فکر می‌کنم از آن شب به بعد؛ حالت چشم‌هایش به کلی تغییر کردند. البته شاید نه «به کلی». اما آن‌قدری که فردا صبح توی آینه متوجه تغییرات فاحشی بشود و جا بخورد. پوسته‌ی بالایی پلک‌ها کبود شده بود، و خونِ شناور توی سفیدی به طرز عجیبی یک‌دست به نظر می‌رسید. مهم‌تر از همه نگاهی بود که از آن دو نقطه صادر می‌شد: خموده، بی‌اعتنا، و شاید حتی لرزان. مثل گدای سرمازده‌ای در برف، که عمداً از گرفتن نرده‌های پله‌ی خانه‌ اغنیا اجتناب کند؛ سُر بخورد؛ در حالت سقوط، چشمش را به سردر خانه دوخته باشد.