دفعه ی اول که رفت توی درگاهی ایستاد تا همه مان مثل ساکنان مقدس معابد بودایی مراسم خداحافظی را به جا بیاوریم، دستش را گرفتیم و نشاندیمش روی صندلی آشپزخانه که اول آب طالبی اش را تمام کند بعد هرجا دلش خواست برود. وایستاد بالا سر ِ صندلی و یکی از پهن ترین لبخندهای عمرم را زد. بعد هم آب طالبی اش را آرام، آرام، آرام، خورد و عینکش را با همان حالت تفکیک ناپذیر سراند بالای بینی اش. آب طالبی تمام شد.

بالاخره با همان قدم های ریز، گرین مایل ِ آشپزخانه تا در را رفت، کفشهای عجیبش را پایش کرد صدا صاف کرد که بگوید مثلا خداحافظ تا بابا از آن دوری که روی مبل نشسته بود بیاید، بیاید. تا خم شود روی گونه بابا و  صدای بوس های ملایم مردانه شان بلند شود.

بعد راه افتاد از زیر تک چراغ سفید وسط راهرو گذشت. دلم می خواست کنار دستم بود که این صحنه بدیع هجوم یک هیکل کشیده از تاریکی به نور و به تاریکی را نشانش می دادم. ولی در عوض آن جا، آن بیرون بود و من هم از بعدش چیزی یادم نمی آید جز این که آن شب خیلی خیلی باران می آمد.