Reach Out And Touch Faith
صدای آبی که توی کاسهی توالتفرنگی میچرخد، از لولهها بیرون میرود، و آبِ تازه و شفافی که جای آن را میگیرد. با دستهای خیسش از درِ توالت بیرون میزند، قطرههای آب از انگشتهای کشیدهاش روی پادریِ پرزبلندِ دستشویی میچکند و من مسیرشان را با چشم دنبال میکنم. از دستهایش بخار ملایمی بلند میشود. پشتِ پنجره باد به همراهی ذراتِ نئشگیآور سفید، به رقص درآمدهاند.
دستهایش را به پشت شلوار جین کهنهاش میکشد و در درگاه میایستد به لبخند زدن، لبخند حجیم و بزرگی که مرزهای صورتش را میپوشاند. همچنان که جانِ بیشتری به لبخندش میدهد، تمامی آنچه در اطراف چارچوب صورتش هست، رنگپریده و رنگپریدهتر میشود، مثل لکهی نادرستی روی تنِ جهان بخار میشود ــ مجاز میرود و حقیقت میماند. و من، فکر میکنم شاید بتوانم دستِ پینهبسته و غبارآلودم را دراز کنم، و آن هالهی زرّین را به آرامی از روی لبهایش بردارم، بیآن که چیزی از تمامیتِ قدسی آن، کاسته باشم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۷:۳۳ ب.ظ توسط سابافالا
|