زن جان به لب رسیده را چه نامند؟
بس نکته غیر حسن بباید تا کسی
مقبول طبع مردم ِ صاحب نظر شود
(۱) : دختره آن قدر لاس زد که این اواخر همش چشمم به شکمش بود که کی می آید بالا. خب آخرهم طلایش را گرفت و لابد بعدش هم خزید توی همان دایره محدودش.
(۲) : صدایش خوب بود؟ نمی دانم. خودش که این جوری فکر می کرد. قبل مصاحبه هرچه دستمال کاغذی داشتم بهش دادم که آن همه عرق را، آن همه اشک را پاک کند از روی صورتش : هی! تاثیر بد میذاره! آخر آن هیبت را هل دادیم توی اتاق مصاحبه و او هم برایشان یک دهن خواند. طلای المپیاد ادبی را گرفت و حالا او هم با کوله باری از عشق پاک بر می گردد به شهرش.
(۳) : من می مانم و درخشش نقره ای که مثل طلای سفید...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۳۷ ق.ظ توسط سابافالا
|