پیشنهاد مخصوص سرآشپز
میآیم این جا حرف بزنم، فایرفاکس میگذارد توی کاسهام که جاوا ساپورت نمی کند و این زرزرها. لالمانی میگیرم.
یعنی میخواهی بگویی آن زنه من بودم؟ آن زنه که دیروز روی پا بند نمیشد و کنار پنجره که نورهای سفید ازش میزد، ایستاده بود با پاهایی که کفش نداشتند و جوراب نداشتند و و سیگار دود میکرد که دنیا محو شود؟ آن زنه که امروز توی تاکسی اشکهایش سُر سُر میآمدند پایین و غم دنیا توی دلش چرخ میزد؟ اینها منم؟ میخواهی بگویی دوباره رسیدهام به ته درّه و باید منتظر باشم که یک چیز، که قطعن و هزاران بار قطعن آن یک چیز تو نیستی، مرا بکشد بالا؟ واقعن، و دوباره؟ آه. لعنت به این زندگی.
لعنت به این زندگی، که سکوتهای طولانی ِ من توی سمس یعنی گریه. و سکوتهای طولانی تو توی سمس یعنی یکی دارد با آن یکی دعوا می کند، یعنی دو نفر دارند پدر ِ هم را درمی آورند و انگار تو آنجا ــ موسی روی نیل ــ ماندهای.
فکر کنم دارم از سَرَم خسته میشوم. زیادی بزرگ شده. همین روزها میکََنَمش، از جا درش میآورم، میدهمش به تو. که بگذاریش بالای کتابخانهت و هر چه خواستی قربانصدقهش بروی و شبها و گاههای دلتنگی، خوب بگیریش توی بغلت و هر چی. بهتر است به گمانم.