ویرگول
بعدش، بعد آن صدای نفسهای تند که توی صورتت میخورند و چیزی عظیم را از ورای چارچوب تنت طلب میکنند، بعد این که لبهایمان ــ تقلا کنان ــ راهی برای بیرون ریختن آن همه کلمهی نگفته، به جان ِ آن یکی پیدا میکنند، بعد که تنش خم میشود وتنت را دور میزند، دستش خم میشود و پهلوهایت داغت را دور میزند و جوری تو را به خودش میچسباند که پناهترین جور ِ دنیاست، بعد همهی اینها، لحظه که میگذرد، سُر که می خوری پایین، توی انحنای گردنش که آرام بگیری، با چشم های بستهات، با جریان متناوب نور و تاریکی پشت ِ پلکهایت، با دستی که روی گردنش جاگیر شده، یک چیزی رسوخ میکند توی نفس هات. توی بودنت، که میشود با دست گرفتش و نگهش داشت. حسی شبیه به این که عیبی ندارد همین جا، لای همین تن ــ که بویش مثل یک رایحه ی اساطیری مستقیمن از جایی پشت خورشید آمده ــ بمیری. لای اینها که در برت گرفتهاند. لای این نفسها، لای این بوها. انگار مردن بیعیب، و بی نقص میشود.