یک. لای در باز است و نور کجکی افتاده. صدای نیروانا می‌زند توی گوشم. تازه آن‌جا شستم خبردار می‌شود که مهمانی سورپریزی ِ برای من ترتیب داده‌ای، که دیگر گریه‌هایم را نبینی. نگاهت می‌کنم و زبانم هیچی نمی‌گوید. می‌خندی : «برو تو دیگه!» خنده‌ت می‌ماند توی ذهنم و گوشه‌ی لب‌هایت، می‌روند و ابدیت را پر می‌کنند.

دو. تی‌شرت‌ت را پوشیده‌ام. بلند است و تا جایی نزدیک زانویم کش می‌آید. مثل روانی‌ها خودم/تو/تی‌شرت‌ت را بو می‌کشم. بعد چشم‌هایم را باز می‌کنم، انگار این‌جا بوده باشی‌، و ناگهان، مثل پرنده‌ی کوچکی از روی سیم چراغ برق، مثل خاطره‌ی کهنه‌ای از میان ِ ذهن، پریده باشی.

سه. می‌ترسم یک روز بیدار شوم از خواب. ببینم شده‌ام تو. عینک کائوچویی مشکی‌ام را به چشم می‌زنم، کمل دود می‌کنم، به آدم‌ها لبخندهای نازنین‌وار می‌زنم، خبری از خودم نیست.

چهار. دلم دیگر سر جایش نیست.