بعد از آن.
فکر میکنم از آن شب به بعد؛ حالت چشمهایش به کلی تغییر کردند. البته شاید نه «به کلی». اما آنقدری که فردا صبح توی آینه متوجه تغییرات فاحشی بشود و جا بخورد. پوستهی بالایی پلکها کبود شده بود، و خونِ شناور توی سفیدی به طرز عجیبی یکدست به نظر میرسید. مهمتر از همه نگاهی بود که از آن دو نقطه صادر میشد: خموده، بیاعتنا، و شاید حتی لرزان. مثل گدای سرمازدهای در برف، که عمداً از گرفتن نردههای پلهی خانه اغنیا اجتناب کند؛ سُر بخورد؛ در حالت سقوط، چشمش را به سردر خانه دوخته باشد.
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۶:۴۴ ق.ظ توسط سابافالا
|