من هیچ وقت سیگاری نبوده ام.
همیشه، ه م ی ش ه باید یک چشمت را چفت ِ آخر راه کنی. شاید، گاهی، بعضی لحظه هاست که باورت می شود قرار است ثانیه هاشان پخش شوند و میدانی بسازند که تا ابد، ا ب د، تا ته ِ ته ِ این کلمه لعنتی توشان بتازانی روحت را. اما این دنیا، دنیای "همیشه" ها نیست.
پس اگر میل ِ وجدانت، یا اصلا میل ِ گره های روحی ات نمی کشد یک سری کارها را بکنی، نکنشان. به هیچ خری هم توضیح نده چرا. دست ِ کم این جوری، آن روز نمی آید که به خودت تکانی بدهی و بفهمی مجموعه چندش آوری شده ای از "نمی خواستن" ها. ه ی چ کسی نیست بخواهی آن قدر گیر ِ زندگی ات کنی اش، که حاضر شوی به خاطرش تن به چندش آور بودن بدهی.
(۱) : نخواستم این قدر تند و پر رنگ و غلیظ شود. ولی موقع نوشتنش داشتم ترتی سکند تو مارس گوش می دادم و شد. بعد خواندمش، دیدم چه قدر شبیه من ای است که زورچپانش کرده بودم پشت پل های خراب نشده ی پشت سرم. گور ِ پدر ِ روابط متعالی ِ سازنده، خودت را از سر بگیر.
(۲) : آقای فا نویسنده است و نوزده، بیست سال دارد. نیمچه داستان های رئالیستی آقای فا توی مجله های سر راهی این و آن چاپ می شود. ت م ا م ی داستان های آقای فا، این نویسنده خیلی پرکار، یا راجع به خیانت های با س.س است، یا خیانت های نامربوط به س.س، یا راجع به زن های آن کاره. آدم توی این سن چه قدر دغدغه است اینها برایش می خواهم بدانم؟
(۳) : هیز اِ استرنجر تو سام، اند و ویژن تو نان، هی کن نور گت ایناف، گت ایناف او دِ وان...