود ِ فردوسی پوری هم چیزی بارمان شود.

۲. آها. یادم آمد. یک سری آدم ها هستند که من باید بهشان سر و سامان بدهم. یک سری کارها هم هست که باید بکنم. همین جوری. الکی. صرفا برای پر کردن ِ این همه فضای خالی ِ بینشان. بینمان.

۳. پارسال؟ یادم نمی آید به خدا...


...Look Who's Alone Now, It's Not Me, It's Not Me

 


بعدن نوشت : شب باشد. تاریک. دیر. خیلی دیر. نمی دانم کجا. فقط باران ببارد.

ماشین که وسط ِ جاده نور بالا بیاندازد، اول ساق ِ پاهای لختم را ببند که انگار منتظرند و بعد هم خطهای کج باران. بعدش سرمای فلز که می دود توی تمام تنم.

نمی دانم کجا. فقط باران لازم است. برای شستن. از خون ِ ماسیده بدم می آید.