در ستایش تهران
از آسمان داشت خیسی می بارید. گفتم می روم قدس و بی حرف پیش بام آمد. دم ِ غروب ِ باران بود و هوای خاکستری که به نفس تنگی های آدم سیگاری می مانست و میدان قدس همه شلوغی آدمهای کلافه اش. تجریش را می رفتیم بالا، مثل همیشه نور های زردش را ولو می کرد روی صورتهای هاشور خورده مان و بوی غذا و میوه و گرما. چسبیده بودیم بهم و می گفت : مثّ ِ عارفا که حالشون شبی آدمایی که تو کشتی ایه که داره غرق میشه، مثّ ِ اونا...
بالاتر، برای ذره ای تلخی که شبیه حال ِ خوشایند ِ امروزمان باشد. من میریزمش توی لیوان یخ و با نی همش می زنم. پرلا با همان قوطی فلزی گرم، با آن ژست ِ بالارونده. بعدهم خدافظی و "فردا می بینمت"ای از اعماق قلب و نایلون کادویی که برایم خریده توی دستهایش تاب می دهد. "یعنی فندک بود؟" برای خودت شانه بالا می زنی.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۸:۴۲ ب.ظ توسط سابافالا
|