من از س. می ترسم. نگفته‌ام این را به کسی تا حالا. چون س. چیزی برای ترسیدن ندارد، جز بازوهای برنزه‌ی پر عضله، دوست های هیکلی که می‌توانند توی خیابان خفت‌ت کنند و در صورت لزوم پدرت را برای تامین رضایت اربابشان(؟)دربیاورند، و یک پرونده پر از دختربازی های پر از کثافت و وحشتناک که توی حیطه‌ی زندگی شخصی‌ش است و مثلن من هم خبر ندارم.

س. قرار است یک جور بی‌ربطی رییس من باشد. هر چه قدر بقیه آدم‌ها رییس صدایش بزنند، من اصراری ندارم. همان صاب‌کار هم برایش زیادی می‌کند و به تنش لق می‌زند. جز یک جور ژست هدایت‌گر و دو شاخ تهدید کننده بالای سرش در حالی که پشت میز بزرگی نشسته، چیز دیگری‌ش یه رییس‌ها نمی‌آید. اما من از س. می‌ترسم. از این که کسی بخاهد مرا دور بزند یا بخاهد حق‌م را، مثل یک لباس نخ‌نما شده تا کند، بگذارد یک گوشه‌ی اتاق و من هم نگاه کنم و چیزی را نبینم، می‌ترسم.

ولی‌عصر را می رویم پایین و من حال ف. را از ن. می‌پرسم. بعد از یک سری کلمه‌های پراکنده، یک جفت کلمه‌ی درخشان از دهن ن. می‌زنند بیرون: این که ف. حواسش به ما هست. هم هوای من را دارد و هم هوای ن. را. ذهنم مکث می‌کند، یک جور نگرانی نفس‌ش را می‌دهد بیرون، بعد می‌گوید باشد. باشد. می‌دویم و پشت ف. قایم می‌شویم.

حالا حالم کمی بهتر است. حال ترسم هم کمی بهتر است.