Enough Is Enough
میدونی مشکل از چیه؟ مشکل دقیقن از همینجاس که بعضی آدما فک میکنن خوشبختی، مثِّ پول و قدرت و ایناس. یعنی منابعش محدودن. یعنی امکان دسترسیِ «همه» به خوشبختی وجود نداره، درست همونطور که همه نمیتونن ثروتمند یا قدرتمند باشن. اون وخ، واسه به رخ کشیدنِ خوشبختیشون مجبورن ــ لفظ دقیقن همینه ــ مجبورن تو رو بدبخت جلوه بدن. مجبورن خوشبختی رو مثِ یه تابلوی نئونیِ قرمز بگیرن دستشون و راه بیفتن توی شهر و به همه آدما پُزشو بدن، انگار که مثلن فوردِ موستانگ (درست گفتم؟!) یا کشتیِ تفریحی باشه. این آدما از دیدنِ شادی تو خوشحال نمیشن، چون میترسن کاپِ قهرمانی «آسودهخاطرترین و خوشبختترین» رو ازشون بدزدی و تو لحظههای بیبدیل شادی سهیم باشی باهاشون. واسه همینه که تو، واسه این آدما، معمولن فرند آو میزری هستی. دوستِ لحظههای بگایی. تو سرخوشیهاشون جایی نداری. تو رابطههای دونفرهشون جایی نداری. از خوشبختیشون پس زدی میشی، به حاشیه رونده میشی و وقتی ــ طبقِ تنها اصلِ موندگارِ روزگار ــ هیچی باقی نمیمونه و آدما برمیگردن به حالتِ دیفالتشون، دوباره چشم میگردونن دنبالِ تو که برگردی دستشون رو تو مستیهای بدحالی، سفت بچسبی.
حالا بحث اینه که «ایناف ایز ایناف» و اینا واس من یکی. تا قبلِ این فکر میکردم لابد ایراد از منه که همیشه به این شیوه حسِ رکبخوردگی دارم. اما خب، سر و کلهی آدم[ها]ای تو زندگی من پیدا شد که دیدگاهمو نسبت به خیلی چیزا تغییر دادن. من که دیگه هیچ دلم نمیخاد دنبالِ کسایی بدوم که حتی این زحمتو به خودشون نمیدن که به پشتِ سرشون نگاه کنن و منِ در حالِ دویدن رو ببینن. رشتههای کلاف رو که مدتها پیش ول کرده بودم. بعد ازینم تلاشی واسه گرفتنشون تو دستام نخاهد کرد، مگه اینه که واقعن حس کنم که ارزششو داره.
× حالا بهتر شد. :)