بعد هم اسم خودت را بگذار پسر مذهبی ِ فهمیده ی داستان که زنگ تفریح ها ز.ر را خفت می کند تا سوال های اعتقادی بی سر و ته اش را بی زحمت روی گردن کس دیگری سوار کند. لابد من هم می شوم دختر فاسدی که یحتمل رفتارهای "به تخمم" وار لاقیدش را باید با لاس زدن های صادقانه ی دختر۱۷ساله اشتباه گرفت. دست کم من نیمرخم را به سمت همدستان همداستانم بر نمی گردانم تا کسی را زیر پاهایم له کنم.

که چی؟ باز هم به تخمم. من، خود ِ ملحد ِ پای بند به قواعد انسانی ام را، هزار بار، هزار بار، هزار بار، به تو و چشمهای بازت، به خدای تو و به دین تو ترجیح می دهم لعنتی.


(۰) : ح.الف که می رود آن بالا تا شعر بخواند، خوب می دانم بعدش چه می شود. کف دست هایی که سرخ شده اند و درد گرفته اند و چشم های وق زده ی "م.ص" رو به پنج تایمان که یعنی خفه شوید و من هم جوری نگاهش می کنم که حساب کار دستش بیاید. بعد هم آواز دیانی و آن "یه شب ِ مهتاب" لعنتی که آدم را دستمال کاغذی لازم می کند. عیب ندارد. لابد من هم بلدم گریه کنم.

(۱) : به نظر می رسد نثر را گند زده ام. می آیم بیرون و به نیلوفر می گویم: «اینجوری طلا نمی شیم.» کله اش بالا و پایین می رود. دردناک است.

(۲) : قزوین؟ عراق عجم؟ خراسان؟ سلجوقیان، شاید هم غزنویان. درست خاطرم نیست.

(۳) : بیابان را، سراسر...

حتی مه ای هم در کار نیست که نبینم دست کم.